|202|

آزادى سياسى و اجتماعى از ديدگاه قرآن و نهج البلاغه [بخش دوم]

امير رحمانى[*]

اصول تضمين كننده آزادى اجتماعى در نظام اسلام

مقدمه

اصل يكم - شايسته سالارى يا حكومت صالحان

اصل دوم - قانونمدارى و قانونگرايى

اصل سوم - اصل برابرى

اصل چهارم - شورا در تصميم سازى

اصل پنجم - اصل مشاركت در اجرا و حق حاكميّت و تعيين سرنوشت

اصل ششم - اصل مردم سالارى

اصل هفتم - اصل نظارت بر مراكز قدرت و حق انتقاد و پرسشگرى و آزادى بيان

اصل هشتم - اصل وفا به عهد و پيمان

اصل نهم - اصل اخوت و برادرى

اصل دهم - اصل عدالت



اصول تضمين كننده آزادى اجتماعى در نظام اسلام

در بخش نخست اين نوشتار، مطالبى در
باره‏ى معناى «آزادى»، «منشأ آزادى اجتماعى
از ديدگاه قرآن»، «نقش اديان در تأمين آزادى
اجتماعى انسان»، «منشأ محدوديت آزادى در
ديدگاه توحيدى»، «آزادى، كمال وسيله‏اى»،
«ارمغانى بالاتر از آزادى»، «دفع عوامل سلب
آزادى انسان در مكاتب الهى»، بيان شد.
دراين بخش، به بررسى اصول تضمين كننده‏ى
اين آزادى در نظام سياسى - اجتماعى اسلام،
مى‏پردازيم.
«حكومت اسلامى»

مقدمه

از آنچه تاكنون بيان كرديم، روشن
مى‏شود كه دين شريف اسلام و قرآن كريم و
تعاليم علوى، چگونه عوامل سلب آزادى را،
هم در ناحيه سلب كنندگان و هم در ناحيه
سلب شوندگان، از بين مى‏برند و اجازه
ظهور پديده زشت آزادى ستيزى و اسارت
انسان را در جامعه بشرى نمى‏دهند و زمينه
پيدايش آن را مسدود مى‏كنند، امّا به هر
حال، جامعه انسانى، خالى از انسان‏هاى
مفسده جو و سود پرست و قدرت طلب و يا
انسان‏هاى ضعيف و ناآگاه نيست، و يك
مكتب جامع، بايد ضمانت اجرايى لازم را

[*]. محقق و مدرس حوزه.



|203|

براى تحقّق آزادى اجتماعى در صحنه روابط اجتماعى و نظام سياسى اجتماعى حاكم بر
جامعه ايجاد كند، به طورى كه از ناحيه صاحبان رسمى قدرت و حكومت و از ناحيه اقويا و
قدرتمندان و گروه‏هاى متنفذ سياسى - اجتماعى و طبقات ممتاز جامعه، خطرى، آزادى مردم
را تهديد نكند و زمينه استبداد و خودكامگى و ديكتاتورى قدرتمندان پيدانگردد.

بنابراين، بايد بخشى از اصول اجتماعى - سياسى اسلام را كه تضمين كننده آزادى همه
اقشار جامعه و مصونيّت آنان از خودكامگى صاحبان قدرت است، بررسى كنيم. برخى از اين
اصول، در همه روابط اجتماعى مطلوب است و برخى ديگر، اختصاص به حكومت صالح و
رابطه آن با مردم و يا بالعكس دارد، ولى همه در يك امر اشتراك دارند و آن اين‏كه عمل به اين
اصول، آزادى اجتماعى و حاكميّت آن در روابط اجتماعى را به ارمغان خواهد آورد.


اصل يكم - شايسته سالارى يا حكومت صالحان

قبلاً گفتيم كه مهم‏ترين عامل سلب كننده آزادى در وجود انسان، روحيه برترى‏طلبى و
خودپرستى و استعلاى بر ديگران است. پر واضح است كه اگر چنين اشخاصى به قدرت و
حكومت دست پيدا كنند، تمام همّت خود را به اشباع اين روحيّه فرعونى مصروف مى‏كنند و
مردم و جامعه را اسير اَميال حيوانى خود خواهند كرد. لذا دور نگه داشتن مسند حكومت از
دستبرد اينان، بسيار مهم است. آن چه آزادى اجتماعى مردم را تأمين مى‏كند، حاكميت
انسان‏هاى صالح و سالم و كسانى است كه خود را مثل ساير مردم بندگان خداى متعال
مى‏بينند و حكومت، براى آنان، هيچ ارزشى ندارد، مگر اين‏كه بتوانند حقوق مردم را تأمين
كنند و جلوى تعدّى و تجاوز اقويا را بگيرند. بنابراين، نظام احسن اجتماعى در اسلام و قرآن،
آن است كه صالحان بر آن حكومت كنند:

[انّ الأرض يرثها عِبادى الصالحون‏][1]

صالحان كسانى هستند كه قدرت را وسيله گسترش معنويّت و خداخواهى و رفع
محروميت‏هاى اقتصادى و اجتماعى، و اشاعه خوبى‏ها و دفع زشتى‏ها و پليدى‏ها و ظلم‏ها،
قرار مى‏دهند و بدين سان، آزادى ستيزى را در درون جان انسان‏ها كشته و از تاخت و تاز
اقويا و اغنيا در درون جامعه جلوگيرى مى‏كنند:

[الذين إنْ مكنّاهم فى الأرض أقاموا الصلاة و آتوا الزكاة و أمروا بالمعروف و نهوا عن
المنكر]
[2].



|204|

رهبرى و امامت مردم، به آنان كه از امتحانات الهى سربلند بيرون آمده‏اند، اختصاص دارد
نه كسانى كه آن را ارثى فاميلى و وسيله‏اى براى بهره‏مند ساختن اطرافيان و نزديكان و اعضاى
حزب و طبقه خود مى‏دانند:

[و إذا ابتلى إبراهيم ربّه بكلمات فاتمهنّ قال إنّى جاعلك للناس إماماً قال و من ذريتى قال لا
ينال عهدى الظالمين‏]
[3].

على (ع) نيز در نامه خود به مالك اشتر، بر اين اصل تأكيد مى‏ورزد:

ثم انظر في أمور عمّالك فاستعملهم اختباراً و لا تُولِّهم محاباةً و اثرة فإنّهما جماع من شَعب
الجور و الخيانة.
[4]

اين اصل، ارمغانى الهى، براى حفظ آزادى و حقوق مردم است كه خداى متعال، آن را در
قالب ولايت و زعامت الهى، به بشريت عطا فرموده است و بدين‏سان، آنان را از دستبرد
طواغيت و شياطين محفوظ نگاه داشته است.


اصل دوم - قانونمدارى و قانونگرايى

قبلاً گفتيم كه اساساً، تشريع دين، همراه آوردن كتاب و قانون براى تعديل جامعه و احقاق
حقوق همه انسان‏ها و جلوگيرى از ظلم و تعدّى و آزادى ستيزى تجاوزكاران بوده است. لذا
حاكميّت قانون جامع و كامل و استوار در همه امور، تضمين كننده حقوق آحاد جامعه و مانع
سلب آزادى است. اين، خود، معيارى براى عملكرد حكام آزاده است. از اين رو، قرآن كريم،
اصرار دارد كه از محور قانون الهى فاصله نگيريد؛ چرا كه فاسدان و تجاوزكاران‏اند كه دين - و
قانون - را بر نمى‏تابند.

[اقيموا الدين و لا تتفرّقوا فيه...و ما تفرّقوا الّا من بعد ماجاءهم العلم بغياً بينهم‏].[5]

و بر آنان كه به حكم الهى و حدود او اعتنا نمى‏كنند، سخت مى‏تازد و آنان را وعده عذاب
مى‏دهد.
[6] امير المؤمنين(ع) بر اين نكته تأكيد مى‏ورزد كه حاكم بايد تنها و تنها قانونمدار
باشد و عمل به آن را وظيفه‏ى اساسى خود قرار دهد: «إنّه على الإمام إلّا ما حُمِّل مِن أمر رَبّه»[7]

و حكومت را حق كسانى مى‏داند كه قانون شناس‏ترين مردم و قوى‏ترين آنان در اجراى
آن باشند: «أيّها الناس إنّ أحقّ الناس بهذا الأمر أقواهم عليه و أعلمهم بأمرِالله فيه»
[8]

لذا در جواب طلحه و زبير كه به نحوه تقسيم بيت المال از سوى ايشان اعتراض داشتند، به
اين امر بديهى اشاره مى‏كند كه اين، بر اساس قانون الهى بوده است، نه رأى شخص و خواست


|205|

فردى تا مستحقِ اعتراض باشد:

أمّا ما ذكرتما من أمر الاسوة فانّ ذالك أمرٌ لم أحكم أنا فيه برأيى و لا وليَّتُه هوىً مِنّى بل وَجَدت
أنا و أنتما ما جاء به رسول الله(ص) قد فرغ منه.[9]


اصل سوم - اصل برابرى

تمسّك به قانون و معيار بودن آن در عمل حاكمان، همان طور كه ذكر شد، مانع تضييع
حقوق و آزادى‏هاى اجتماعى است، اما مهم آن است كه قانون، استفاده ابزارى پيدا نكند و
وسيله‏اى براى محدود كردن مردم و يا گروه‏هايى از آنان به ناحق و بازگذاشتن دست
حكومت و يا طبقه‏اى از جامعه به ناحق نباشد. چه بسا حكومت‏هايى كه قانون خوب را براى
توده مردم خوب اجرا مى‏كنند، امّا نسبت به حزب و طبقه و اطرافيان خود از آن چشم پوشى
مى‏كنند، و بدين سان دست عده‏اى را بر حقوق مردم باز مى‏گذارند و حقّى كه آنان بدو مكلفند
را از آنان نمى‏گيرند و اين چنين زمينه خودكامگى و استبداد حكومت يا حزب يا طبقه‏اى را
فراهم مى‏سازند و در نهايت آزادى اجتماعى مردم، قربانى امتيازطلبى و تماميت خواهى
ديگران مى‏شود لذا در نظر حكومت صالح، همه مردم داراى حقوق لازم الاستيفاء هستند.

