|142|

ساختارحكومت‏پيامبر

سيد صمصام‏الدي‏قوامي

1ـ برنامه‏ريزي

2ـ هماهنگي

3ـ كنترل و نظارت

4ـ رهبري وانگيزش

5ـ سازماندهي و سازمان

1ـ وزارت

2ـ جهاز اداري

3ـ جهاز قضائي

الف ـ قضاوت شخص نبي‏اكرم(ص)

ب ـ نصب قاضي

4ـ جهاز فنّي

5ـ امور مالي

1ـ مصدّق

2ـ مستوفي

3ـ موزّع

4ـ خارص

5ـ كاتب صدقات

6ـ امور

7ـ جهاز عسگري

الف ـ جانشينان پيامبر(ص) در مدينه

ب ـ مستنفر

صاحب لواء (علمدار و پرچمدار)

د ـ سازماندهي نيروهاي نظامي

ه ـ امير الرماة (فرمانده تيراندازان)

و ـ بدل

ز ـ وازع

ح ـ خريدار اسب و سلاح

ط ـ مُسرّج (مركب‏دار)

ي ـ صاحب‏السلاح

ك ـ راهنماي جنگ

ل ـ حارس و محافظ

م ـ سپاه

ن ـ جاسوس جنگي

ص ـ امور غنائم

ف ـ تبليغات جنگ

ع ـ مأموريتهاي ويژه

خ ـ حفاظت اطلاعات

م ـ استفاده از زنان

گ ـ آموزش نظامي از كفار{512}

دستگاه تبليغاتي

9ـ دستگاه امنيتي


اين مقاله درصدد اثبات ساختار حكومتي براي حكومت نبي اكرم در مدينةالرسول(ص)
است، تا ساختار حكومت اسلامي اثبات شود، زيرا بديهي است اگر رسول اكرم(ص)
ساختار دولتي مبتني بر وحي داشته باشد، كافي است، تا ادعا شود اسلام ساختار دارد، آن‏گاه
سيره حكومتي اميرمؤمنان مؤيد آن خواهد شد. بنابراين، مطالب اين مقاله صرفاً درباره اثبات
ساختار براي حكومت پيامبر خواهد بود.

براي اثبات مدعاي فوق نياز به تعريفي مورد اتفاق از "ساختار" داريم كه قاعدتاً ارائه آن ا
دانشمندان علم مديريت و سازمان متوقع است. مقدمتاً خوب است دانسته شود مكاتب
مديريت، دورانهاي زير را شامل مي‏شود:
[245]

الف) دوران قبل از مديريت علمي،

ب) دوران مديريتها يا مكتبهاي كلاسيك،

ج) مكتب روابط انساني،

د) تركيبي از ب و ج.

مديريت و فن اداره، مانند هر انديشه ديگر در حال تطور و تكامل است. در دوران قبل از


|143|

مديريت علمي، مديريتها به شكل فطري و بدون فرمولهاي مدوّن و مبيّن بود، مانند
واحدهاي تجاري در زمان چينيان و روميان‏ [246] كه داراي نوعي بينش مديريتي ساده بودند با
ظهور "فردريك تايلور) دوران مديريت علمي شروع مي‏شود [247] كه به عنوان پدر مديريت
علمي معروف شد و در اوايل قرن حاضر نوشته‏هايش درباره تئوري مديريت به طور
گسترده‏اي خواننده داشت. مبناي مديريت وي اساساً تكنولوژي بود و به گمان وي بهترين
طريق افزايش بازده، بهبود فنون و روشهايي بود كه كارگران به كار مي‏بردند. او افراد را ابزار
مي‏دانست و در طرح او عمدتاً به نيازهاي سازماني توجه مي‏شود، نه نيازهاي افراد. [248]

بعداً "التون ميو" ظهور كرد و "نهضت روابط انساني" را در فواصل 1920 تا 1930 ـ 1299
تا 1309 ه' مطرح كرد و جانشين آراي تيلور نمود. او و پيروانش مي‏گفتند علاوه بر اينكه بايد
بهترين روشهاي تكنولوژي را براي بهبود و بازده مورد توجه قرار داد، روحيات و امور
انساني را نيز بايد مورد توجه قرار داد. آنها ادعا مي‏كردند روابط انساني بر روابط تكنولوژي و
كاري ترجيح دارد و اين را از آزمايشات معروف به "هاتورن" به دست آورده بودند.
[249]

قبل از "التون ميو" و بعد از "فردريك تيلور" دوران مكاتب كلاسيك مديريت است و
حدود 50 سال مي‏باشد و بوروكراسي "وبر" و اصول‏گرايي "فايول">
[250] شاخص‏ترين آنها است.
برخي تكنوكراسي "فردريك تيلور" را از زمره اين مكاتب شمرده‏اند، [251] ولي به نظر مي‏آيد
نظريات مديريت خيلي بيشتر و نامنظم‏تر از اين باشد، به گونه‏اي كه به نظر بعضي از
صاحب‏نظران، [252] علم مديريت، جنگلي از تئوريها است و به نظر بعضي، از زمره علوم ناموفق
است. [253] حال آيا مي‏توان در اين جنگل تئوري و اين علم ناموفق، به اصولي ثابت دست پيدا
كرد كه مورد اتفاق باشد تا بتوانيم از آنها به عنوان اصل موضوعي استفاده ببريم؟

بايد گفت رهبر اصول‏گرايان كه كارش تأسيس اصل در علم مديريت و سازمان است و
اصول او در اين علم معروف مي‏باشد و او را پدر اصول‏گرايان در اين علم مي‏دانند و مي‏نامند
(هنري فايول) مي‏گويد: من در اطلاق كلمه اصل ترديد دارم و اين اصول راهنماي عمل است
و قانون نيست.

وي مي‏افزايد: اصول مديريت بيشتر از قوانين طبيعي در معرض تغيير و تغيّر قرار دارند
و تا وقتي قابل پيروي هستند كه بر اساس منطقي صحيح و قابل توجيه، از آن رويگرداني
به عمل آيد.
[254]

وقتي رهبر اصول‏گرايان چنين برخوردي با اصول مي‏كند، دل بستن به اين جنگل و به


|144|

چنگ آوردن اصل از آن روا نيست، اما با اين وصف به اصول آن توجه مي‏كنيم.

فايول ضمن بيان اين واقعيت كه هيچ چيز در مديريت مطلق نيست، روشها و فنوني كه در
تجربه بدان رسيده بود و آنها را در تقويت پيكره سازمان يا انجام وظايف مديريت مفيد
مي‏دانست، به عنوان اصول چهارده‏گانه مديريت ارائه داد
[255] :
1ـ تقسيم كار، 2ـ اختيار، 3ـ انضباط، 4ـ وحدت فرماندهي، 5ـ وحدت مديريت، 6ـ وابستگي
منافع فردي به هدف كلي، 7ـ جبران خدمات كاركنان، 8ـ تمركز، 9ـ سلسله مراتب، 10ـ نظم،
11ـ عدالت، 12ـ ثبات، 13ـ ابتكار عمل، 14ـ احساس يگانگي.

او اصول فوق را در سال 1295، در كتابي به نام اصول فن اداره اعلام كرد. [256] بعداً امثال
"ارويك" و "گيوليك" آمدند و به آرايش و پيرايش اصول فوق پرداختند. هم تعداد آن‏ها را
كاستند و هم علامت اختصاري براي آن‏ها قرار دادند، مانند [257] واژه "Posdcrob" كه نشانه
عفت عنوان است، يعني برنامه‏ريزي، سازماندهي، كارگزيني، هدايت، هماهنگي،
گزارش‏دهي و بودجه‏بندي.

علي‏محمد اقتداري كه از صاحب‏نظران مديريت و سازمان است، تنها به سه اصل معتقد
است: دانشمندان امروزين ِمديريت به سه اصل معتقد و متفق شده‏اند كه عبارتند از:
برنامه‏ريزي، سازماندهي، كنترل.

وي مي‏افزايد كه هماهنگي، ركني از سازماندهي است و استقلالي در عرض آن ندارد و
شايد در مديريت نهفته باشد. از اين رو نيازي به ذكر آن به عنوان يك اصل نيست، چرا كه
مديريت، همان هماهنگي است.
[258]

برخي به اصل وي انگيزش يا رهبري را افزوده‏اند. [259] از مجموع آنچه گفته شد روشن
گرديد اتحاد در زمينه اصول مديريت وجود ندارد. اما در جمع‏بندي نهايي شايد بتوان
وحدت نسبي را حول عناوين پنج‏گانه زير تصور نمود:

برنامه‏ريزي،

سازماندهي،

هماهنگي،

رهبري (انگيزش)،

كنترل (نظارت).

اقتداري معترف است كه 90 درصد صاحب‏نظران مديريت به اصول پنج‏گانه فوق پاي‏بند


|145|

هستند. [260] با استقصايي كه شد، اين امر مورد تأييد است و اكنون بايد خوشحال بود كه در
روند كلي از دوران بي‏اصلي به اصول‏گرايي انبوه و سرانجام اصول تقريباً متسالم فوق
رسيده‏ايم كه مي‏توانيم به آنها تكيه و اعتماد كنيم و پايه‏اي پايدار براي بحث قرار
دهيم.مناسب است اينها را به عنوان اصول پنج‏گانه مديريت بناميم و اصل موضوعي
محسوب كنيم.

چون موضوع پژوهش "ساختار و تشكيلات و سازمان حكومت اسلامي" است، سر و
كار ما تنها با اصل سازماندهي از ميان اصول نامبرده است، اما به منظور ازدياد بصيرت و ورود
روشن‏تر به بحث، ابتدا گذري اجمالي و نظري كلي به چهار ركن غير از سازماندهي داريم.
سپس ركن سازماندهي را كه ركن بحث است به تفصيل بررسي خواهيم نمود.


1ـ برنامه‏ريزي

از مجموعه تعاريفي كه براي برنامه‏ريزي شده است به دست مي‏آيد كه عناصري چون
"تعيين هدف"، "پيش‏بيني كيفيت اجرا"، "تهيه نقشه كار و خط مشي" در تمامي تعاريف ديده
مي‏شود يا در اكثر تعاريف. از اين رو مي‏توان برنامه‏ريزي را تعيين هدف و تبديل آن به نقشه
كار و خطمشي و پيش‏بيني كيفيت اجراي عمليات بر اساس نقشه و خطمشي تهيه شده براي
رسيدن به هدف ِاز قبل تعيين شده تعريف كرد.
[261]

توجه به برخي فرمايشات نوراني معصومان (عليهم‏السلام) ديدگاه برنامه‏اي آنان را
نشان‏مي‏دهد:

پيامبر فرمود: "يابْن مسعود! إذا علمتَ عملاً فاعْمَلْ بعلمٍ و عقل و اياك أنْ تعمل عملاً
بغير تدبير و علم، فإنّه جلَّ جلالُه يقول: "و لا تكونوا كالتي نقضتْ غزلَها مِن بعد قوةٍ أنكاثا"؛
[262]

اي پسر مسعود! وقتي عملي را انجام مي‏دهي، با علم و عقل انجام بده. مبادا بدون تدبير و
آينده‏نگري اقدام كني، زيرا خدا فرمود: "مانند پير زالي نباشيد كه بافته خويش را بعد از محكم
نمودن باز مي‏كرد."

... مردي خدمت رسول‏اللَّه آمد و عرض كرد: مرا اندرز ده! فرمود: فإنّي أوصيك إذا
همتَ بأمرٍ فتدبّرْ عاقبتَه فإنَّ بك رشداً فاْمضهِو إنَّ بك غَيّاً فانْته ِعنه؛
[263]

به تو وصيت مي‏كنم وقتي به امري همت گماشتي، عاقبت آن را بنگر و ملاحظه كن اگر در
آن رشد و ثمربخشي است، عمل كن و اگر تباهي و بي‏حاصلي است، رها كن."


|146|

علي(ع) فرمود: "لا خير في عزم بلا حزم؛ [264]

تصميم بدون دورانديشي بي‏فايده است."

كلمه "تدبير" كه در جملات فوق و مشابه آن تكرار مي‏شود در واقع واجد هر سه عنصر
نامبرده شده در تعريف برنامه‏ريزي مي‏باشد، چرا كه تدبير يعني تعيين هدف، تهيه نقشه و
پيش‏بيني اجرا. از اين رو پيامبر اكرم كه مشوق تدبير در امور است قاعدتاً در حكومت
خويش "تدبير" يعني برنامه‏ريزي داشته است.


2ـ هماهنگي

ايجاد موازنه و تطبيق بين وظايف متعددي كه به منظور تأمين هدف مشترك توسط
عناصر مختلف انجام مي‏شود هماهنگي نام دارد.
[265] كلمه آهنگ جالب است زيرا هر عنصر
سازماني مطابق وظيفه‏اش آهنگي مي‏زند. مانند گروه اركستر كه هر كدام سازي متفاوت با
ديگري مي‏زند ولي رهبر اركستر با حركات چوب و با تكيه بر نُت، آنها را طوري منجسم
مي‏كند كه يك صداي دل‏پذير و گوش‏نواز از آن همه اختلاف به گوش برسد؛ گويا يكي
هستند. يك مدير و رهبر خوب بايد وظايف مختلف تقسيم شده بين واحدهاي مختلف را
همآوا و هماهنگ كند تا همه با يك آهنگ به تحصيل اهداف بپردازند.

از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است كه بهترين مديران و فرمانروايان كساني هستند كه
استعدادها و سليقه‏هاي گوناگون را زير چتر مديريت گرد آورند و بدترين مديران كساني
هستند كه مجموعه هماهنگ و همسو را متفرق سازند.
[266] از مولاي متقيان كه كوفه را مهد
حكومت خود قرار داده بود نقل شده:

"مركز و محور باش و آسياب امور را به دور خود بچرخان"> [267] و هم فرمود:

"مكان زمامدار و رهبر مانند رشته مهره است كه مهره‏ها را گرد آورده و به هم پيوند
مي‏نمايد. اگر اين رشته بگسلد، مهره‏ها از هم جدا شده و پراكنده مي‏گردند.">
[268]


3ـ كنترل و نظارت

نظارت، كوششي است كه مدير جهت تطبيق عمليات با برنامه انجام مي‏دهد تا ميزان
صحت و سقم فعاليتها را به دست آورد.
[269]

نظارت از جهت چگونگي دو گونه است: مستقيم و غير مستقيم.

در نظارت مستقيم مدير شخصاً امور را كنترل مي‏كند كه در سازمانهاي گسترده امكان آن


|147|

وجود ندارد و چه بسا مضر است، زيرا مدير را از كليات باز مي‏دارد، كه اسلام آن را
نمي‏پسندد. در غررالحكم است: "من اشْتغل بغير المهم ضيَّعَ الأهمَّ."> [270]

نظارت غير مستقيم، نظارت از طريق دستگاهها است. ابن‏ابي‏الحديد مي‏گويد:
بيت‏القصص علي(ع) مخصوص مراجعات و شكايات بود.
[271]

برخي نظارت را به سه نوع تقسيم نموده‏اند:

نظارت اجتماعي،

نظارت حكومتي،

نظارت فرد بر اعمال خويش و از آن به عنوان "هرم نظارت" ياد مي‏كنند. [272]

روح اسلام كه در واقع روح نظارت و مراقبت است با اين هرم موافق است. اسلام، خدا،
فرشتگان، نفس لوّامه، جامعه، و فرد و... را ناظر و مراقب مي‏شمارد. اصل امر به معروف و
نهي از منكر، روح نظارت را در خويش دارد. وقتي اسلام با چنين نگرشي و گرايشي زمام
حكومت را به دست گيرد، نظارتي قوي اعمال مي‏كند. پيامبر اكرم(ص) وقتي والي يا امير
نصب مي‏كرد فرد ديگري را منصوب مي‏نمود تا آشكارا يا نهاني مواظب او باشد.
[273] امير
مؤمنان محاسب و ناظر و عيون داشت و به منصوبان سفارش مي‏كرد عيوني داشته باشند. [274]

"نظارت" از مهمترين اركان مديريت و حكومت است و جايگاهي ويژه در حكومت
نبوي و علوي داشت.


4ـ رهبري وانگيزش

غالباً مديريت و رهبري را يكسان تلقي مي‏كنند ولي ميان اين دو فرق عمده‏اي وجود
دارد. رهبري ماهيتاً مفهومي وسيع‏تر از مديريت است و مديريت نوع خاصي از رهبري
تلقي مي‏شود. فرق اصلي اين دو در كلمه سازمان نهفته است. رهبري ضمن اينكه براي تحقق
هدفهايش، با افراد و به وسيله آنان كار مي‏كند (تعريف مديريت) ليكن اين هدفها لزوماً
هدفهاي سازماني نيسند. يك فرد ممكن است براي تحقق هدفهاي شخصي بارها تلاش كند
ولي علاقه چنداني به هدفهاي سازماني نداشته باشد. به اين دليل فردي ممكن است در تحقق
هدفهاي شخصي موفق شود ولي در حصول تلاشهاي سازماني مؤثر واقع نشود.
[275] طبق
نظريه‏هاي جديد مديريت، نقش مدير در مقام رهبري، شامل روابط متقابل وي با مرؤوسين
و زيردستان است. اهميت نقش رهبري از اين ضرورت ناشي مي‏شود كه مدير بايد


|148|

نيازمنديهاي رواني و اجتماعي افراد را با مقاصد سازمان وفق دهد.

همان‏طوري كه قبلاً اشاره شد رسالت پيامبر اسلام(ص) بر دو پايه و اصل: تعالي و توليد
استوار است و تعالي انسانها ميسر نيست مگر با برخورداري از صفات رهبري، مدير
اسلامي، كاركنان سازمان را با رهبري خود تعالي مي‏بخشد و توليد را با مديريت خود
افزايش مي‏دهد. منبع تغذيه فكري و روحي مدير براي تحقق رسالت (تعالي) در درون
سازمان (مكتب) است.
[276]

در خصوص ركن رهبري و تفاوتهاي آن با مديريت، كاملاً آشكار است كه ركن رهبري
شاخص‏ترين وجهه را در حكومت اسلامي دارد، زيرا پيامبر(ص) و پيروانش اگر در رأس
حكومت قرار گيرند رهبري را به معناي عميق خود اعمال مي‏نمايند؛ يعني علاوه بر اداره
حكومت از طريق قوانين و مقررات، گامهايي اساسي در جهت تعالي روحيات انسان از
طريق ايجاد جوّ سالم برخواهند داشت. با مطالعه سيره حكومتي نبي‏اكرم(ص) به خوبي
روشن مي‏شود حضرت چگونه در عين مديريت، رهبري كرده است.

چهار ركن فوق بررسي شد تا اشاره‏اي شده باشد به اينكه چنين اركاني در مديريت وجود
دارد تا هنگامي كه از سازماندهي بحث مي‏كنيم جايگاه آن مشخص باشد كه ركني از مديريت
است و چهار ركن در عرض آن قرار دارند. اكنون به بحثي تفصيلي مي‏پردازيم.