اميرالمؤمنين(ع) در عهدنامه خود به مالك اشتر مى‏فرمايد: «الناسُ إمّا أخٌ لك في الدين أو
شبيه لك في الخلق»
[10]

و مى‏فرمايد: «و ألزم الحقَّ مَن لَزمَه من القريب و البعيد و كُن فى ذالك صابراً محتسباً واقعاً
ذالك من قرابتك و خاصّتك حيث وَقع و ابتغ عاقبته بما يثقل عليك منه فإنّ مَغَبَّة ذالك
محمودة؛
[11] حق را بر هر كس لازم آمد، ملازم باش و اجرا كن، چه براى نزديك و چه براى
دور و لو براى خواص و خويشانت، هر كه باشند. اگر بر تو گران است، به عاقبت خوش اين
كار توجّه كن.».

نيز نزديك بودن به متولّى امور، نبايد موجب دست درازى به امتيازات مادّى و
اقتصادى‏باشد.
[12]

بدين ترتيب، شخص حاكم و كارگزاران حكومتى، همگى بايد قانون را براى همه مردم به
طور يكسان اجرا كنند و از هرگونه امتياز دادن ويژه و انحصارطلبى سياسى و اقتصادى
بپرهيزند و حقوق را از هر كه مكلف به اداى آن است بستانند و بر هر كه بايد، جارى كنند، چه
مواردى كه پيامبر(ص) و يا على(ع) حدود الهى را بر ياران نزديك خود جارى كردند و بر اين


|206|

كار سرزنش شدند و افرادى از ايشان بريدند و به ديگران گرويدند، ولى با اين وجود
مى‏فرمودند، اگر نزديك‏ترين كسانِ ما، يعنى فاطمه سلام الله عليها و يا حسن و حسين(ع) از
حدّ تعدى كنند، به سزاى عمل خود خواهند رسيد. داستان رفتار على(ع) با برادر خود عقيل
كه تقاضاى سهمى بيش از حق خود از بيت المال داشت، زبانزد و مشهور است.

نيز كسانى مانند طلحة و زبير به روى او شمشير كشيدند، چرا كه حاضر نشد بيش از حق
آنان امتيازى بدهد و سهمى بيش‏تر از بيت المال و يا پستى كه شايسته آن نيستند، در
اختيارشان گذارد.

نيز چه بسيارى كه به معاويه پيوستند، چرا كه عدالت او و برابرى خودشان را در مقابل
قانون برنتافتند و خودكامگى در سر داشتند: «عَلموا أنّ الناس عندنا في الحقّ أُسوة فَهُربوا
إلى‏الأثرة»
[13]

آن حضرت، به كارگزاران خود همين روش را گوشزد مى‏فرمود و آنان را از انحصارطلبى
و تماميت خواهى برحذر مى‏داشت: «إيّاك و الاِستِئثار بما النّاس فيه اسوَة».
[14]

نيز مى‏فرمايد: «ميان مردم، در اوقات و برخوردها، مساوات را رعايت كن تا اين‏كه
بزرگان در ميل تو به ايشان طمع نكنند و ضعيفان از عدالت تو بر ايشان مأيوس نگردند»
[15]

اين همه تأكيد و تحذير براى آن است كه مالكيت و قدرت، انسان را به خودكامگى و
استبداد سوق مى‏دهد: «مَن مَلِك استأثَر»
[16]

همه مردم، در حقوق يكسانند و در برابر قانون مساوى‏اند، و لازمه اين تساوى، آن است
كه با هر كس مطابق رفتار و حركتش و تكليفى كه بر عهده اوست و او عمل كرده يا نكرده،
رفتار شود.

حضرت (ع)، در عين تأكيد بر يكسان بودن حقوق مردم مى‏فرمايد:

لا يَكونَنَّ المُحسِنُ و المُسِي‏ء عندك بمنزلةٍ سواء، فإنّ في ذالك تزهيداً لأهل الإحسان فى
الاحسان و تدريباً لأهل الإساءة على الإساءة و ألزِم كُلّا منهم ما ألزَمَ نفسَه؛
[17]

نيكوكار و بدكار، در نزد تو، منزلت يكسان نداشته باشند؛ چرا كه اين تساوى در برخورد با هر
دو گروه، اهل احسان را به خوبى بى رغبت مى‏سازد و اهل زشتكارى را بر بدكارى‏شان آموخته
مى‏كند. با هر گروه به آن رفتارى كه خود را بر آن ملزم ساخته، رفتار كن.

حضرت، حقوق شهروندى اهل كتاب و معاندان را نيز محترم مى‏شمارد؛ چرا كه آنان
همنوع هستند و به حكومت عادل پناه آورده‏اند. آن گاه كه حضرت مى‏شنود بر زنى از اهل


|207|

ذمه ستم رفته است فرياد بر مى‏آورد كه اگر مسلمان از اين غصّه دق كند، ملامت نمى‏شود[18]،
اما درعين حال، بر تأثير عقايد فاسد، در جايگاه اجتماعى آنان و لزوم به كارگيرى شيوه‏اى
خاص در برخورد با ايشان اشاره مى‏كند: «فَلَم أرهم أهلاً لأن يُدنَوا لشركِهم و لا أن يُقصوا و
يُجفَوا لعهدهم؛
[19] پس نه ايشان را به خاطر مشرك بودنشان، شايسته نزديك شدن ديدم و نه به
خاطر پيمان با خود، شايسته دور شدن و جفا ديدن.».

اين چنين است كه همه مردم از ظلم و استبداد حاكم مصون بوده و به حقوق و آزادى‏هاى
مشروع خود مى‏رسند و همگى به طور يكسان در مقابل عملكرد خود در برابر قانون،
پاسخگو هستند و عنداللزوم مواخذه مى‏شوند، تربيت و رشد بر عملكرد گروه‏هاى اجتماعى
حاكم مى‏شود.


اصل چهارم - شورا در تصميم سازى

شورا، يكى از مظاهر دخالت مردم در سرنوشت خويش است، به طورى كه در
تصميمات اجتماعى مشاركت داشته باشند و رأى و نظر آنان در تصميم سازى اصحاب
قدرت و حكومت مدخليت داشته باشد. اين اصل، هم به شكل فردى و هم به شكل جمعى
مى‏تواند اجرا شود، مانند تشكيل احزاب سياسى و يا اصناف اجتماعى، كه در مسائل
گوناگون، نظر خودرا ابراز كنند و از سر دلسوزى و خير خواهى نتيجه علم و تجربه خود را
عرضه دارند، تا مورد استفاده مراكز حكومتى قرار گيرد و بدين صورت حاكميت و راهبرى
يك سويه و يك طرفه شكل نگيرد، بلكه خود مردم در آنچه بر آنان مى‏گذرد سهيم باشند.

خداوند متعال، در قرآن، پيامبر اكرم(ص) را به اين امر مأمور كرده است كه: [و شاورهم
فى الأمر]
[20]

و آن گاه كه مؤمنان را توصيف مى‏كند مى‏فرمايد: [و أمرهم شورى بينهم‏][21].

اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايد: «مَن استبدّ برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها
في‏عقولها»
[22]

و از مردم زمانه خود تقاضاى مشورت عادلانه و روى ميزان صحيح و گفتار حق مى‏كند:
«فلا تكفُّوا عَن مقالةٍ بحقّ أو مَشورَة بَعدلٍ»
[23]

البته اين اصل، با رعايت و هماهنگى ديگر اصول اجرا مى‏شود. مثلاً، يكى از اصول
مذكور، اصل شايسته سالارى و حاكميّت خبره‏ترين مردم بر امور بود، طبعاً اگر تصميم نهايى


|208|

حاكم با آنچه مشورت دهندگان ارائه مى‏كنند تفاوت داشته باشد، اشكالى در عمل به تصميم
حاكم امر نيست، لذا خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد: [فإذا عزمت فتوكل على الله‏][24]

اميرالمؤمنين (ع) در جواب كسانى كه در مقام مشورت و از سر دلسوزى از ايشان
مى‏خواهند كه با معاويه سازش كند، مى‏فرمود: «من، تمام جوانب اين امر را زير و رو كردم و
ديدم كه كوتاه آمدن در برابر معاويه، كفر به تعاليم پيامبر است»، لذا به نظر خود عمل كرد نه به
نظر آنان.

يا يكى از اصول ذكر شده، قانونمدارى بود و فرض كرديم كه حاكم، قانون‏شناس‏ترين
افراد است، لذا اشكالى نيست كه او با هم مشورت‏ها يا بدون آن در جايى كه قانون در دست
اوست، به آنچه قانونى مى‏داند، عمل كند، البته، اين امر، نافى نظارت مردم و لزوم پاسخگو
بودن در برابر آنان نيست. لذا اميرالمؤمنين (ع) در برابر طلحه و زبير كه ظاهراً از نظر
نخواستن از آنان رنجيده شده بودند، مى‏فرمايند: «من به كتاب خدا و سنّت پيامبر نظر، و حكم
خدا را اجرا كردم و نيازى به مشورت در آن نيست.

لا وَقَع حكم جَهِلته فَاَستَشيرَ كما و إخوانى المسلمين و لو كان ذالك لم أرغب عنكما و لا عن
غيركما..
[25]

البته قابل تذكّر است كه چنين امرى بيش‏تر در امور كلى و روشن پيش مى‏آيد، آن هم در
جامعه‏اى كوچك و بسيط، امّا در جوامع بزرگ امروزى و با تخصصى شدن امور مختلف
اجتماعى و كثرت آن و نياز به كاركارشناسى دقيق، كم‏تر مسأله‏اى را مى‏توان در نظر گرفت كه
بدون مشورت اهل خبره، بتوان در باره آن، به نظر و تصميم درست، دست يافت، آن هم در
زمان غيبت امام معصوم(ع)، امّا از آنجا كه حاكمِ شايسته و صالح، بايد هميشه مصالح عامه را
ملاحظه كند و در علم به آن كوتاهى نورزد، مى‏توان اطمينان داشت كه جامعه دينى از اين
ناحيه متضرر نشده و بدون مشورت صحيح و آگاهى از صلاح و فساد امور، تصميمى اتخاذ
نمى‏شود. وجود مجمع‏ها و شوراهاى عالى در صدر حاكميت، مؤيِّد همين مطلب است.


اصل پنجم - اصل مشاركت در اجرا و حق حاكميّت و تعيين سرنوشت

يكى از عوامل سلب آزادى اجتماعى، تمركز قدرت در دست گروهى خاص و طبقاتى
شدن حاكميت اجرايى است؛ يعنى، هر چند قوانين صحيح و محكم و متقن باشد، امّا تمركز
قدرت اجرايى و احساس مالكيت قدرت، ممكن است خودكامگى و انحصارطلبى را به


|209|

دنبال داشته باشد.

اسلام علاوه بر تشريع قوانين سعادت بخش و كارآمد، در بُعد اجرا نيز همه مردم را به
مشاركت و تعاون دعوت كرده است.

بسيارى از آيات قرآن‏كه متصمن اقامه عبادات و جهاد در راه خدا و اجراى حدود الهى
است، خطاب به عموم مردم است. اين امر نشان دهنده‏ى حق دخالت مردم درا مور اجتماعى
نيز هست. جامع‏ترين فرمان الهى در اين زمينه اين است كه: «أقيموا الدين»
[26]

يعنى، همه مردم را به اقامه دين دعوت كرده است و از آنان مى‏خواهد كه براى تحقق آن
تلاش كنند.

آياتى كه حكم حد زنا، سرقت، قذف، و.... را بيان مى‏كند، خطاب به همگان است.[27]

اميرالمؤمنين(ع) پس از بيان حقوق متقابل حكومت و مردم و نقش مراعات و عدم
رعايت آن در ظهور صلاح و فساد اجتماعى مى‏فرمايد:

فعليكم بالتناصح فى ذالك و حسن التعاون عليه...و لكن من واجب حقوق الله على العباد
النصيحه بمبلغ جهدهم و التعاون على إقامة الحق بينهم.
[28]

يعنى تلاش خير خواهانه و دلسوزانه و همكارى و مشاركت‏در اجراى حق در ميان
بندگان خدا و جامعه بشرى، از حقوق واجب الهى بر انسان‏ها و از تكاليف آنان است. پس
مشاركت در امور اجتماعى، بر اساس ميزان صحيح و به فرض صحيح، نه تنها از حقوق مردم
كه تكليف ايشان است.

آن گاه حضرت بيان مى‏فرمايند كه هيچ حكومت و حاكمى فوق آن نيست كه از مشاركت
مردم بى نياز باشد و هيچ فردى كم‏تر از آن نيست كه از اين گردونه كنار نهاده شود:

و ليس إمرؤٌ و إن عَظُمت في الحقّ منزلته و تقَدَّمت فى الدين فضيلته بِفَوق أن يُعانِ عَلى ما
حمَّله الله من حقّه و لا إمرؤٌ و إن صَغّرَته النفوس و قتحَمَتْه العيون بِدونِ أن يُعين على ذلك أو
يُعان عليه.
[29]

مردم، حاكم بر سرنوشت خويشند و در برابر سرنوشت اجتماعى خويش مسئولند و آن
گاه كه بخشى از آن را به حكومت واگذار مى‏كنند، بايد اهليت حاكمان را احراز كنند: [إنّ الله
يأمركم أن تؤدّوا الامانات الى أهلها]
[30]

و بزرگ‏ترين خيانت، خيانت در اين امانت است: «إنّ أعظم الخيانة خيانة الأمّة»[31]

كما اين‏كه زشت‏ترين غش، غش به امام و رهبر صالح عادل است: «و أفظَعَ الغشّ


حاكميت مردم بر
سرنوشت
اجتماعى خويش،
هم حق است و هم
تكليف چنان كه
ولايت حاكم صالح
الهى نيز هم حق
است و هم تكليف و
اين دو با هم
منافاتى ندارند.


|210|

غشُ‏الأئمّة»[32]

حاكميت مردم بر سرنوشت اجتماعى خويش، هم حق است و هم
تكليف چنان كه ولايت حاكم صالح الهى نيز هم حق است و هم
تكليف و اين دو با هم منافاتى ندارند.

در منطق اسلامى همه مردم آزاد و مساوى هستند، لذا كسى حق
حكومت بر آنان را ندارد، الّا خداى متعال و حكومت خدا بر مردم به
ولايت اولياى الهى كه جز به خدا دعوت نمى‏كنند و جز قانون او را
اجرا نمى‏كنند، محقق مى‏شود واو است كه به آنان چنين ولايتى
مى‏دهد و حاكميت را برايشان جعل مى‏كند و مثلاً به حضرت ابراهيم
مى‏گويد: [انّى جاعِلك للناس اماماً].
[33]

و به حضرت داود مى‏فرمايد:

[يا داود إنّا جعلناك خليفة فى الأرض فاحكم بين الناس‏][34]

و پذيرش چنين حكومتى را بر مردم واجب و تكليف قرار
داده‏است:

[أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أُولى الأمر منكم‏].[35]

اگر غير از اين ولايت الهى باشد، حكومت، مشروعيّتى نخواهد
داشت، چرا كه به بندگى انسان در مقابل انسان ختم مى‏شود. پس
منحصراً، ولايت و سرپرستى انسان، در دست خدا و اولياى اوست:

[إنّما وليّكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و
يؤتون الزكاة و هم راكعون‏]
[36]

حكومت، تكليف ائمه عدل است و حضور و يارى مردم، تكليف
آنان. كه اين حضور، آن تكليف را فعلى مى‏كند و محبت را بر صالحان
تمام مى‏كند، لذا اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايد: «لو لا حضورُ الحاضر و
قيامُ الحُجّه بوجود الناصر و ما أخذ الله من العلماء...»
[37]

بر اساس اين بينش است كه هيچ گاه اولياى الهى به قهر و فساد و
خونريزى و تطميع و فريبكارى حكومت بر پا نمى‏دارند و حكم
نمى‏رانند و حكومت آزاد و حمايت آگاهانه مردم براى آنان مطلوب



|211|

است. لذا بيش‏ترين تلاش آنان، تلاش تربيتى و آگاهى بخشى است،
حتى در مقابل مخالفان جاهل.

على(ع) در برابر خوارج، تمام تلاش خود را به كار برد تا صف
آنان از صف مسلمانان جدا نگردد، و هر مقدار كه توانست با بيان و
احتجاج، آنان را آگاه كرد.

نيز حضرت به زياده خواهان مى‏فرمود: «آيا مرا مى‏خوانيد كه با
ستم بر مردمى كه بر آنان حكومت مى‏كنم، پيروزى را به دست آورم؟!

قسم به خدا! كه چنين نكنم تا گردش شب و روز بر پاست و
ستارگان در پى هم مى‏روند!».
[38]

حكومت ؛ مهم‏ترين حكم الهى است كه براى سعادت و كمال
اجتماع انسانى آمده است،
[39] و كمال بودن آن به اختيارى و انتخاب
آزادانه بودن آن بستگى دارد.

حكومت دينى، يك حكومت الهى مردمى است كه هر دو جزء آن،
ريشه در آزادى انسان و حاكميّت و او و كرامت او دارد. الهى است و
ريشه در ولايت و ربوبيت الهى دارد، چرا كه اگر غير از اين باشد، به
ربوبيّت غير خدا و حاكميّت انسانى ديگر باز مى‏گردد كه با او يكسان
است. و مردمى است، يعنى بر پايه‏هاى عقلانيت و آگاهى و انتخاب
آزاد مردم استوار است، نه بر پايه‏هاى جهل و فريب و سركوب و
تحميل، چرا كه دراين صورت است كه غرض الهى از تشريع ولايت
و حكومت براى صالحان، يعنى گسترش عدل و سعادت جامعه
بشرى محقق مى‏شود، و الّا دنيا و حكومت بر آن، براى خدا بى
ارزش‏تر از آن است كه بخواهد آن را پاداش اوليا قرار دهد و براى
اولياى خدا هم بهايى كم‏تر از كفش وصله دار است كه بخواهند به هر
قيمتى به آن برسند.

انتخاب آزاد حكومت، به عنوان ارزشى والا، در تعاليم دينى
مطرح است، اميرالمؤمنين(ع) در مواضع متعدد به اين مسئله اشاره
مى‏كند كه: «مردم، با من بيعت كردند در حالى كه مجبور نشده بودند،



|212|

بلكه با اختيار و اراده خود عمل كردند».[40]

حضرت، خطاب به طلحه و زبير مى‏فرمايد:

اما بعد، فقد علمتما وَ إن كَتَمتما إنّى لم أُرِد الناسُ حتى أرادونى و لم أُبايِعهُم حَتّى‏ بايِعونى و إنّ
العامّة لم تبايعنى لسلطان غالب و لا لِعرضٍ حاضر.
[41]

نه زور و قدرت غالبه‏اى مردم را وادار به بيعت من كرد و نه سفره آماده‏اى كه به طمع او
بيعت كرده باشند، بلكه «فأقبلتم إلىّ إقبالَ العود المطافيل على أولادها تقولون:
البيعة!البيعة!»
.
[42]

در اين ميان، آن حضرت در موارد متعددى، بر حق الهى و وصيت و وصايت نبوى تأكيد
مى‏كند و اين كلمات، ادعاى كسانى را كه معتقدند، بيعت در نظر ايشان پايه مشروعيت
حكومت بوده است، نفى مى‏كند: «لا يُقاسُ بآل محمد من هذه الأُمّة أحدٌ...لهم خصائص حقّ
الولايه و فيهم الوصيّة و الوراثة»
[43]

كما اين‏كه پاسخ كسانى را كه گفته‏اند: «چرا ايشان در مقابل دشمن به بيعت تكيه كرده
است، نه حق ولايت الهى ؟»، روشن مى‏كند؛ چرا كه اين، احتجاجى جدلى در برابر كسانى
بوده است كه حكومت خلفاى قبلى را به خاطر بيعت، مشروع مى‏دانسته‏اند، و در عين حال،
زير بار حكومت ايشان نمى‏رفتند:

إنّما بايعَنىَ القومُ الذين بايَعوا أبابكر و عمر و عثمان على ما بايَعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن
يختار و لا للغائب أن يَرُدّ.
[44]


اصل ششم - اصل مردم سالارى

در ديدگاه اسلامى، حكومت، وديعه و امانتى است در دست صاحبان قدرت براى اشاعه
قسط و عدل و احقاق حقوق عمومى و جلوگيرى از تعدى اقويا و حفظ امنيت مردم و زمينه
سازى براى رشد و تعالى روحى و معنوى، نه اشباع كننده حس جاه‏طلبى و برترى جويى فرد
يا حزب يا طبقه‏اى. بنابراين، بسيار روشن است كه در اين حكومت، مردم، محور همه
فعاليت‏ها و حركت‏هاى حكومت باشند؛ يعنى، همه امور در جهت حفظ نظم و نظام و امنيت
و عمران بلاد ايشان باشد.