5ـ سازماندهي و سازمان

تعاريف زير از سازمان قابل توجه است:

الف) سازمان، نظام فعاليتهاي هماهنگ شده دو يا چند نفر است. [277]

ب) يك واحد است كه وظايف مشخص شده را از طريق هماهنگي منطقي بين فعاليتهاي
هدفدار، توسط گروهي از افراد اجرا مي‏كند.
[278]

ج) گروهي از افراد است كه براي رسيدن به هدفهاي معيّن فعاليت مي‏كنند. [279]

د) از الحاق افراد شكل مي‏گيرد با وظايف و مسؤوليتهاي هماهنگ، خواه يك سازمان
خلق‏الساعه براي مقابله با آتش‏سوزي و سيل باشد يا يك سازمان رسمي براي افزايش
كارآيي اقتصادي.
[280]

ه) افرادي هستند كه در نظامها در جستجوي هدف كار مي‏كنند. [281]

و) افراد در قالب سازمانها كار مي‏كنند، اگر كارها در سازمان ميان افراد تقسيم و سپس


|149|

كارهاي تقسيم شده براي رسيدن به هدفهاي سازمان هماهنگ شده باشد. [282]

ز) سازمان عبارت از رشته روابط منظم و عقلايي بين افرادي است كه وظايف پيچيده و
متعددي را انجام مي‏دهند و كثرت تعدد آنها به حدي است كه نمي‏توانند با هم در تماس
نزديك باشند و به منظور هدفهاي مشترك خاصي برقرار مي‏گردد.
[283]

ح) عمل طبقه‏بندي وظايف، تفويض اختيار، تثبيت مسؤوليت براي اجراي وظايف و
منظور همكاري مؤثر در انجام كارهاي سازماني است.
[284]

ط) چيزي جز ارتباطات بين وظايف، افراد و اشيا نيست. [285]

ي) عبارت است از وجود هماهنگي معقول در فعاليتهاي گروهي براي نيل به يك هدف
و منظور مشترك از طريق تقسيم كار و وظايف از مجراي سلسله مراتب اختيار و مسؤوليت
قانوني.
[286] تعاريف فوق حاكي از نظريات كارشناسانه صاحب‏نظران علم سازمان و مديريت است و
تأييدكننده اين ادعا كه سازمان غير ساختمان است. بلكه صرف "روابط هماهنگ شده" و
"وظايف تقسيم شده" است. در اين ميان تعريف "چيتر بارنارد" جالب است كه حداقل افراد ِ
يك سازمان را دو نفر مي‏داند (تعريف

الف) به طور كلي اگر چند نفر گرد هم آيند و براي رسيدن به هدفي، وظايفي را بين خويش تقسيم كنند و با يكديگر روابط هماهنگ داشته باشند، تشكيل سازمان داده‏اند. با اين حساب مي‏توان گفت حضرت موسي(ع) وقتي عرض مي‏كند: "واجْعل لي وزيراً مِن أهلي"> [287] مي‏خواهد يك سازمان تشكيل دهد.

آنچه گفته شد در خصوص سازمان بود. درباره سازماندهي هم تعاريفي شده است كه به
آنها اشاره مي‏كنيم، گر چه در نظر ابتدايي مترادف به نظر مي‏آيند:

الف) مقصود از سازماندهي، كمك به معني‏دار كردن هدفهاي سازمان و ياري بخشيدن به
كارايي سازمان است.
[288]

ب) سازماندهي، محدود كردن دامنه مديريت است. اگر چنين محدوديتي در كار نباشد،
يك شركت سازمان نايافته با يك مدير خواهيم داشت.
[289]

ج) سازماندهي مجموعه‏اي از فعاليتها براي رسيدن به هدفهايي است كه از وظايف هر
يك از مديران و محدوده اختياري كه براي سرپرستي نياز دارند، نيز آمادگيهاي مربوط به
هماهنگي‏هاي افقي و عمودي را در ساختار سازمان براي آنها معيّن مي‏كند.
[290]

د) سازماندهي برقراري رشته ارتباطات بين سه عامل: وظايف، افراد و اشيا به منظور


|150|

حصول هدفهاي معيّن است. به عبارت ديگر براي هدفهاي برنامه بايد وظايف و مشاغل
مربوط را معيّن كرد و افراد مناسب را براي انجام وظايف و مسؤوليتهاي مشاغل انتخاب
نمود و به كار گمارد. [291]

ه) سازماندهي پنج مرحله دارد: تجزيه و تحليل كار، ساختار بخشيدن به كار، تدابير
كنترلي كار، انتخاب افراد مستعد براي كار آموزشي، فراهم كردن زمينه و در دسترس قرار
دادن ملزومات كار.
[292]

در يك جمله كوتاه مي‏توان سازماندهي را ايجاد ساختار و سازمان دانست. از مجموعه
تعاريف فوق مي‏توان اصولي را براي سازماندهي به دست آورد كه مورد اتفاق باشد. اين
اصول از يك ديدگاه عبارتند از: اصل تقسيم كار، اصل برقراري روابط و هماهنگي، اصل
اختيارات و مسؤوليت، اصل حيطه نظارت و اصل سلسله مراتب.
[293]

برخي، اين اصول را عبارت از هدفداري، سلسله مراتب قدرت، انعطاف‏پذيري،
برنامه‏ريزي و تقسيم كار مي‏دانند.
[294] ديگران هم اصولي را گفته‏اند كه در ديد جامع‏نگر سه
اصل زير را مي‏توان اصول مورد اتفاق شمرد:

تقسيم كار،

سلسله مراتب قدرت،

اختيار و مسؤوليت.

اينها اصول و اركان سازماندهي هستند كه هر جا باشند سازمان هست. مهمتر از همه
تقسيم كار است كه داراي دو ركن است:

شرح وظايف روشن،

معيارهاي گزينشي. [295]

براي همكاري مؤثر و سازماني بايد مجموع وظايفي كه اجراي آن براي نيل به هدف
معيّن ضرورت دارد، بين افراد واحدهاي سازماني تقسيم گردد تا از تكرار و تداخل وظايف
جلوگيري شود.
[296] اصولاً لازمه تشكيل سازمان در درجه اوّل تقسيم كار و طبقه‏بندي وظايف
است. [297] به عبارت ديگر مهمترين امر سازماندهي تقسيم كار ميان كاركنان است. بر اساس
ميزان تخصص و تعهد، مشاغل و مسؤوليتهاي هر فرد بايد دقيقاً روشن باشد تا اوّلاً هر
كس‏مسؤولت خود را بشناسد، ثانياً در صورت كوتاهي مؤاخذه شود. وظيفه بايد مطابق
توان‏باشد. [298]


|151|

در يك ديد كلي تقسيم كار مهمترين اصل سازماندهي، و سازماندهي مهمترين اصل
مديريت است. مديريت يعني تقسيم كار كه از اهميت والايي در ساختار و ساختاردهي
برخوردار است.

به نظر مي‏آيد بحث مقدماتي و كارشناسانه به منظور شمارش اصول به همين اندازه كافي
باشد. براي اثبات ساختار حكومت اسلامي كافي است اركان و اصول فوق را در حكومت
پيامبر اكرم(ص) بيابيم. وجود اصول فوق حاكي از وجود ساختاري كامل در صدر اسلام
خواهد بود. به عبارتي ديگر اگر اثبات كنيم پيامبر اكرم(ص) در حكومت خويش تقسيم كار
داشته است، با شرح وظايف بر اساس معيارهاي گزينشي مشخص، اصلي‏ترين گام را در
جهت اثبات ساختار برداشته‏ايم، اكنون به كاوش در سيره نبي‏اكرم(ص) مي‏پردازيم.

برخي معتقدند در حكومت رسول‏خدا(ص) وظايف به عهده يازده دستگاه بود: [299]

1ـ وزير، 2ـ دستگاه اداري، 3ـ دستگاه قضايي، 4ـ دستگاه فنّي، 5ـ دستگاه مالي، 6ـ دستگاه
ديپلماسي، 7ـ دستگاه نظامي يا عسكري، 8ـ دستگاه آموزشي و تعليمي، 9ـ دستگاه تبليغي،
10ـ دستگاه امنيتي و حسبه.

برخي، تقسيمات ديگري كرده‏اند. ضمن ارج نهادن به همه نظريات، ترتيب فوق اتخاذ
مي‏شود تا تقسيم كار به وضوح اثبات شود.


1ـ وزارت

وزير از "وزر" است، به معني سنگين، زيرا وزير مسؤوليت كارها را تحمل مي‏كند. يا از
"وزر" به معني پناهگاه است، زيرا در كارها به رأي و تدبير او پناه مي‏برند.
[300] وزير يعني فردي
كه "موثوق به" در دين و عقلش است. [301]

در مورد وزارت چند نظر وجود دارد:

وزارت از زمان رسول‏خدا(ص) ظهور كرد.

با خلافت شروع شد.

از زمان سفاح اولين خليفه عباسي شروع گرديد.

طرفداران نظريه اوّل با احاديثي استدلال مي‏كنند، از جمله اين فرموده رسول‏خدا(ص):

"هر كسي از شما كه متولي عملي شود و خدا بخواهد به او خوبي كند، يك وزير صالح
برايش قرار مي‏دهد كه اگر فراموش كرد، يادش آورد و اگر يادش آورد، كمكش كند.">
[302]


|152|

"اگر خدا به او غير از اين را اراده كند، براي او هر يك وزير بد قرار دهد. اگر فراموش كرد،
يادش نمي‏آورد و اگر يادش آورد، كمكش نمي‏كند.">
[303]

آجري در اربعين خود مي‏گويد: رسول‏خدا(ص) فرمود:

"خدا مرا اختيار كرد و براي من اصحاب اختيار كرد. پس براي من از آنها وزرايي
قرارداد.">
[304]

علاوه بر احاديث نبوي، وزير در قرآن هم به كار رفته: "واجْعل لي وزيراً مِن أهلي" و "و
جعلنا معه أخاه هارون وزيراً.">
[305]

برخي معتقدند در دولت رسول‏خدا(ص) منصبي به نام "وزارت" وجود نداشت، اما در
آن ميان كسي كه نقش وزير داشت. رسول‏اكرم(ص) با عده‏اي محدود از اصحابش مشورت
مي‏كرد كه اعتماد به آرا و سلامت فكرشان داشت. در رأس اينان كه داراي جايگاه اشاره و
مشورت بودند، علي(ع) بود. پيامبر روزي عشيره خود را جمع كرد و به آنها وليمه داد كه در
تاريخ مشهور است و از آنها خواست او را مؤازرت و نصرت كنند. پس علي(ع) برخاست و
رسول‏خدا(ص) فرمود:

"اين، برادر و وصيّ و خليفه بعد از من است."

رسول‏خدا(ص) به علي(ع) گفت:

"ألا ترضي‏ أنْ تكون مِنّي بمنزلة هارون مِن موسي‏" در حالي كه اشاره به آيه داشته است كه
"واجْعل لي وزيراً مِن أهلي هارون أخي" و در مباهله و فتح خيبر، غير از علي(ع) را نيافت كه
سوره برائت را بخواند و وارد قلعه شود. پس علي(ع) مستشار اوّل و مرد دوم بعد از
رسول خدا(ص) بود. پيامبر به او وظايف يك وزير را مي‏سپرد بدون اينكه اين لقب از زمان رسول‏خدا(ص) به دست آمده باشد.
[306]

معلوم شد كه پيامبر(ص) هم نام و هم نقش وزير را به ياران درجه اوّلش داده بود. از بين
نام و نقش، نقش مهمتر است، حتي اگر نام نباشد؛ يعني كليه توقعاتي كه از يك "وزير" يا
نخست‏وزير و از مرد شماره دو حكومت انتظار داريم، در ياران خصوصي ايشان عموماً و در
علي(ع) خصوصاً وجود داشته است.

برخي معتقدند وزارت با خلافت ظاهر شد. بنابراين عمر وزير ابوبكر، عثمان و علي
وزير علي، علي(ع) وزير عثمان، عمرو بن‏عاص و زياد وزاري معاويه بوده‏اند.
[307] ذهبي
معتقد است عمر وزير ابوبكر بود. اين مطلب اشاره به همه‏كاره بودن عمر در عهد


|153|

خلافت‏ابوبكر است. [308]

اكثر مؤلفان اتفاق‏نظر دارند وزارت در عهد عباسي ظهور پيدا كرد. بعضي از آنها گمان
مي‏كنند عرب از پادشاهان ساساني ايران تقليد كرده و وزارت را از آنها گرفته است.
[309] حتي
در دولت اموي اندلس عنوان وزير و وزارت رواج نداشت و عهده‏دار امور دولت را
"حاجب" و احياناً "وزير" و گاه ذوالوزارتين مي‏گفتند. [310] حاجب دولت اندلس بدان معنا كه
نزد عباسيان و فاطميان مصر بود كه فقط كار ديدار خليفه را تنظيم مي‏كرد و به تعبير دوران ما
در رژيمهاي سلطنتي "وزير دربار" نبود، بلكه حاجب اندلسيان وزير دولت و صاحب اختيار
و همه‏كاره بود. حاجب اندلس و وزير بغداد، نخست وزيران كنوني‏اند و مجلس حاجب
اندلس، به تعبير عصر ما هيأت وزيران بود. [311]

ابن‏خلدون اين نكته را تأييد مي‏كند كه در اندلس، حاجب، كار وزير عباسيان و فاطمينان
را مي‏كرد.
[312]

وزارت به عنوان رسمي از آغاز حكومت عباسيان در تشكيلات اداري مسلمانان ظاهر
شد و پيش از آن منصبي به عنوان وزارت وجود نداشت. البته خلفاي قبلي در كارهاي
حكومتي با كساني مشورت مي‏كردند اما به آنها وزير نمي‏گفتند. به گفته مسعودي خلفاي
بني‏اميه از اينكه كسي را وزير خطاب كنند، امتناع مي‏كردند و مي‏گفتند كه شأن خليفه بالاتر از
آن است كه احتياج به وزير داشته باشد.
[313]

نخستين كسي كه به طور رسمي جامه وزارت پوشيد، ابوسلمه حفص بن‏سليمان، وزير
سفّاح (اولين خليفه بني‏عباس) بود. به اين طريق نهاد جديدي در تشكيلات اداري مسلمانان
به وجود آمد كه در سرنوشت مسلمانان نقش تعيين‏كننده داشت. منصب جديد به تدريج
براي خود قوانين و مقررات يافت و حدود و اختيارات پيدا كرد. مسعودي (متوفي 345 ه'.ق) از
كساني كه تا آن زمان درباره وزرا كتاب نوشته‏اند، اين افراد را نام مي‏برد: محمد بن‏يحيي
صولي، محمدبن داود بن جمّاح، محمد بن‏عبدوس الجمشياري و ابن‏الماشطه.
[314]

به منظور جمع‏بندي اقوال سه‏گانه فوق و اتخاذ نظريه برتر، بعضي مي‏گويند: چه بسا
خوب است تقرير شود: وزارت مرحله‏اي طبيعي در تطوّر دولت است و اينكه دولتهاي
عربي به آن مانند خيلي دولتهاي ديگر وصل شده‏اند. اين بدان خاطر است كه مَلِك يا رييس
دولت به تنهايي نمي‏تواند به امور سياسي و اداري قيام كند. اينان مرداني را به عنوان دستيار
انتخاب مي‏كنند تا او را مؤازرت و مشاركت كنند. هر كه بالاترين شأن را در نزد ملك داشت،


|154|

به او القابي مي‏دادند، از جمله وزارت. سپس ديگري مي‏آمد و براي خويش چنين منزلتي را
طلب مي‏كرد. اين امر همچنان در ادوار و اطوار مختلف ادامه يافت تا تبديل به يك قاعده و
يك ضابطه شد. [315]

اين جمع‏بندي پذيرفته شده است، چرا كه به مرحله تدريجي و تكاملي وزارت اشاره
كرده است كه هر كسي بخواهد حكومت كند، از جمله پيامبر اكرم(ص)، بدون همكار و
دستيار نمي‏تواند. از اين رو وقتي موسي(ع) مأموريت آسماني يافت، از خدا "وزير"
خواست و خدا به او داد.
[316] اين همكار، وزير است، خواه نام رسمي داشته يا نداشته باشد. اسم
ممكن است از اين و آن گرفته شود يا در زبانهاي ديگر جور ديگري باشد، ولي كلمه "وزير"
ريشه قرآني دارد و عربي است. چگونه مي‏شود عرب آن را از عجم گرفته باشد؟ چه بسا
عكس آن صادق است، چرا كه وزير و شغل وزارت، در زمان عباسيان يا خلفا و يا
رسول‏خدا(ص)، لفظي عربي و قرآني است، كه نقش و وظيفه آن در زمان رسول‏خدا(ص)
وجود داشته. افرادي همچون علي(ع) و ديگران نقش وزير را داشته‏اند. نام وزير هم به آنها
اطلاق شده است. با اين اوصاف چه هراسي است كه حكومت پيامبر(ص) را بدون وزير
بدانيم؟ اگر نقش بود و نام نبود، مي‏پذيرفتيم، چه رسد كه نام و نقش بود. از اين رو وزارت در
زمان رسول‏خدا(ص) وجود داشت، كه نبويّات مشهوري آن را اثبات مي‏كند.


2ـ جهاز اداري

مراد از جهاز يا دستگاه اداري، همان است كه در زمان كنوني وزارت كشور متكفل آن
است كه عبارت باشد از: اداره كشور پهناور و چند استان از طريق نصب استانداران و
فرمانداران. اين جهاز در زمان رسول‏اكرم(ص) بود، زيرا وقتي فتح عربستان انجام گرفت،
پيامبر(ص) ولايتداران و اميراني براي نواحي و شهرهاي بزرگ معيّن كرد و عمر اين وضع را
حفظ نمود و توسعه داد.
[317] بعد از فتح مكه و فراغت از كار و گذراندن مراحل تسلط و تثبيت،
عتاب بن‏اسيد را به فرمانداري مكه منصوب كرد و راه مدينه را پيش گرفت. [318] اين اولين
نصب يك امير بر بلاد است. قبلاً مدينه قلمرو اسلام بود و پيامبر(ص) بر آن حكومت مي‏كرد.
البته امير بر جهاد را مكرراً نصب كرده بود. از جمله استانداران، قيس بن‏مالك در همدان،
عدي بن‏حاتم در منطقه طي و عمرو بن حزم در يمن و "عين فروه" در "مراء" بود. [319]

طبق يك نقل، رسول‏خدا(ص) يمن را به مقاطعاتي تقسيم نمود و به هر مقاطعه يكي از


|155|

خانواده "لوذان" را كه حاكم اصلي يمن بودند، نصب كرد. عمرو بن حزم بن‏زيد لوذان، شهر
بن بازام و عامر بن‏شهر بن بازام سه نفر از خانواده لوذان بودند كه در يمن و مقاطعات آن
نصب شدند. [320] پيامبر(ص) در قبيله عبدالقيس ابتدا علاء بن‏حضرمي را گماشت و پس از
شكايت مردم، پيامبر(ص) او را عزل نمود و به جاي او ابان بن‏قيص را كه از اكابر قريش بود،
نصب كرد. [321] حافظ عراقي در الفيه خود تمام ولايتداران و استانداران پيامبر(ص) را در
شعري زيبا گنجانده است:

أمر باذان بلاد اليمن، ثم ابْنه شهراً بصنعا يمن،

وابْن أبي أمية المهاجري، كنده و الصدق فقيل ان سري‏،

لعمله قضي النبي بالموت، كذا زياد بن‏لبيد حضرموت،

كذا ابوموسي‏ ذبيداً و عدن، و نافع الساحل مِن أرض اليمن،

كذاك قدْ ولّي‏ معاذ الجند، كذلك عتاباً علي خبر البلد،

كذاك قد وَلّي أباسفيان، صخر بن حرب بعد ذا نجران،

كذا ابْنه يزيد اي تيماء، و ابْن سعيد خالداً صنعاء،

كذاك عمر أخذوا وادي القُري‏، و حكما أخاهما علي قري،

عرنية كذلك إيضاً أعطي‏، أخاهما أبان منه الخطا،

كذاك ابْن العاص عمراً بعمان، كذا علي الطائف ولّي‏ عثمان.