اميرالمؤمنين(ع) خطاب به يكى از كارگزاران خود مى‏فرمايد:

او را فرمان مى‏دهم كه مردم را نرنجاند و به آنان دروغ نگويد و دروغ نبندد و فرمانروايى او بر



|213|

مردم موجب نشود تا از مردم رو گرداند و به آنان بى اعتنايى كند؛ چرا كه مردم برادران دينى و
ياورانى براى تأمين حقوق هستند.[45]

در عهدنامه مالك اشتر، بر اين مردم محورى و ترجيع منافع عمومى مردم بر خواص و
نقش اساسى و بنيادى آنان در حفظ دين و ملّت و نظام، تأكيد مى‏فرمايد و او را به همراهى
مردم ترغيب و امر مى‏فرمايد:

وَ إنّ عمادَ الدِين و جماعَ المسلمين و العدّة لِلأعداء، العامّةُ من الأُمّة فليَكُن صَغوُكَ لَهم و مَيْلك
معهم.
[46]

بدين ترتيب يكى از بزرگ‏ترين عوامل سلب آزادى اجتماعى مردم كه همان حاكميت
طبقاتى نخبگان و محوريّت آنان در سياست گذارى هاست، از جامعه دور مى‏شود.

و به فرموده‏ى آن حضرت، عملكرد مردمى همراه نيت الهى، عبادت خواهد بود:

و بهترين اوقاتت را براى خلوت با خدا قرار ده، گرچه همه اعمال تو، براى خداست، اگر نيت در
آن پاك باشد و مردم از آن در سلامت و امنيت باشند.
[47]

و در اين ميان، بيش از همه، به حال طبقات محروم جامعه بايد توجه شود: «ثمّ الله! الله!
في الطبقة السُفلى من الذين لاحيلة لهم»
[48]

و حاكم، بايد بداند كه همان‏طور كه بايد نزد خداوند معذور باشد، نزد مردم نيز عذر
واضح داشته باشد: «أسأل الله أن يُوفِّقني و إيّاك لما فيه رضاه من الإقامة على العذر الواضح
إليه و إلى خلقه»
[49]

و بايد كه حاكمِ امور مسلمانان، حسن ظن و مهربانى مردم جلب كند، چه از راه احسان به
ايشان و كم كردن بار زحماتشان و چه از طريق اين‏كه آنان را به آنچه تكليفى در مقابل آن
ندارند، مجبور نكند؛ زيرا، اين امر، موجب سوء ظن مردم به حكومت و احساس ظلم و
خودكامگى و نبود آزادى مى‏شود و حاكم بايد در اَعمال خود، مراقب احساس عمومى جامعه
و برداشت‏هاى آنان باشد و نگذارد احساس استبداد در مردم به وجود آيد.
[50]

سينه سالم بودن مردم نسبت به حكام، اصلى مهم در رابطه حكومت و مردم است و نبايد
مردم حكومت را بار سنگين بر دوش خود احساس كنند كه راحتى آنان را سلب مى‏كند و
انتظار پايان و زوال آن را بكشند:

إنّ أفضل قرّة عين الوُلاة استقامَة العدلِ في البلاد وَ ظهور مَوَدّة الرّعية و انّه لا تظهر مودّتهم إلّا
بسلامة صدورِهم و لا تصح نصيحتُهم إلّا بحيطَتِهم على وُلاة أُمورهم و قِلّة اِستثقالِ دوُلِهم وَ



|214|

ترك اِسْتِبطاء اِنقطاع مُدّتِهم فاسفَح في آمالهم.[51]

بلكه بايد در ميان مردم بود و از آنان فاصله نگرفت و از انظارشان غايب نشد و چهره
به‏چهره با آنان گفت و گو كرد و در برابرشان پاسخگو بود و امور را برايشان توضيح داد.
اين،گرچه سخت باشد، امّا حكومت را به هدف خود كه سوق دادن مردم در مسير حق
است،مى‏رساند.
[52]

در منطق علوى، رابطه حكومت و مردم، رابطه‏اى دو سويه است كه اگر يك طرف آن
آسيب ببيند، حركت صحيح جامعه مختل مى‏شود و مردم زيان خواهند ديد. آن حضرت، اين
رابطه و آثار آن را اين‏چنين بيان مى‏فرمايد:

مردم، به صلاح امر خود نمى‏رسند، الّا به سبب صالح بودن حاكمان، و حاكمان، صالح نخواهند
بود مگر با حرك صحيح و مستقيم مردم. پس اگر مردم، حق حاكم را ادا كنند و حاكم نيز حق
مردم را، حق، در ميان ايشان عزيز خواهد شد و دين بر پا مى‏گردد و نشانه‏هاى عدالت آشكار
مى‏شود و سنت‏هاى نيك به راحتى جارى مى‏گردد، و زمانه، نيك و شايسته گردد و مى‏توان
انتظار ماندگارى حكومت و يأس مطامع دشمنان را داشت، امّا اگر مردم بر حاكمان چيره گردند
و حق حاكم را ادا نكنند يا اين‏كه حاكم در حق مردم اجحاف كند، اختلاف كلمه پيدا خواهد شد،
و نشانه‏هاى ستم آشكار مى‏گردد، و فريبكارى در دين زياد مى‏شود و سنتها رها مى‏شوند و
عمل به هواهاى نفسانى مبنا قرار مى‏گيرد و احكام الهى تعطيل مى‏گردد.
[53]

مهم‏ترين ركن در اين ميان، رشد فكرى و بصيرت دينى مردم است، تا هم توان شناخت
راه صحيح را داشته باشند و هم قدرت تعيين حكام صالح و نيز وظيفه‏شناسى در مقابل آن و
حفظ حكومت حق از دستبرد طواغيت هر زمان. حضرت على(ع) از مردم زمانه خويش، از
اين بابت نگران شده بود و سبب مقاومت او در برابر تقاضاى عمومى براى پذيرش حكومت،
گشته بود:

دَعونى وَ الْتَمسوا غيري؛ فإنّا مُستَقبلون أمراً له وُجوهٌ و ألوانٌ لا تقومُ له القلوب و لا تَثْبِتُ عليه
العقول؛
[54]

مرا رها كنيد و به دنبال ديگرى رويد ؛ چرا كه ما امرى پيش رو داريم با چهره‏ها و رنگ‏هاى
گوناگون كه قلب‏ها را توان آن نيست و عقل‏ها نمى‏تواند بر او ثابت بماند.

حكومت مورد قبول مردم، وظيفه‏اى را بر دوش حاكم مى‏نهد، كه بايد با قوّت و استحكام
به آن قيام كند، و در همه حال با مردم و براى مردم، براى تحقّق اهداف آن بكوشد حتى سستى
و انحراف احتمالى مردم را جبران كند و راه سقوط را مسدود كند، و هر چند مردم،


|215|

برخى‏اقدامات او را نپسندند. اميرالمؤمنين(ع) بعد از قضاياى جنگ صفين و پيش آمدن
حكميت مى‏فرمايد:

أما، و الله: لو أنّي حين أمرتكم بما أَمَرتكم به، حَمَلتكم على المكروه الذى يَجعَل الله فيه
خيراً[*] فَاِن اسْتَقمتُم هَدَيتُكم و إن اِعوَجْجُتم قَوَّمْتُكم وَ إن أبيتُم تدارَكتُكم لكانَت الوُثقى وَ
لكن بِمَن وَ اِلى مَن أريد أن أُداوى بكم وَ أنتم دائي![55]

و تصريح مى‏كند كه چه بسا خير مردم در چيزى باشد كه ناخوشش دارند و لكن حاكم آگاه
و مدبر، بر او مطلع است و بر اوست كه مردم را به آن وا دارد و از طعن و عتاب نهراسد. پس
اگر اهل هدايت و استقامت، بر طريق بودند، آنان را به سر منزل مقصود رهنمون باشد و اگر
كژى و انحراف داشتند، به راه آورد و اگر سرپيچى كردند، جايگزينى بيابد. همانا، اين،
درست‏ترين و محكم‏ترين كار يك حاكم شايسته است. شكوه آن حضرت، اين است كه حتى
براى اين اقدام هم ياورى ندارد و ياران او خود دردهاى بى درمان او هستند:

و لكن لا رأىَ لِمن لا يُطاع.[56]

و هيهات أن أطلِع بكم سِر العدل او أُقيمَ اعوجاج الحقّ.[57]

بنابراين، مردم سالارى و محوريّت مردم، منافات با اجراى محكم قانون يا خواست
تكليفى كه بر عهده مردم است و مطالبه جدّى آن، ندارد.

بلكه، اكراه و شدت عمل به خرج دادن، حتّى در حوزه اختيارات و وظايف حكومت،
هيچ‏گاه راه اوّل و دوم نيست، و مقدم بر همه چيز، حركت آگاهانه و آزادانه عمومى است و
وظيفه اوليه حاكمان، رشد و آگاهى دادن و اِعلام خطر كردن است تا مردم، خود، انتخاب
كنند؛ زيرا، كمال بشر، در تكاپوى آزادانه به سوى اهداف بلند است. پس اكراه و تحميل،
امرى ثانوى و اضطرارى است كه در جايى كه بدون آن، نظام جامعه از هم گسسته مى‏شود
وآسايش و امنيّت و رفاه عمومى بدون آن امكان‏پذير نباشد، اجرا مى‏گردد.

اميرمؤمنان(ع) به يكى از عمّال خود مى‏فرمايد:

و اخلِطِ الشّدة بِضغثٍ من اللّين و ارفُق ما كان الرّفقُ أرفَق و اعتَزِم بالشدّة حين لا يُغنى عَنك
إلّاالشدّة.
[58]


[*]. اشاره به آيه‏ى شريف [كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عسى أن تكرهوا شيئاً و هو خيرُ لكم][بقره:
216].


|216|

و به مالك اشتر خطاب مى‏كند: «به سوى خشم، خيز بر مدار و حال آن‏كه از او راه
گريزى‏مى‏يابى.»
[59]

خود آن حضرت، با مخالفان عنود خود، مدارا مى‏كرد و هيچ گاه بدون نصيحت و احتجاج
قبلى، با آنان وارد جنگ نشد، امّا آن گاه كه بر نظام مسلمانان و جماعت آنان ترسيد و خطر
فروپاشى را احساس كرد، به جنگ اقدام كرد و فرمود: «سَاَصبِر ما لم أخَف على جماعتِكم؛
فَإنّهم إن تَمّموا على فَيالةَ هذا الرأى انقَطَع نِظامُ المسلمين»
[60]

حضرت، آخرين دوا را داغ كردن مى‏دانست.[61]

خلاصه اين‏كه مواردى پى مى‏آيد كه بدون اكراه و تحميل و حتّى خشونت نسبت به برخى
افراد يا جريانات، نمى‏توان نظام و انتظام جامعه و آسايش و صلاح عمومى را حفظ كرد، ولى
جهت‏گيرى حكومت در همه امور بايد به نحوى باشد كه به تعبير اميرالمؤمنين (ع) مردم
انتظار زوال حكومت را نكشند و احساس رنج و دلسردى نداشته باشند وحكومت، كم‏ترين
ثقل را برايشان داشته باشد و احساس آزادى را از آنان نگيرد و اين نمى‏شود، إلّا به اين‏كه
حكومت، در همه حال، بر ميزان حق و عدل حركت كند ودر جاده انصاف قدم زند و صلاح
عمومى را به عمل صادقانه و عادلانه و پاك دنبال كند، نه با حيله و نيرنگ و يا ظلم و جور به
كسى يا گروهى، حتّى اگر مخالف، شخصى مانند معاويه باشد كه سكوت و نجنگيدن با او در
منطق علوى، كفر ورزيدن به تعاليم نبوى است.
[62] حضرت مى‏فرمود:

و الله! معاويه، زيرك‏تر از من نيست، ولى او مكر و نيرنگ و فجور مى‏كند و اگر نبود كه از مكر و
نيرنگ بازى كراهت دارم، هر آينه از زيرك‏ترين مردم بودم.[63]


اصل هفتم - اصل نظارت بر مراكز قدرت و حق انتقاد و پرسشگرى و آزادى بيان

از آن‏جا كه در بينش اسلامى، مردم، صاحب حق و مُكرّمند و اصل بر حركت آگاهانه و
آزادانه است و مردم حق دخالت در امور جامعه خود را دارند، بلكه مكلف به مشاركت در
حركت عدالت خواهانه جامعه هستند و بايد براى تأمين حقوق خود و اجراى حدود و
قوانين الهى تلاش كنند، و هرگونه قصور و تقصير آنان، موجب مؤاخذه است و به پذيرش و
همكارى آنان است كه صاحبان قدرت اين امكان را پيدا مى‏كنند تا برنامه‏ها و سياست‏هاى
خود را به اجرا گذارند، پس بايد بر آنچه بر آنان و پيرامون آنان مى‏گذرد، نظارت داشته باشند،



|217|

تا مادامى كه حركت‏ها را در مسير صحيح و حق ديدند، مساعدت
كنند و هرجا كه احساس خروج از مسير درست و انحراف كردند،
مقابله كنند. چه بسيار اقوام و مللى كه به خاطر سكوت نابه جاى
آگاهانه جامعه، به انحطاط و زوال گراييد.[64]

نظارت بر جريانات اجتماعى و خصوصاً عملكرد مراكز
قدرت - كه لازمه همكارى آگاهانه و آزادانه مردم است - تكليفى
است ناشى از حق انسان بر سرنوشت خويش و مسئوليت او در
برابر خود و جامعه. اين تكليف، عملى نمى‏شود مگر در صورتى
كه او، حق انتقاد و پرسشگرى و آزادى بيان داشته باشد. اگر آزادى
انتقاد و اعتراض نسبت به ناروايى‏ها و مفاسد و مظالم وجود
نداشته باشد، چطورانسان، مكلَّف به نهى از منكرات و پليدى‏ها
مى‏شود؟ و اگر حق سؤال و استيضاح از عملكرد مجريان امور
نباشد، چطور انسان مأمور مى‏شود به اين‏كه مادامى كه آنان در
مسير حقند با آنان همكارى كند؟

در جامعه دينى، آزادى بيان و نظر و انتقاد به عملكردها وجود
دارد و بر متولّى امرست كه وجوه عمل خود را براى مردم توضيح
دهد و عذر كارى كه نمى‏پسندند، بيان كند و پاسخگوباشد.

بهترين دليل براى اثبات اين مدعى، ايجاب امر به معروف و
نهى از منكر در جامعه دينى است. همين امر است كه امّت آخرين
پيامبر(ص) را بهترين امم كرده است؛ چرا كه يك ضامن اجرايى
براى حفظ جامعه از گزند فساد و ظلم و خودكامگى تا قيام قيامت
در اين امت نهاده شده است كه دريچه هر خيرى را به روى آنان
مى‏گشايد: [كنتم خير أُمّة أُخرِجت للناس تَأمرون بالمَعروف و
تَنهَون عن المنكر]
[65]

قرآن، از اين‏كه در امت‏هاى گذشته، كسى به اين اصل عمل
نكرده است، شكوه مى‏كند: [فلولا كان من القرون من قبلكم أولو
بَقيّةٍ يَنهَونَ عن الفَساد فى الأرض‏]
[66]

نظارت بر
جريانات اجتماعى
و خصوصاً
عملكرد مراكز
قدرت - كه لازمه
همكارى آگاهانه و
آزادانه مردم است
- تكليفى است
ناشى از حق
انسان بر
سرنوشت خويش
و مسئوليت او در
برابر خود و
جامعه.



|218|

بايد چشم‏ها را گشود و گوش‏ها را باز كرد و مراقب امور بود و هر جا لازم بود، فرياد كرد،
خصوصاً نسبت به عملكرد صاحبان قدرت؛ چرا كه قدرت است كه سرچشمه خيرات
اجتماعى يا مفاسد اجتماعى مى‏شود، و قدرت است كه مى‏تواند به استبداد و خودكامگى
كشيده شود، پس بايد او را سالم نگه داشت، و حكومت است كه مردم را به هر طرفى كه
بخواهد مى‏كشاند، پس بايد ديد به كدام سو مى‏رود و مى‏برد.

على(ع) در نامه‏اى كه به اهل مصر براى معرفى مالك اشتر به عنوان استاندار آن ديار
مى‏فرستد، مى‏فرمايد: «فَاسْمَعوا لَه و أطيعوا أمرَه فيما طابقَ الحَق»
[67]

يعنى اطاعت فرمان حاكم، منحصر در آن است كه مطابق حق و معيار و قانون پذيرفته شده
باشد، نه در همه آنچه كه او بخواهد و لو خلاف حق باشد. پس براى مردم، حق نظارت و
مخالفت وجود دارد، ولى نسبت به غير حق.

مردم، بايد در جريان امورباشند، آگاه باشند، سؤال كنند، انتقاد كنند، تا برايشان واضح
شود كه آيا عملكردها بر طبق ميزان صحيح است يا خير.

حضرت، در جاى ديگرى مى‏فرمايد: «رَحمَ الله إمراَءً رأى حَقّاً فَأعانَ عليه أَو رأى‏ جوراً
فَرَدّه و كان عَوناً بالحقّ على صاحبه»
[68]

در جنگ صفين، كسى از ايشان سؤالى مى‏كند و آن حضرت پس از يادآورى اين‏كه سؤال
بى موقع است و نشانه اضطراب و مشتبه بودن امر بر اوست، مى‏فرمايند: «ولك بعدَ ذمامةُ
الصهر و حق المَسألة وَ قَد اسْتَعلَمت فَاعلم»
؛
[69] يعنى، حق داشتى سؤال كنى و يا سؤال تو براى
تو، حق ايجاد كرد كه من بايد او را اداء كنم.

حضرت، وقتى كه از مدينه خارج شد براى جنگ و به سوى بصره حركت مى‏كند، نامه‏اى
براى مردم كوفه مى‏نويسد و آنان‏را دعوت مى‏كند، نه فقط براى حمايت خود، بلكه براى
حركت و جنبش و پيگرى امرى كه در جامعه پيش آمده است، و حمايت از حق و انتقاد
ازباطل:

همانا - اى مردم كوفه! - من از مدينه خارج شدم، در حالى كه يا ظالم هستم و يا مظلوم، يا من
شورشى ستمكارم و يا ياغيان عليه من شورش كرده‏اند. من، خدا را به ياد شما مى‏آورم كه به
سوى من حركت كنيد، پس اگر كردار من نيك بود، مرا يارى كنيد و اگر زشت بود عتابم كنيد.
[70]

بدين سان است كه دعوت او به جهاد و حمايت حكومت مردمى خود، بر اساس آگاهى
بخشى و برانگيختن فكر وعقل مردم و يادآورى لزوم نظارت آنان بر امور جامعه و حكومت


|219|

و اعانه حق و دفع باطل و بغى و ظلم است، نه حكمى آمرانه و قيّم مآبانه و يا همراه تهديدو
ارعاب؛ چرا كه اگر چنين باشد، كمالى و ارزشى در كار نخواهد بود.

اساساً، اميرالمؤمنين (ع) مى‏خواهد مردم را از ركود و خمودى، خارج، و انديشه‏هاى
خفته آنان را بيدار كند. مسئله، اين نيست كه او معصوم و بى خطا در گفتار و كردار و تصميم
است و تبعيت از او به صلاح مردم است، بلكه مسئله اين است كه انسان‏هاى پيرامون او بايد
رشد كنند، آزادانه فكر كنند، حرف بزنند، انتقاد كنند، پاسخ بشنوند، تا دفاع از حق را آگاهانه و
مبارزه با ظلم و جور و باطل را آزادانه ياد بگيرند.