چندين استان زير نظر پيامبر اكرم(ص) بود و چند استاندار را نصب كرد [322] و در واقع،
دستگاه اداري كامل بود.


3ـ جهاز قضائي


الف ـ قضاوت شخص نبي‏اكرم(ص)

پيامبر اكرم(ص) كه مبلّغ شريعت بود، قضاوت را نيز به عهده داشت‏ [323] و در مسايل مورد
اختلاف قضاوت مي‏كرد. [324] اهتمام ايشان به امر قضا به خاطر ارتباط مستقيم قضا با عدالت
اجتماعي ـ سياسي بود. [325] ايشان با مداخله در امر قضا كار قضاوت را در دست كاهنان و
يهوديان درآورد. [326] از قضاوتهاي معروف او يكي بين سمرة بن‏جندب و مرد انصاري بر سر
يك درخت و ديگري قضاوت بين زبير بن عوام و مرد انصاري درباره آبياري درختان
مي‏باشد. [327] ايشان قاضي اوّل دولت اسلامي و تنها قاضي مدينه بود و [328] فرمود:


|156|

"من بشر هستم و شما نزاعتان را پيش من مي‏آوريد. ممكن است بعضي از شما فصيح‏تر
از ديگري باشد و من طبق شنيده‏ام قضاوت كنم. پس هر كه را به نفعش قضاوت كردم و
حق‏برادرش ضايع شد، نبايد از برادرش چيزي بگيرد وگرنه قطعه‏اي از آتش براي او
خواهدبود.">
[329]


ب ـ نصب قاضي

پيامبر اكرم(ص) براي شهرهاي ديگر افرادي را كه صلاحيت داشتند، به عنوان قاضي
مي‏فرستاد. مثلاً علي(ع) را به يمن فرستاد و فرمود:

"وقتي طرفين دعوا روبه‏روي تو نشستند، قضاوت مكن، مگر به سخن و مانند دوستي
گوش بدهي.">
[330] برخي علي(ع) را قاضي مدينه از طرف پيامبر(ص) مي‏دانند [331] و برخي او را
قاضي خارج از مدينه مي‏دانند. [332]

از جمله قضاوت نصب شده، معاذ بن‏جبل‏ [333] و ابوموسي اشعري‏ [334] هستند، هر چند
برخي آنها را والي مي‏دانند، [335] ولي حديث معروف كه گفتگوي رسول‏خدا(ص) را با معاذ قبل
از آنكه به محل مأموريت خويش برود، بيان مي‏كند، مي‏فهماند او قاضي بوده است. وي
گفت: اگر از قرآن و سنّت چيزي نيافتم، به اجتهاد خود عمل مي‏كنم. [336]

سيره ابن‏هشام، ابوبكر و عمر و عبداللَّه مسعود و ابي‏بن‏كعب و زيد بن‏ثابت را به عنوان
قاضين منصوب از طرف رسول‏خدا(ص) نام مي‏برد.
[337] هر چند برخي با آن مخالفند، به دليل
اينكه پيامبر(ص) شخصاً و به آساني مي‏توانست قضاوت كند، زيرا دعواها، كم و ارتباط با
رسول‏اكرم(ص) آسان بود. [338] اما بايد گفت آن زمان در شهرهاي ديگر اگر دعوا و مخاصمه‏اي
رخ مي‏داد، ارتباط با پيامبر(ص) با آن وسايل ابتدايي ِسفر و خطرات آن، امري مشكل بود و
پيامبر(ص) به همان انگيزه كه والي را نصب مي‏كرد، قاضي را هم نصب مي‏نمود. البته قاضي ِ
مدينه پيامبر(ص) بود و علي(ع) هم از طرف ايشان قضاوت مي‏كرد، [339] ولي ديگران خارج از
مدينه قضاوت مي‏كردند. وقتي به عبداللَّه بن عمر فرمود: بين مردم قضاوت كن، گفت: مرا
معاف بداريد. فرمود: پدرت قضاوت مي‏كرد. [340]

برخي، قضاوت رسول خدا(ص) را شش نفر مي‏دانند. [341] بعضي از معقل بن‏يسار نقل
مي‏كنند كه رسول‏خدا(ص) به او فرمود كه قضاوت كن. [342]

پيامبر اكرم(ص) علاوه بر نصب قاضي كه نمونه‏اي بارز از تقسيم كار است، افرادي را بر


|157|

امر ازدواج و طلاق‏ [343] و ثبت اسناد و املاك‏ [344] منصوب نمود كه در عرف تشكيلات امروزي،
زير مجموعه دستگاه قضايي است. علاوه بر اين سعيد بن‏سعيدالعاص را بر بازار مكه نصب
فرمود. [345] برخي از نصب زنان بر امور حسبه سخن گفته‏اند [346] و در روايتي هست كه
پيامبر(ص) كسي را فرستاد تا بازاريان را از خريد و فروش منع كند. [347] هر چند اين مناصب
قضايي نيست، ولي شبه قضايي است و از زمره آن دستگاه محسوب مي‏شود، چه در زمان
قديم يا جديد.


4ـ جهاز فنّي

مراد از دستگاه فنّي، دبيرخانه است و بايگاني و مجموعه‏اي از ديوان، كتابت، دفتر دبري
وغيره. نصوصي كه به ما رسيده است اثبات مي‏كند دولت پيامبر(ص) داراي
چنين‏تشكيلاتي بود.

ابن‏عساكر در تاريخ دمشق مي‏گويد كه نويسندگان پيامبر(ص) بالغ بر 23 نفر بودند كه
زندگي‏نامه آنان در بهجةالمحافل آمده است.
[348] پيامبر(ص) كارهاي نوشتاري را بين افراد
تقسيم نموده بود. امام علي(ع) نوشتن ميثاقهاي رسمي مانند صلح حديبيه را بر عهده
داشت. [349] برخي ابوبكر را نويسنده عهدنامه‏ها مي‏دانند [350] و برخي ابوعمرو را [351] به عنوان
كاتب‏العهود والصلح نام مي‏برند. [352] زيد بن‏ثابت متولّي نوشتن نامه‏ها به پادشاهان و رؤسا و
عشاير بود. [353] عبداللَّه بن‏ارقم بن‏ابي‏ارقم كه دايي پيامبر(ص) بود، نامه‏نويسي به ملوك را بر
عهده داشت و از فرط امانتداري به جايي رسيد كه نامه را مي‏نوشت و مُهر مي‏كرد و آنچه
نوشته بود قرائت نمي‏كرد. وقتي افرادي براي پيامبر(ص) نامه مي‏نوشتند، حضرت از او
مي‏خواست جواب بدهد و وي جواب را به رسول‏خدا(ص) نشان مي‏داد، كه پيامبر در
صورت رضايت ارسال مي‏كرد. [354] ابيّ‏بن‏كعب وحي را موقع نزول مي‏نوشت. [355] حذيفة
بن‏يمان تخمين ميوه‏هاي حجاز را ثبت مي‏كرد. [356] زيد اموال صدقات را مي‏نگاشت. [357]
مغيره بن‏شعبه مداينات و معاملات را مي‏نوشت. [358] شرحبيل بن‏حسنه توقيعات به ملوك را
تحير مي‏نمود. [359] حنظلة بن‏ربيع جانشين و ذخيره كُتّاب بود كه موقع غياب آنها
مي‏نوشت. [360] زيد بن‏ثابت مسؤول اخبار محرمانه بود. روزي رسول‏خدا(ص) به او فرمود:
نامه‏هيي نزد من آمده است. دوست ندارم هر كس آنها را بخواند. لغت عبري و سرياني
بياموز. او در عرض هفده شبانه‏روز آموخت. [361] اين "كاتب السرّ" است. [362] استيعاب، عبداللَّه


|158|

بن‏ارقم را از مواظبين نامه‏ها مي‏شمارد؛ يعني مسؤول دبيرخانه بود. [363] معاويه آنچه بين
پيامبر(ص) و عرب بود مي‏نوشت. [364] عثمان بن‏عفان كاتب وحي بود. [365] ابي‏بن‏كعب و زيد
بن‏ثابت در غياب آن دو وحي را مي‏نوشتند. [366] زيد صحابه را الزام به كتابت مي‏كرد. [367] اينها
نويسندگان اصلي وحي بودند. ابن‏عبدربه معتقد است كه وقتي اينان غائب بودند، هر كس
موظف به كتابت وحي بود از جمله معاويه، جابر بن‏سعيد بن‏العاصي و ابان بن‏سعيد و علاء
بن‏الحضرمي و حنظلة بن‏الربيع و عبداللَّه بن سعد بن‏ابي، قبل از ارتدادش. [368]

صاحب بهجةالمحافل، 25 نفر كاتب را كه غير از وحي را مي‏نوشتند، نام مي‏برد كه
عبارتند از: علي(ع)، ابابكر، عمر، عثمان، عامر بن‏فهير، عبداللَّه بن‏اللارقه، ابي‏بن‏كعب، ثابت
بن‏قيس بن‏شماس، خالد بن‏سعيد بن‏العاصي، برادرش حنظله، بن‏ابي‏عامر اسدي، زيد
بن‏ثابت، معاوية بن‏ابي‏سفيان، شرحبيل بن‏حسنه، عبداللَّه بن عبداللَّه بن‏ابي‏سلول، زبير
بن‏عوام، معيقب بن‏ابي‏فاطمةالدوسي، مغيرة بن‏شعبه، خالد بن‏وليد، علاء بن‏حضرمي، عمرو
بن‏العاص، جهيم بن‏الصلت، عبداللَّه بن رواحه، محمد بن‏مسلمه و عبداللَّه بن‏سعيد
بن‏ابي‏سرح، كه تعداد اينها را چهل و 26 و 24 هم شمرده‏اند.
[369] حافظ عراقي همه آنها را در
شعري جمع كرده و به 42 نفر رسانده است. آخرين عدد از برهان حلبي در حواشي الشفا
است كه 43 كاتب شمرده است. [370]