حضرت، خطاب به مردم زمانه خود مى‏فرمايد:

ثناى گوى من نباشيد، و با من مانند جباران سخن نگوييد و از خشم و ترس من زبان در كام فرو
نبريد، و رياكارى و مداراى با من نكنيد، و گمان نكنيد كه من شنيدن حق را سنگين مى‏شمارم،
چرا كه هر كس از شنيدن حق، احساس سنگينى كند و پيشنهاد راه درست بر او گران آيد،
عمل به حق و عدل بر او سنگين‏تر است. پس خود را از بيان كلام حق و مشورتى كه به عدل
دعوت كند، باز ندارى؛ چرا كه من، بالاتر از آن نيستم كه اشتباهى نكنم الّا اين‏كه خداى من، مرا
كفايت كند. من، ربِّ مطاع شما نيستم، بلكه ما و شما، بندگان و مملوك خدايى هستيم كه جز
او، پروردگارى نيست.
[71]

همان طور كه عرض كرديم، كلام در اين نيست كه «انتقاد از على (ع) با توجّه به عصمت
ايشان چگونه مى‏شود و يا اين سخن كه «من بالاتر از آن نيستم كه اشتباهى نكنم» در مقام
چيست؟ «زيرا، عصمت ايشان، با توجيه به ادله ديگر و حتّى كلمات خود حضرت، امرى غير
قابل انكار است. حتى استثنايى كه حضرت، بعد از اين قسمت بيان مى‏كند؛ يعنى، «اگر خدا
بخواهد، مرا از خطا حفظ مى‏كند» دليل اين است كه او معصوم است.

ظاهر اين كلمات آسمانى، آن است كه حضرت مى‏خوهد اين را به مردم تعليم دهد كه هر
كس درهر مرتبه‏اى كه باشد، ربِّ شما نيست، بلكه او هم عبدى از عباد خداست و شما نبايد
مانند يهود و نصارا، بزرگان خود را «ربِّ مُطاع» قرار دهيد و فكر و انديشه و زبان خود را
تعطيل كنيد، بلكه آنچه حق و عدل تشخيص مى‏دهيد، بيان كنيد، سازشكاى و
خودسانسورى نكنيد.

بدين جهت است كه علاوه بر دعوت مردم به ابراز نظر، خودش، براى مردم شهرهاى
اسلامى پيام مى‏فرستد و آنان را از آنچه در صفين اتفاق افتاده و آنچه گفته و جوابى كه شنيده
است و نهايت امر جنگ، با خبر مى‏كند.
[72]



|220|

حضرت، به حكام بلاد نيز دستور مى‏دهد كه چاپلوسان و
حريصان و بخيلان را دور خود جمع نكنند بلكه كسانى را براى
مصاحبت و مشورت برگزينند كه زبانِ گشوده‏ترى در بيان حق و
حقيقت دارندو در كارهاى خلاف حاكم، اصلا ًهمكارى نمى‏كنند:

ثم ليَكُن آثَرُهم عِندك أقوَلُهُم بِمُرّ الحَق لك و أقلُّهم مُساعِدةً فيما
يَكونُ منك ممَّا كَره الله لأولياءه واقعاً ذالك من هواك حَيثُ وَقَع.
[73]

نيز فرمان مى‏دهد كه آنان، با مردم، رو در روى بنشينند، آن هم
متواضعانه و بدون حضور نگهبان و سرباز تا اين‏كه مردم، در كمال
آرامش و آسايش، بدون اين‏كه از ندانستن آداب سخن در رنج باشند و
از تكبّر والى در فشار، سخن خود را بگويند، و حق خود را طلب كنند؛
زيرا پيامبر، بارها فرمودند:

هيچ نظام و ملّتى مقدّس نيست، مگر آن‏كه حق ضعيف از غنى
وقوى گرفته شود، بدون آن‏كه او در بيان حق خود، لكنت زبان و
گره‏اى داشته باشد.
[74]

در حكومت دينى، حق گويى و حق‏طلبى مردم، ترويج مى‏شود و
از انتقاد و سؤال آنان، پاسخ روشن و قانع‏كننده‏اى اداره مى‏شود و
آزادى بيان و نظارت آنان حفظ مى‏شود و بر مردم است كه در مقابل
ظلم و خيانت، سكوت نكنند.

واضح است كه غرض از اين آزادى و حقّ و اين تكليف، حفظ
جامعه، عموماً، و مركزيّت قدرت، خصوصاً، از فساد و خروج از
مسير عدل و قسط است. بنابراين، حدِّ اعمال آن، صلاح جامعه و
معيارهاى پذيرفته شده و متقن و اصيل آن است كه همگان وحكومت
موظفند در چهار چوب آن حركت كنند. انتقاد و استيضاح، وقتى
سازنده و كنترل كننده است كه به قصد خيرخواهى و اصلاح امور
صورت پذيرد. با عيب جويى و طعنه زنى و گزيدن و ايراد اتهام و
اهانت، هيچ‏گاه رشد اجتماعى پيدا نمى‏شود، بلكه از هم گسستگى و
تفرقه اجتماعى را به دنبال خواهد داشت.



|221|

عيب جويى و مچ‏گيرى و...، امرى كه فرصت طلبان و فتنه انگيزان
با سوء استفاده از فضاى آزاد، به آن دامن مى‏زنند و با شبهه افكنى و
لرزاندن دل‏هاى مردم، آنان را از مسير صحيح منحرف مى‏كنند و آنان
را در لبه پرتگاه سقوط در دامن طواغيت و مستبدان قرار مى‏دهند و
آزادى را به ديكتاتورى فردى يا حزبى و امثال آن تبديل مى‏كنند. لذا
است كه جامعه دينى، در عين آزادى بيان و حق انتقاد، بايد از اغواگرى
و فتنه انگيزى به دور باشد.

البته، تشخيص اين‏كه «آيا فلان اعتراض، خيرخواهانه است يا
مفسدانه و به قصد فتنه‏انگيزى؟»، در درجه‏نخست، متوجه خود مردم
است كه صاحب اين حق هستند و مكلف به حفظ جامعه و حكومت
خود، از هجوم فتنه‏ها، و آن گاه بر عهده‏ى آنانى است كه آگاهى بخشى
به مردم و بالابردن بصيرت اجتماعى و سياسى مردم، وظيفه اوّليّه
ايشان است، يعنى دانشمندان و مصلحان صالح كه چراغ هدايت
بشرند و چشم‏ها به آنان دوخته است، نخبگانى كه قرآن از ايشان به
«اُولوُا بقيّة» تعبير مى‏كند.

طبعاً اگر تعامل صحيحى ميان مردم و اين گروه برقرار شود كه به
رشد اجتماعى و آگاهى سياسى منجر گردد، براى مردم، اين تشخيص
كه صداهاى مختلف با چه انگيزه و هدفى بلند مى‏شود، آسان خواهد
شد و برخورد صحيح آنان را به دنبال خواهد داشت و امكان اين
قضاوت نيز براى مردم پيدا مى‏شود كه «آيا برخورد حكومت و
اصحاب قدرت با صداهاى مخالف و آراى مغاير، منطقى و به جاست
يا اين‏كه تلاشى است براى فرار از تيغ انتقاد و اعتراض به جا و
به‏حق؟».

به هر حال، حفظ آزادى بيان و حقِّ نظارت و انتقاد، بايد دغدغه
حاكمان مصلح باشد و بايد تدبيرى شود، تا جلوگيرى از اغواگرى و
سالوس فريبكارانِ چرب زبان، مانعى در مقابل اين حق عظيم ايجاد
نكند و وسيله‏اى براى سركوب منتقدان به حق، از سوى كارگزاران
بى‏لياقت و ناكارا و يا نااهل، نگردد.



|222|

دخالت دادن نظر نخبگان دردآشنا و منصف و غير وابسته به مراكز قدرت در تشخيص
اين امر، مى‏تواند صحّت ممانعت از عمل مخالفان را تضمين كند، كما اين‏كه افكار عمومى
يك جامعه رشد يافته‏اى كه غبار شبهات و تحريفات آن را آلوده نساخته باشد، مى‏تواند
داورى صحيحى دراين موضوع داشته باشد.

البته، استفاده از نظر نخبگان صالح و افكار عمومى، بايد به نحو نظام يافته و روشمند
صورت پذيرد تا امكان سوء استفاده گروه‏هاى متنفذ و احزاب سياسى و فتنه انگيزان و يا
اصحاب قدرت، از نام آنان و به نام آنان، وجود نداشته باشد.

مردم و حاملان علم و بصيرت، مكلفند براى حفظ پايه‏هاى قدرت و اقتدار خود و اتّفاق
قلوب در مسير حق‏طلبى و عدالت خواهى، مانع جولان دادن منافقان و دو چهره گانى شوند
كه به هويت جامعه دينى ايمان ندارند؛ زيرا، مرجفان و فتنه جويانى هستند كه با نفوذ دادن
اذناب خود در ميان صفوف مردم، قصد تغيير مسير الهى آنان را دارند: [يَبغونكم الفتنة و
فيكم سمّاعون لهم و الله عليم بالظالمين‏]
[75]

و به جاى امر به معروف و نهى از منكر، به منكر امر مى‏كنند و از معروف نهى: [المنافقون
والمنافقات بعضُهم من بعض يأمرون بالمنكر و يَنهَون عن المعروف‏]
[76]

و حتى رحمت و رأفت الهى صالحان و حاكمان عادل و آزادى بيان را كه رهاورد اين
رحمت است، به استهزا مى‏گيرند و با سوء استفاده از آن، به اذيت اهل حق مى‏پردازند:

[و منهم الذين يؤذون النبى و يقولون هو أذن قل أُذن خير لكم يُؤمن بالله و يُؤمن للمؤمنين و
رحمة للذين آمنوا منكم و الذين يؤذون رسولَ الله لهم عذاب أليم]
[77]

و حق را يارى نمى‏كنند و با مردم براى اقامه حقوق اجتماعى و انسانى همكارى نمى‏كنند،
بلكه آنان را در عدالت جويى و مصالحشان مسخره مى‏كنند: [الذين يلمزون المطوّعين من
المؤمنين فى الصدقات و الذين لا يجدون إلّا جُهدَهم فَيَسْخَرون منهم‏]
[78]

و دخالتشان در امورا جتماعى، به قصد زيان رساندن به مردم و ايجاد اختلاف در صفوف
ايمانى آنان است، حتى اگر ظاهرى دينى و مقدّس داشته باشد:

[الذين اتَخذوا مسجداً ضراراً و كفراً و تفريقاً بين المؤمنين و إرصاداً لمن حارب الله و رسوله
من قبل و لَيَحلِفُنَّ إن أردنا إلّا الحُسنى و الله يَشْهَدُ إنّهم لكاذبون]
[79]

در ميان جامعه، افراد و گروه‏ها و جرياناتى هستند كه كارشان، انتشار هر آن چيزى است
كه موجب غفلت زدگى مردم و انحراف آنان از راه خدا و كلام حق مى‏شود. اينان، با ترويج



|223|

خرافه و افسانه و ابتذال و فلسفه بافى‏هاى مادى گرايانه وشبه
افكنى‏هاى منافقانه و اغواگرى، سعى مى‏كنند مردم را از مسير الهى كه
نداى فطرت آنان است دور كنند. آنان، انسان‏هاى جاهلى هستند كه
آيات الهى و كلام ربوبى را به سخره مى‏گيرند و از منطق و استدلال، آن
قدر به دورند، كه وقتى وحى خداوندى بر آنان خوانده مى‏شود، با
روحيه‏اى استكبارى از آن فرار مى‏كنند، مثل كسى كه اصلاً آن را
نشنيده يا گوش‏هاى سنگينى دارد.

خداوند متعال، اين گروه را مستحق عذاب سخت و دردناك
مى‏داند، عذابى كه آنان را خوار و ذليل مى‏كند، كسانى كه مقصودشان
از حرف‏ها و كتاب‏ها و مقالات و مناظرات، نه كشف حقيقت و رشد
معارف و رسيدن به راه برتر است، بلكه براى بزرگى كردن و استعلاى
در زمين تلاش مى‏كنند و از راه كلام جاهلى ولو با پوششى عالمانه و
حكيمانه، عبادالله را به گمراهى از حق و تبعيت خود مى‏كشانند.

از مقايسه اين آيه‏ها و مانند آن‏ها با آيه‏ى شريفِ [و إن أحدٌ من
المشركين اِستَجارَك فَأجِره حتّى يَسمَع كلامَ الله ثم أبلِغه مَأمَنَه، ذالك‏]
بأنّهم قومٌ لا يعلمون
[80] روشن مى‏شود كه در منطق قرآن كريم، هر
كس، با هر عقيده‏اى ولو كفر و شرك، قصد بحث علمى و منطقى و
استدلالى براى وصول به حقيقت و راه صواب را داشته باشد، آزاد
است و عالمان اسلامى بايد امكان گفت و گوى علمى را براى او فراهم
كنند و امّا اگرقصد منحرف كردن مردم و دكان باز كردن و اغوا را داشته
باشد و آيات و مقدّسات دينى مردم را به استهزا بگيرد و جامعه
اسلامى را در شتاب به سوى آرمان‏هاى مقدس خود متزلزل كند، بايد
منتظر ذلت و خوارى در دنيا و آخرت باشد. حكومت صالح، بايد ميان
اين دو گروه فرق گذارد.[81]

خلاصه اين‏كه آزادى آنانى كه تخريب بنيان‏هاى فكرى و ايمانى
اجتماع را هدف قرار داده‏اند، مشروع نيست و سلب آن، نامشروع
نيست؛ چرا كه حفظ اجتماع بر پايه و بنيان صحيح و مورد قبول مردم
آزادى آنانى كه
تخريب بنيان‏هاى
فكرى و ايمانى
اجتماع را هدف قرار
داده‏اند، مشروع
نيست و سلب آن،
نامشروع نيست؛
چرا كه حفظ اجتماع
بر پايه و بنيان
صحيح و مورد
قبول مردم و مصون
نگه داشتن آن از
انحطاط و ارتجاع و
تحجّر و التقاط، حق
طبيعى جامعه‏اى
است كه با آگاهى و
آزادى، آن بنيان
قويم و استوار و
حنيف را پذيرفته
است.



|224|

و مصون نگه داشتن آن از انحطاط و ارتجاع و تحجّر و التقاط، حق طبيعى جامعه‏اى است كه با
آگاهى و آزادى، آن بنيان قويم و استوار و حنيف را پذيرفته است، و تزلزل ايجاد كردن در آن
در حقيقت نفى انتخاب آزاد و عقلانى مردم است.


اصل هشتم - اصل وفا به عهد و پيمان

يكى از عوامل سلب حقوق و آزادى اجتماعى كه زمينه ساز تسلّط جباران و خودكامگان
است، عدم رعايت عهد و پيمان و وفاى به آن است. چه بسيار اشخاصِ ظاهر الصلاح و
احزاب و گروهايى كه با وعده‏هاى زيبا و سوگند به احترام به حقوق و آزادى مردم، به قدرت
مى‏رسند، امّا پس از تحكيم پايه‏هاى اقتدار خود، آن را فراموش مى‏كنند و بى وفا مى‏شوند!

در نظام روابط اجتماعى و نظام سياسى اسلام، رعايت عهد و پيمان، جايگاه عظيمى دارد
و استثنايى در آن نيست و بر هر منفعت و مصلحتى مقدّم است، حتّى نسبت به بدترين
دشمنان، يعنى كافران، قرآن، آن‏جا كه تهديدات شديد و غليظى را اعلام مى‏دارد و فرياد
برائت از مشركان را سر مى‏دهد، يك گروه را استثنا مى‏كند و آن، كفارى هستند كه ميان ايشان
و مسلمانان، معاهده وجود دارد و آنان هم عهد را نشكسته‏اند. و دشمن محارب را پشتيبانى
نكرده‏اند. قرآن، اين رعايت عهد را لازمه تقواى الهى مى‏داند:

[بَشِّرَ الذين كَفروا بعذابٍ أَلِيم، إلّا الذين عاهَدتُم من المشركين ثُمَّ لَمْ يَنْقُصوُكم شيئاً و لم
يُظاهِرُوا عليكم أحداً فَاَتِمّوُا إليهم عَهدهُم إلى مُدَّتِهِم إنّ الله يُحِبُّ المُتَّقين.]
[82]

على(ع) نيز وفاى به عهد را از فرايض الهى بسيار مهم مى‏داند كه همه مردم در لزوم آن
اتفاق نظر دارند، و نقض آن را در مقابل دشمن نيز «اجتراءٌ على الله» مى‏شمارد، و
تأكيدمى‏كند كه بايد عهد را محترم شمرد؛ چرا كه پيمان مردم، در حقيقت، عهدى است با
خداكه به رحمتش آن را ميان مردم جارى كرده است و به واسطه آن، مردم، آرامش و
امنيت،پيدا مى‏كنند و آزادى و حقوق خود را در كهف حصين آن و حريم محكم آن
مى‏جويند و به آن مى‏سپارند.
[83]

شايد اگر اين اصل، به تنهايى در جامعه انسانى جارى شود، جلوى بسيارى از مظالم و
حق‏كشى‏ها و سودجويى‏ها گرفته شو دو استبداد و ديكتاتورى از زندگى بشر رخت بر بندد.
تاريخ شاهد آن است كه آزادى ستيزان و برترى جويان چگونه با نقض عهد و پيمان، ده‏ها و
صدها سال بر مردم ستم روا داشته‏اند و بر آنان خدايى كرده‏اند!



|225|

روشن‏ترين نمونه آن، معاهده صلح ميان امام حسن بن على(ع) و
معاويه است كه در آن بر عدم ولايت‏عهدى يزيد تأكيد شده بود، امّا در
حالى كه امام حسن و امام حسين(ع) تا آخر عمر معاويه؛ به مفاد صلح
نامه پاى‏بند بودند، لكن او به معاهده عمل نكرد و يزيد را در زمان
حيات آنان، جانشين خود قرار داد و از مردم بر آن بيعت گرفت و بدين
صورت سال‏هاى متمادى درندگى و ظلم و اربابى بنى اميه استمرار
يافت و بهترين عصاره‏هاى جامعه بشريت را به مسلخ كشاند.

متأسفانه، در دنياى مدرن امروز نيز شاهديم كه در صحنه روابط
بين الملل، چگونه معاهدات و قراردادهايى كه نشانه رشد و تكامل
جامعه بشرى قلمداد مى‏شود، از سوى قدرت‏هاى بزرگ، نقض
مى‏شود و با ابزارهاى وسيع تبليغاتى، موجّه جلوه داده مى‏شود و
چگونه آزادى ملت‏هاى ضعيف ناديده گرفته مى‏شود و حقوق انسانى
آنان پايمال مى‏گردد!


اصل نهم - اصل اخوت و برادرى

از ديدگاه قرآن كريم، آحاد جامعه دينى، با هم برادرند و برادرى،
يعنى خيرخواهى و خير رسانى و خيانت نكردن وغش نورزيدن.
برادران، به هم جور نمى‏كنند و آزادى هم را نمى‏ستانند، خصوصاً
حاكمى كه مردم را برادران خود مى‏داند و حكومت را امانت آنان.

اميرالمؤمنين(ع) در مواردى، اين اخوت و لازمه آن، يعنى
خيرخواهى و خيانت نكردن را به كار گزاران خود گوشزد مى‏كند.
اين، نشانه تأثير اين اصل مهم در حفظ حقوق و آزادى‏هاى اجتماعى
است و مانعى براى آزادى ستيزى:

الناس إمّا اخ لك في الدين أو...[84]

و آمره...لا يرغب عنهم تفضّلاً بالإمارة عليهم؛ فإنَّهم الإخوان في
الدين[85]

چون مردم برادر هستند، رياست بر آنان نبايد موجب روى گرداندن



|226|

حاكم از آنان شود.

مؤمن، برادر مؤمن است، چشم و راهنماى اوست، به او خيانت و ظلم نمى‏كند، وعده را
تخلف نمى‏كند و به او غش نمى‏ورزد.
[86]

اين، بخشى از آثار مهمِ اجتماعىِ تشريع و تنزيل برادرى در ميان آحاد جامعه و در رابطه
حاكمان و متوليان با مردم است.


اصل دهم - اصل عدالت

اين اصل، در تمام روابط انسانى و اجتماعى حاكم است. ما، نقش آنان را در تأمين آزادى
اجتماعى و سياسى، در ضمن ساير اصول بيان كرديم، در حقيقت، اصول گذشته، هر كدام،
جلوه‏اى از عدالت است كه رهاورد بعثت انبيا و تعاليم آنان است: [لقد أرسلنا رُسُلَنا
بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط]
[87]

خداوند، به عدالت، فرمان داده است:

[يا أيها الذين آمنوا كونوا قوّامين للّه شهداء بالقسط و لا يجرمّنكم شنأن قوم على أن لا تَعدِلوا
إعدِلوا هو أقرب للتّقوى]
[88]

گذشت كه اساساً، تشريع دين، براى تعديل حيات و مجتمع انسانى بوده است تا نزاع و
اختلاف مردم پايان يابد و همگان رو به مقصد الهى خود با آرامش و آسايش حركت كنند و
آگاهانه وآزادانه به سر منزل تكامل بشرى راه يابند.