در مورد كيفيت عهدنامه‏ها و ابلاغ‏نامه‏ها و چگونگي استفاده از القاب و آداب و رسوم و
تشريفات خاصي كه كاتبان رعايت مي‏كردند، مي‏توان به كتاب صبح‏الأعشي از ابي‏العباس
احمد قلقشندي، ج 9 و 10 مراجعه كرد. وقتي پيامبر(ص) خواست به هرقل، امپراتور روم
نامه بنويسد، به او گفتند: عجمان‏نامه بدون مُهر نمي‏پذيرند. براي پيامبر مُهري از نقره ساختند
كه نقش آن محمد رسول‏اللَّه بود.
[371]

پيامبر(ص) آموزش هم مي‏داد، مثلاً مي‏فرمود: زماني كه "بسم‏اللَّه الرحمن الرحيم" را
مي‏نويسيد، "سين" را آشكار كنيد.

معاوية بن‏ابي‏سفيان براي پيامبر(ص) نامه مي‏نوشت و قلم را در دهانش مي‏گذاشت. پس
پيامبر(ص) به او نگاه كرد و فرمود: قلم را روي گوش بگذار. اين براي تو اَذْكر و املاكننده
است.
[372] نيز رسول‏خدا(ص) افرادي را مأمور ثبت آمار مي‏كرد، مانند حذيفة بن‏يمان و
ديگران كه آمار مسلمانها را مي‏نوشتند. [373] ابن‏عباس هم ثبت وقايع و گزارشها مي‏كرد. [374]

در جمع‏بندي نهايي بايد گفت پيامبر(ص) كاتباني خوش‏خط داشت كه آموزش ديده


|159|

بودند و به هر يك از آنها امري محول مي‏شد. ملاحظه مي‏شود تقسيم كار جلوه خاصي دارد،
به ويژه كه پيامبر(ص) امّي بود و خود نمي‏نوشت. بنابراين بايد گفت تقسيم كار خوبي در بُعد
فنّي و مكاتباتي وجود داشت: آمارنويسي، گزارش‏نويسي، بايگاني، كتابت وحي و... .


5ـ امور مالي

وقتي بلاد حجاز و يمن و همه جزيرةالعرب و بلاد شام و عراق به فتح درآمد، سيل دادن
خمس و جزيه و صدقات به سمت رسول‏خدا(ص) سرازير شد. براي جمع‏آوري و ثبت و
ضبط و توزيع آنها دستگاهي لازم بود كه از آن به جهاز مالي ياد مي‏كنيم. وقتي ملوك اقاليم با
رسول‏خدا(ص) مهادنه كردند، پيامبر(ص) از آنها درهم و دينار مي‏گرفت و براي خود نگه
نمي‏داشت، بلكه به مصارف مي‏رساند و مسلمانان را با آن نيرومند مي‏ساخت. پيامبر(ص) در
اين زمينه، كار مالي را به چند متخصّص واگذار كرد:


1ـ مصدّق

عاملي كه صدقات و زكوات را از واجدين شرايط مي‏گرفت. [375]

رسول‏خدا(ص) افرادي را معيّن كرده بود تا صدقات و ماليات را جمع‏آوري كنند. مثلاً
عدي‏بن حاتم را به سمت عشيره‏اش (بني‏سعد) فرستاد. همچنين زبرقان بن‏بدر و قيس
بن‏عصام را بر صدقات بني‏سعد فرستاده بود، در دو جهت مختلف.
[376] علاء بن‏حضرمي را به
بحرين، ابي‏امية بن‏المغيره را به صنعا، علي بن‏ابي‏طالب(ع) را به نجران براي جمع‏آوري
ماليات و زياد بن‏لبيد را به حضرموت و مالك بن‏نويره را به صدقات بني‏حنظله. [377] ابوعبيدة
بن‏جراح و معاذ بن‏جبل در عهد رسول‏خدا(ص) متولي قبض جزيه بودند. [378] جدّ حرب
بن‏عبداللَّه بن‏عمر الثقفي وقتي آگاه به مباني اسلام شد و اسلام آورد رسول‏خدا(ص) او را
مسؤول اخذ صدقه از قومش (ثقيف) كرد. [379] وي صاحب الاعشار بود. سواد بن‏غزيد
انصاري متولي خراج زمينها بود. [380] ابن‏اسحاق در سيره‏اش مشهورترين عاملان زكات را
عمر بن‏خطاب، خالبد بن‏سعيد بن‏العاصي و معاذ بن‏جبل و عدي بن‏حاتم الطائي و زبرقان
بن‏بدر التميمي مي‏شمارد. [381] كافية بن‏سبع اسدي هم مسؤول صدقات قومش از طرف
رسول‏خدا(ص) بود. حذيفة بن‏يمان، ابن‏سبع را مصدّق رسول‏خدا مي‏داند. رسول‏خدا(ص)
كهل بن‏مالك هذلي را عامل بر صدقات هذيل قرار داده بود. همچنين خالد بن‏برصاء و از
مصدقان، اباجهم بن‏حذيفه بود. [382] خالد بن‏سعيد بن‏العاصي اموي مأمور صدقات مذحج


|160|

بود. [383] خزيمة بن‏عاصم ساعي، مصدق قومش بود. [384] رافع بن‏مكيث الجهني بني‏تميم
بود. [385] سهل بن‏منجاب از عمّال رسول‏اكرم(ص) بر صدقات بني‏تميم بود. [386] عكرمة
بن‏ابي‏جهل مسؤول صدقات هوازن در سال وفات رسول‏اكرم(ص) بود. [387] مالك بن‏نويره
كه از خانزاده‏ها و شاهزاده‏ها بود از طرف رسول‏خدا(ص) براي گرفتن صدقات قومش
انتخاب شد. [388] متمم بن‏نويره تميمي از طرف رسول‏خدا(ص) مسؤول صدقات بني‏تميم
بود. [389] مرداس بن‏مالك غنوي‏ [390] و هيثم بن‏الدقيس و قرة بن‏دعموص تميري نيز از جمله
جمع‏آوري كنندگان صدقات و زكات بودند. [391]

در يك جمع‏بندي، 28 نفر به عنوان عاملان و مصدقان زكات بودند كه ماليات و جزيه و
زكات و غيره را جمع مي‏كردند و رسماً منصوب و مسؤول از طرف رسول‏خدا(ص) بودند.


2ـ مستوفي

مستوفي كسي بود كه رسول‏خدا(ص) او را انتخاب مي‏كرد تا ماليات را از مصدقان و
عمّال جمع‏آوري كند و به رسول‏خدا(ص) برساند.
[392]

علي بن‏ابي‏طالب(ع) مستوفي رسول‏خدا(ص) بود كه صدقات و جزيه‏ها را جمع مي‏كرد.
البته اين عمل مربوط به سال آخر حيات نبي(ص) بود.
[393] حاجب بن‏زراره الدارسي تميمي،
مستوفي صدقات بني‏تميم بود. [394]


3ـ موزّع

كسي كه پولي را از طرف رسول‏خدا(ص) بين مردم توزيع و تقسيم مي‏نمود.

علي بن‏ابي‏طالب(ع)، زيد بن‏مالك انصاري و ابي‏سفيان از طرف رسول‏خدا(ص) مأمور
بودند كه به قبيله بني‏حذيمه، بني‏قريظه و مكه بروند و اموالي را بين مردم تقسيم كنند. اين
اموال بابت ديه بود يا مقداري كمك و يا براي خريد سلاح و اسب.
[395] پيامبر عمرو بن‏الغوغاء
را فرستاد تا پولي را كه از طريق ابوسفيان بين مردم مكه تقسيم كند. [396]


4ـ خارص

كسي كه كارشناس است و تخصص دارد متاعي را ببيند و قيمت آن را تشخيص دهد و
تخمين بزند.

ابي‏حميد خارص نخل بود. [397] عبداللَّه بن‏رواحه خرماي اهل خيبر را خرص مي‏كرد. [398]


|161|

عتاب بن‏اسيد مأمور خرص نخل و انگور بود. [399] در يك روايت، از سهل بن‏ابي‏حثمه به
عنوان خارص ياد مي‏شود. [400] صلت بن‏معدي كرب كندري خارص بود. [401] فروة بن‏عمر
خرماي اهل مدينه را خرص مي‏كرد. [402] خارص خيبر، ابي‏خيثمه عامر بن‏ساعده بود. [403]


5ـ كاتب صدقات

كسي كه وظيفه ثبت و ضبط آمار و ارقام و بايگاني را به عهده داشت.

زبير بن‏عوام كاتب صدقات بود و در غياب يا مريضي او جهم بن‏صلت و حذيفة بن‏يمان
اين كار را مي‏كردند.
[404] طبق يك نقل حذيفه بن‏يمان كاتب خرص نخل بود. [405] در بحث
دستگاه فني از كاتبان، از جمله كاتب امور مالي بحث كرديم.