اين‏ها، اصولى بود كه به نظر ما، آزادى بخش و حافظ آن در مسير تأمين سعادت بشريت
است و قرآن و عترت، به بهترين نحو، آن را تبيين مى‏كند. و هيچ مكتبى، تاكنون نتوانسته
است نگاهى چنين جامع و كامل به انسان و آزادى سياسى و اجتماعى او داشته باشد و آن را به
ارمغان آورده باشد و از گزند عوامل درونى معنوى و يا بيرونى اجتماعى محافظت كرده باشد.

پى‏نوشت‏ها

[1]. انبياء: 105.

[2]. حج: 41.

[3]. بقره: 124.

[4]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 53 - اى مالك! واگذارى پست حكومتى و قدرت، بايد بر اساس
آزمايش افراد و سربلندى آنان در حفظ امانت و رعايت حق و عدل باشد، نه بر اساس دست و دل بازى و


|227|

بخشش به نور چشمى‏ها و يا منفعت‏طلبى و تحكيم پايه‏هاى قدرت؛ چرا كه اين امور، برآمده از همه راه‏هاى
جور و خيانت است و خائن‏ترين حكام به آن مبادرت مى‏ورزند.

[5]. شورى: 13 - 14.

[6]. مائده: 44 و 45 و 47؛ طلاق: 1.

[7]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 104 - بر امام وظيفه‏اى نيست، جز عمل به فرمانى كه خدا از او خواسته
است.

[8]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 172.

[9]. همان، خطبه 196.

[10]. همان، نامه 53.

[11]. همان.

[12]. در قسمت ديگرى از نامه حضرت مى‏فرمايد: «ثم إنّ للوالي خاصّة و بطانه فيهم استئثار و تطاول و قلّة
إنصاف في معاملة، فاحسم مادّة اولئك بقطع أسباب تلك الأحوال و لا تقطعنّ لأحدٍ من حاشيتك و حامّتك
قطعيةً و لا يطمئنّ منك في اعتقاد عقدة تضرّ بمن يليها من الناس في شربٍ أو عَملٍ مشتركٍ يحملون مؤونته
على غير هم فيكون مَهنَأ ذالك لهم دونك و عيبه عليك في الدنيا و الآخرة.

[13]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 7.

[14]. همان، نامه 53. در نامه 59 نهج البلاغه مى‏فرمايد: «فليكن أمر الناس عندك في الحق أسوة».

[15]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 27.

[16]. همان، حكمت 160.

[17]. همان، نامه 53.

[18]. همان، خطبه 27.

[19]. همان، نامه 19.

[20]. آل عمران: 159.

[21]. شورى: 38.

[22]. نهج البلاغه، حكمت 161.

[23]. همان، خطبه 207.

[24]. آل عمران: 159.

[25]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 196 - امرى رخ نداده كه حكم آن را ندانم تا با شما مشورت كنم و اگر
چنين بود، از شما و ديگر مسلمانان رو نمى‏گردانم و مشورت مى‏كنم.

[26]. شورى: 13.

[27]. رجوع شود به آيات اول سوره نور.

[28]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 207.

[29]. همان.

[30]. نساء: 58.

[31]. نهج البلاغه، نامه‏26.

[32]. همان.

[33]. بقره: 124.

[34]. ص: 26.

[35]. نساء: 59.



|228|

[36]. مائده:55.

[37]. نهج البلاغه، خطبه 3.

[38]. همان، خطبه 126. همچنين به مالك اشتر مى‏فرمايد: «لا تُقوَيّنَ سُلطانك بسَفك دَمٍ حرام؛ حكومت را با
ريختن خون حرام تقويت نكن.» و او را از اين‏كه با كسى مشورت كند كه ستمكارى و جفا پيشگى را براى او
زيبا جلوه مى‏دهد بر حذر مى‏دارد.: نامه 53 نهج البلاغه.

[39]. مانودى بشي‏ءٍ كما نُودِىَ بالولاية.

[40]. نهج البلاغه، نامه 1.

[41]. همان، نامه‏54.

[42]. همان، خطبه 137؛ خطبه 3 و 299. نيز مانند اين خطبه‏اند.

[43]. همان، خطبه 2 و 6 و 182.

[44]. همان، نامه 6.

[45]. همان، نامه 25.

[46]. همان، نامه 53.

[47]. همان.

[48]. همان.

[49]. همان.

[50]. همان، مى‏فرمايد: «و اعلم انه ليس شى‏ء يا دَعى إلى حسن ظن راعٍ برعيّته من إحسانه إليهم و تخفيف
المؤونات عليهم و ترك استكراهه إيّاهم على ما ليس قِبَلَهم»

[51]. همان، و مى‏فرمايد: «أطلِق عن الناس عُقدة كل حقد و اقطَع عنك سبب كلى وِترٍ.

[52]. همان، مى‏فرمايد: «و إن ظَنّت الرّعيّه بك حيفاً فاصحر لهم بعذرك و اعدل عنك ظنونَهم بأصحارك فاِنّ
فى ذالك رياضةً منك لِنَفسك و رفقاً برعيك و اعذاراً تَبلُغ به حاجتك من تقويمهم على الحق»

و مى‏فرمايد: «و اما بعد؛ هذا فلا تطولَنّ احتجابك عن رعيّتك؛ فإنّ احتجاب الوُلاة عن الرعيه شُعبَة من الضيق و قلّة علمٍ بالأمور. و الاحتجابُ منهم يقطَعُ عنهم علم ما احتَجَبوا دونه فيَصغُر عندهم الكبير و يعظم الصغير و يقبح الحَسَن و يَحسُن القبيحَ و يشابُ الحقُ بالباطل» و به استاندار مكه مى‏فرمايد: «و لا يكن لك إلى الناس سفيرٌ إلّا لسانك و لا حاجب إلّا وجهَك و لا تحجَبَنَّ ذاحاجة عن لقائك بها».

[53]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 207 - فليست تصلح الرعيه إلّا بصلاح الولاة و...

[54]. همان، خطبه 97 - و اعلموا انى إن أجبتكم ركبت بكم ما اعلم...

[55]. همان، خطبه 120.

[56]. همان، خطبه 27.

[57]. همان، خطبه 131.

[58]. همان، نامه 46 - شدت و نرمى را با هم به كار گير و تا وقتى كه با رفق، كار تو هموار مى‏شود، رفق و مدارا
به خرج ده و عزم شدت نما آن گاه كه به جز او نياز تو را رفع نمى‏كند.

[59]. همان، نامه 53 - لا تُسرِعن إلى بادرةٍ وَجَدَت منها مندوحة.

[60]. همان، خطبه 168 - مادامى كه بر جماعت شما و نظام مسلمانان نترسم، صبر خواهم كرد؛ چرا كه اين اهل
جمل اگر به مشكل تراشى خود ادامه دهند، نظام مسلمانان فرو مى‏پاشد.

[61]. همان، خطبه 167 - سَأمسِك الأمرَ ما استَمْسَك و إذا لم أجد بُدّاً فَآخِر الدواء الكلىّ.

[62]. همان، خطبه 43 - فلم أزلي فيه إلّا القِتال أو الكفْر بما جاءَ به محمد(ص).



|229|

[63]. همان، و الله! ما معاويه بأدهى منّي و لكنّه يغدر و يَفْجُر و لو لا كراهيّة الغدر لَكُنتُ من أدهى الناس.

نيز فرمود: «أتأمروني أن أطلب النصر بالجور فيمن وُليّت عليه؟ و الله! ما أطور به ما سَمَر سَميرٌ و ما امَّ نجمٌ في السماء نجماً.».(خطبه 126).

[64]. از پيامبر اسلام (ص) روايت شده است كه فرمودند: «لتأمُرُنّ بالمعروف و لَتَنهُنَّ عن المنكر أو لَيُسلِطَنَّ*ح»
الله عليكم شراركم، يدعوا خياركم فلا يستجاب لهم.».(محجة البيضاء، ج‏4، ص‏99)

[65]. آل عمران: 110.

[66]. هود: 116.

[67]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 38.

[68]. همان، خطبه 196.

[69]. همان، خطبه 161.

[70]. همان، نامه 57.

[71]. همان، خطبه 207 - فلا تُثنوا عَلىَّ بجميل ثناء...فلا تكلّمونى بما تكلّم به...

[72]. همان، نامه 58.

[73]. همان، نامه 53.

[74]. همان.

[75]. توبه: 47.

[76]. همان، 67.

[77]. همان: 61.

[78]. همان: 79.

[79]. مثل آيه‏هاى 20 و 21 از سوره لقمان: و من الناس مَن يُجادِل فى الله بغير علم و لا هدى و لا كتاب منير...

[80]. توبه: 6.

[81]. در تاريخ آمده است كه وقتى اميرالمؤمنين(ع) به حكومت رسيدند، اشخاصى معروف به «قصّاصين»؛
«افسانه گويان» در مسجد، جلسات هفتگى داشتند كه از سوى خلفاى قبل گمارده شده بودند. آن حضرت،
آنان را بيرون كرد و جلسات را لغو كرد، امّا اگر كسى در مقابل او سؤال مى‏كرد ولو با تندى و بدزبانى، او را
تخطئه نمى‏كرد و اجازه خشونت به ياران خود نمى‏داد، و در موردى فرمود: «إنّ العجل و الطيش لا تقوم به
حجج الله؛ حجت‏هاى پروردگار با برخورد خشن بر پا نمى‏شود و مورد پذيرش قرار نمى‏گيرد.».
بحارالانوار، ج‏10، ص‏126.

[82]. توبه: 3 - 4.

[83]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 53 - و إن عَقَدت بينك و بين عدوّك عُقدة...فحُط عهدك بالوفاء...

[84]. همان، نامه 53.

[85]. همان، نامه 25.

[86]. روايتى منقول از امام صادق(ع) در كتاب كافى.

[87]. حديد: 25.

[88]. مائده: 8.


آيا پيدايش و تحقّق حكومت اسلامىِ حقيقى ممكن است؟  فهرست سازمان ادارى و مالى در زمان رسول خدا(ص)