علاوه بر تقسيم فوق، امور ديگر و تخصصهاي متعددي وجود داشته است. ابوهريره
وكيل بود زكات رمضان را حفظ كند.
[406] خزاعة بن عبدنهم مسؤول قبض مغانم بود. [407]
عبداللَّه بن‏كعب انصاري مسؤول خمس بود. [408] البته مي‏توان تقسيمات ريزتري را بيان و
عيان كرد، به عنوان مسؤول جزيه، مسؤول زكات، مسؤول ديات و... ولي همين مقدار كه
گفته شد، نشان مي‏دهد امور مالي تقسيم شده و سازماني بود.

در پايان اين بخش بايد تذكر دهيم امور مالي فراتر و وسيع‏تر از آنچه گفته شد، است. پول
و خزانه و و كَيْلهايي در زمان رسول‏خدا(ص) مورد استفاده بود، از جمله: درهم و صاع.

هدف فقط اثبات تقسيم مناصب بين صاحب‏منصبان و كارشناسان بود.


6ـ امور

سياست خارجي حكومت اسلامي را پيامبر(ص) با ارسال نامه‏هايي به سران كشورها
ترسيم نمود و مشخص كرد هدف پيامبر كشورگشايي نيست، بلكه ابلاغ پيام است. در سال
هفتم هجري نامه‏هايي به بعضي از سران كشورها ارسال كرد و از آنها دعوت نمود اسلام را
بپذيرند و تذكر داد اگر مسلمان شدند، در سِلْم و امان خواهند بود و گرنه مسؤوليت گمراهي
مردم نيز به عهده آنهاست. اين نامه‏ها به عنوان اسناد سياسي اسلام در كتب تاريخ مضبوط
است و در كتاب "جمهرة رسائل العرب" و "مكاتيب الرسول" آمده است. در اين نامه‏ها
خطوط كلي سياست خارجي اسلام ترسيم گرديده است.
[409] به نظر برخي، پس از آنكه دولت
اسلامي شكل و پا گرفت، رسول‏اكرم(ص) تحرك سياسي را شروع كرد و در خلال شش سال
دوم بعد از صلح حديبيه، با پادشاهان و سران مكاتبه داشت. [410]


|162|

سفراي پيامبر(ص) عبارتند از:

عبداللَّه بن‏حذافة السهمي كه نزد كسري‏ پادشاه فارس فرستاده شد. [411]

حاطب بن‏ابي‏بلتعه به سمت مقوقس، عظيم و بزرگ قبط ارسال شد. [412]

دحية بن‏خليفه كلبي به سمت هرقل، پادشاه روم و عظيم بصري فرستاده شد. [413]

جعفر بن‏ابي‏طالب، به سوي نجاشي سلطان حبشه. [414]

شجاع بن‏وهب به سمت حارث غساني، پادشاه تخوم شام. [415]

سليط بن‏عمر به سوي هوذة بن‏علي حنفي، پادشاه يمامه. [416]

عمرو بن‏عاص سهمي به سمت "جعفر" و "عبد" سلطانهاي عمان. [417]

علاء بن‏حضرمي به سوي پادشاه بحرين. [418]

مهاجر بن‏ابي‏امية به سمت حارث، يكي از ملوك يمن. [419]

10ـ حارث بن‏عمير به سمت شام (ملك روم). [420]

11ـ واحد بن‏سليط عامر بن‏لؤي، سفير يمامه. [421]

علاوه بر سفيران رسمي فوق، بعضي مواقع مأموريت ويژه خارجي داده مي‏شد.
ابن‏اسحاق مي‏گويد پيامبر(ص) عمرو بن‏امية القهري را با دو كشتي فرستاد و شانزده نفر كه
در رأس آنها جفر بن‏ابي‏طالب بود، آنها را تحويل گرفتند.
[422]

عمده اين مأموريتها در سال نه هجري يعني اواخر حكومت رسول‏اكرم(ص) واقع شد كه
جنبه‏هاي جهان‏شمولي حكومت جلوه‏گر شده بود.
[423]

سفيران پيامبر اكرم(ص) از نظم و سازماندهي خوبي بهره مي‏بردند.

اكنون به نحوه پذيرش وفود و هيأتها و مسؤولاني كه به منظور پذيرايي از وفود توسط
پيامبر(ص) تعيين شده بودند مي‏پردازيم:

زيد بن ثابت سمت مترجم را داشت، زيرا به زبانهاي فارسي، رومي، قبطي و حبشي آشنا
بود و همه اينها را در مدينه آموخته بود، چون مدينه اقليتهايي از فارس و روم و مصر و حبشه
داشت. از اين رو در گفتگو بين رسول‏اكرم(ص) و هيأتهاي وارده ترجمه مي‏كرد.
[424] خانه
رمله دختر حارث النجاويه مهمانسرا و دارالضيافه و "علي ثبوبان" منصوب شد كه از وفود و
هيأتهاي سياسي وارده پذيرايي كند. [425]

مغيرة بن‏شعبه مأمور بود به ميهمانان و وفود بياموزد چگونه به رسول خدا(ص) تحيت
بگويند. داستان او با وفد ثقيف معروف است.
[426]


|163|

وقتي وفود بر پيامبر(ص) وارد مي‏شدند، ابوبكر هيأتهاي به استقبال آنان مي‏فرستاد تا به
آنها آموزش دهد و آنان را به سكينه و وقار نزد رسول‏خدا(ص) امر مي‏كرد، كه در حقيقت
يك نوع مسؤوليت تشريفات بود.
[427]

گاهي مواقع پيامبر(ص) متواضعانه از وفود پذيرايي مي‏كرد. اين امر در خصوص وفد
نجاشي و شخص او در تاريخ ثبت است.
[428]

اين امر جلوه‏اي كامل از تقسيم كار در بُعد ديپلماسي است. ملاحظه شد كه پيامبر(ص)
سفيراني را رسماً به خارج اعزام و منصوب مي‏كرد و هيأت خارجي مي‏پذيرفت، كه براي هر
دو منظور ديپلماتهايي در نظر مي‏گرفت و مترجم داشت. چنان‏كه آداب ديپلماتيك را رعايت
مي‏نمودند و مسؤول تشريفات وجود داشت. همه اين مهره‏چيني و گزينش‏ها حاكي از
تقسيم كار است.


7ـ جهاز عسگري

در بُعد نظامي، پيامبر(ص) شفاف‏ترين تقسيم كار را داشته است:


الف ـ جانشينان پيامبر(ص) در مدينه

تعاد سراياي پيامبر(ص) مورد اختلاف است. 35، 36، 47، 48، 52 و غيره شمارش شده
است.
[429] همين امر حاكي از نصب فرمانده نظامي در رأس اين سرايا، نيز تقسيم كار در بُعد
نظامي است كه چون حضرت امكان شركت مستقيم در بعضي جنگها را نداشت، فرماندهي
را نصب مي‏كرد و وقتي خود به جنگ مي‏رفت، باز نصب وجود داشت. يك بار به عنوان
جانشين خويش در مدينه براي اداره آن، طبق يك نقل محمد بن‏سلمه انصاري را گماشت. [430]
سيزده بار ام‏مكتوم را به جاي خويش در مدينه گمارد. حتي در تبوك و خروج براي
حجةالوداع و جنگ بدر [431] بعد از ام‏مكتوم، ابا لبابه منصوب بود. [432] جعال بن‏سراقه ظمري
همين منصب را در غزوه بني‏المصطلق داشت. [433]

سباع بن‏عرفطة الغناري در غزوه خيبر و تبوك، [434] ابي‏دهم الغفاري در غزوه فتح‏ [435]
جانشينان نبي(ص) در مدينه بودند. در مورد اميرالمؤمنين(ع) اختلاف است. بعضي فقط او
را در جنگ تبوك خليفه مدينه مي‏دانند. [436] بعضي در اكثر غزوات چنين نظري مي‏دهند. [437]
در محاضرات، ابن‏عربي فهرستي از خلفاي پيامبر(ص) در مدينه را نام مي‏برد كه عبارتند از:
ابولبابه، بشير بن‏منذر، عثمان بن‏عفان، عبداللَّه بن ام‏مكتوم، ابوذر، عبداللَّه بن‏عبداللَّه،


|164|

ابن‏ابي‏سلول، سباع بن‏عرفطه، نميلة بن‏عبداللَّه ليثي، عريف بن‏اضبط ديلمي، ابورهم، محمد
بن‏سلمه انصاري، زيد بن‏حارثه، سائب بن‏عثمان بن‏مظعون، ابوسلمة بن‏عبدالاسد، سعد
بن‏عباده و ابودجانه ساعدي، كه وظيفه هر كدام را توضيح داده است. اينان علاوه بر غزوه در
عمره هم جانشين پيامبر(ص) مي‏شدند. [438]


ب ـ مستنفر

كسي كه نيروي انساني براي جنگ جمع مي‏كند و آنان را به اين امر تشويق مي‏نمايد. بسر
بن‏سفيان خزاعي و بديل بن‏ام اصرم مردم خزاعه را از طرف پيامبر(ص) براي جنگ با اهل
مكه در عام‏الفتح استنفار مي‏كردند.
[439] برخي بديل را مأمور استنفار ابي‏كعب مي‏دانند، [440]
همين‏طور بسر بن‏سفيان را. [441] ابي‏رهم غفاري مبعوث بود طايفه ابن‏سعد را استنفار
نمايد [442] و چنين مأموريتي را براي مردم "اسلم" بريده بن‏حصيب به عهده داشت. [443]


صاحب لواء (علمدار و پرچمدار)

بريده بعد از ملحق شدن به اسلام از طرف پيامبر(ص) مأموريت يافت وقتي وارد مدينه
مي‏شود، پرچم داشته باشد. او عمامه‏شا را بر نيزه‏اش پيچيد و جلوي روي خويش گرفت تا
وارد مدينه شد.
[444] و علي(ع)، ابوبكر و عمر و زبير بن‏عوام و سعد بن‏معاذ و سعد بن‏عباده و
قيس بن‏سعد عباده و مصعب بن‏عمير از جمله پرچمداران پيامبر(ص) در نبردها بودند. [445]
ابن‏اسحاق معتقد است پيامبر(ص) اولين رايَت را به عبيدة بن‏الحرث بن‏المطلب داده
است. [446] برخي حمزة بن‏عبدالمطلب را اولين پرچمدار مي‏دانند، [447] برخي عبداللَّه
بن‏جحش را. [448] پيامبر(ص) ابازرعه را مبعوث كرد به سمت قوم خود برود و ابلاغ هر كس
زير اين پرچم جمع شود، مؤمن است. [449]


د ـ سازماندهي نيروهاي نظامي

عرب جيش را به عنوان خميس مي‏شناخت، چون بر پنج قسم تقسيم مي‏شد: قلب و
ميمنه و ميسره و مقدمه و ساقه، كلام ابن‏اسحاق به رعايت اين امر توسط رسول‏اكرم(ص)
اِشعار دارد.
[450] در يك نقل است كه وقتي وارد مكه شد، سپاهش را به گردانها(كتائب)
تقسيم‏كرد و فرماندهي همچون زبير بن‏عوام، سعد بن‏عباده، خالد و ابوعبيده جراح را بر آن
كتائب گماشت. [451]


|165|


ه ـ امير الرماة (فرمانده تيراندازان)

عبداللَّه بن‏جبير فرمانده تيراندازان در جنگ احد بود. [452] عبداللَّه بن‏جعفر هم، چنين
وظيفه‏اي در برخي جنگها داشت. [453]


و ـ بدل

كسي كه براي فريب دشمن شبيه پيامبر(ص) مي‏شد و به جاي ايشان در قلب لشكر قرار
مي‏گرفت.. كعب بن‏مالك روز احد زره رسول‏خدا(ص) را پوشيد و زره خويش را به ايشان
داد و يازده زخم برداشت.
[454] حفاظت پيامبر(ص) در جنگها يك اصل مهم بود. شبيه اين كار
را علي(ع) در قصه هجرت انجام داد كه معروف است. [455]


ز ـ وازع

يعني كسي كه به گروهان و گردان نظم و انسجام و آرايش و نظام جمع مي‏دهد و عقب و
جلو مي‏كند. پيامبر اكرم(ص) وقتي مردي را براي اين كار نصب كرد، فرمود: او خيل را عقب
و جلو مي‏كند (نظام جمع مي‏دهد).
[456] گاهي با يك چوب كه به دست اصحاب مي‏داد، آنان را
براي كمك به نظم دعوت مي‏كرد [457] يا خود با چوب صفوف را مرتب مي‏نمود.


ح ـ خريدار اسب و سلاح

سعد بن‏زيد بن‏مالك اشهلي انصاري از طرف رسول‏خدا(ص) مأمور شد دسته‏اي از
اسراي بني‏قريظه را به نجد ببرد و معادل قيمت آنها سلاح و اسب خريد كند.
[458] يعني مسؤول
تهيه سلاح بود، كه در اصطلاح امروز، امور تداركات يا لجستيك مي‏گويند.


ط ـ مُسرّج (مركب‏دار)

كسي كه مركب رسول‏خدا(ص) را آماده مي‏كرد و زين (سرج) مي‏گذاشت يا ركاب آن را
مي‏گرفت. بلال، مسرّج رسول‏خدا(ص) بود.
[459] عبداللَّه بن‏بشر ركابدار حضرت بود و كمك
مي‏كرد ايشان سوار اسب شوند. [460]

ابن‏عمر زمام اسب رسول‏خدا(ص) را مي‏گرفت و جلو مي‏برد و به اصطلاح "سائق"
بود.
[461] سهل بن‏سعد ساعدي و ابواسيد ساعدي همين سِمَت را داشتند. [462] اسلم بن‏شريد
بن‏عوف مسؤول نگهداري اسب حضرت بود و اصطلاحاً به او صاحب‏الراحله والناقة
مي‏گفتند؛ [463] يعني زين آن را برمي‏داشت و مي‏گذاشت. مردي به نام اسلع نيز چنين وظيفه‏اي


|166|

داشت. [464] عقبة بن‏عامر الجهني صاحب بغله (قاطردار) بود. [465] بعضي گفته‏اند چون
رسول‏خدا(ص) در حركت نافله مي‏خواند، فردي را مسؤول مركب خويش نمود. [466] ايشان
جمّال داشته است. [467] وقتي در جنگ صحبت مي‏فرمود، "دابه" و "ناقه" او را نگه مي‏داشتند
كه حركت نكند. [468] در جنگ خيبر عباس بن‏عبدالمطلب چنين سِمَتي داشت. [469] بلال حبشي
طبق يك نقل ناقه او را موقع خطبه مي‏گرفت. خالد بن سيار غفاري، سائق شتر
رسول‏خدا(ص) بود. عمرو بن خارج هم همين‏طور. [470]

اين افراد خدمات مربوط به مركبهاي رسول‏خدا(ص) را انجام مي‏دادند، اعم از جمل ناقه
اسب و قاطر كه حاكي از خدمات ويژه فرماندهي نظامي است تا او با خيال راحت بتواند
فرماندهي كند و دليل بر تجمّل و تكلّف نمي‏باشد. به هر حل مهم اثبات اين مطلب است كه
عده‏اي در اين جهت نصب شده بودند.


ي ـ صاحب‏السلاح

كسي كه خدمت و وظيفه او به اسلحه مربوط مي‏شد. سعيد بن‏زيد مبعوث بود از نجد
خيل و سلاح بخرد.
[471] ضحّاك بن‏سفيان، سيّاف بود؛ يعني با شمشير بالاي سر پيامبر(ص)
مي‏ايستاد و مراقبت مي‏كرد و به اندازه صد مرد جنگي نيرو داشت. [472] علي بن‏ابي‏طالب(ع) و
زبير و مقداد و محمد بن‏مسلمه و عاصم بن‏ثابت و زاد بن‏القيم و ضحاك بن‏سفيان الكلايي
مقابل رسول‏خدا(ص) گردن مي‏زدند. [473] فردي به نام مرزوق ملقب به صيقل مأمور جلا
دادن شمشير پيامبر(ص) بود. [474]

اينها شمشير زنان و خدمه سلاح رسول‏خدا(ص) بودند و وظايف تهيه سلاح، نگهداري
و كاربرد آن را در شكلهاي مختلف به عهده داشته و به اين امور منصوب بودند.


ك ـ راهنماي جنگ

كسي كه اطلاعاتي در خصوص زمان، زمين و موقعيتهاي مختلف دوست و دشمن داشت
و رسول‏خدا(ص) از اطلاعات او در جنگ استفاده مي‏برد. مردي از هذيل موقع هجرت،
راهنماي رسول‏خدا(ص) بود.
[475] ابوحثمة بن‏الحرث در احد و مردي از اسلم در جنگ
حديبيه و سعد العرفي موقع هجرت به مدينه اين سِمَت را از طرف رسول‏خدا(ص)
داشتند. [476] تبيع حميري هم از راهنماها شمرده شده است. همچنين ثابت بن‏ضحاك در
خندق و حمراءالاسد، جبارالثعلبي در غطفان، جميل الاشجعي در خيبر و مدكور العذري در


|167|

طريق شام وظيفه راهنمايي و دلالت را بر دوش داشتند. [477] در استيعاب از غالب بن‏عبداللَّه
الليثي‏ [478] به عنوان مسهّل طريق ياد مي‏كند كه بعضي آن را جاسوس معنا نموده‏اند و [479] چه
بسا كسي كه راه را باز مي‏كند و خطرات را گزارش مي‏دهد. در عرف نظامي، واحد تخريب يا
اطلاعات و عمليات يا مهندسي رزمي اين وظيفه را به عهده دارد.


ل ـ حارس و محافظ

سعد بن‏ابي‏وقاص و سعد بن‏معاذ در جنگ بدر، ابوايوب انصاري و [480] عمر بن‏خطاب در
مكه موقع نماز، ادرع سلمي و خشرم بن‏حباب انصاري‏ [481] از جمله محافظان
رسول‏خدا(ص) بودند كه تاريخ از آنها نام مي‏برد كه عمدتاً در جنگ، حضرت را حفظ
مي‏كردند. عمار بن‏ياسر و عبادة بن‏بشر در غزوه ذات‏الرقاع به موقع شب و به امر
رسول‏خدا(ص) پاسداري و محافظت مي‏كردند. [482] عمرو قرظي در غزوه بني‏قريظه و
محمد بن‏مسلمه در غزوه فتح از رسول‏خدا(ص) در حين شب پاسباني مي‏كردند. [483] بعضي
مواقع تعداد اين پاسداران ِبيدار زياد بود كه ابوسفيان از ديدن آنها ترسيده و توسط اينان
دستگير شده بود. [484] انس بن‏ابي‏مرثد غنوي در غزوه حنين‏ [485] چنين مأموريتي داشت.

همه اين محافظتها توسط صحابه قبل از نزول آيه "واللَّه يعصمك من الناس" بود. پس از
آن همه را منع كرد كه او را حفظ كنند. مضروب شدن ايشان در جنگ احد قبل از نزول آيه
است يا مراد حفظ رسول‏خدا(ص) از قتل مي‏باشد.
[486]


م ـ سپاه

سليط بن‏سفيان اسلمي و دو نفر ديگر از طرف رسول‏خدا(ص) جهت تعقيب مشركان در
جنگ احد مأمور بودند.
[487]


ن ـ جاسوس جنگي

بسيسه مأمور شد از قافله ابي‏سفيان اطلاع كسب كند. [488] عدي بن‏ابي‏زعباء جهني در
جنگ بدر همراه او بود كه اطلاعاتي را از موقعيت ابوسفيان براي رسول‏خدا(ص)
بياورند. [489] بعد از خبر آوردن، علي(ع) و زبير و سعد بن‏ابي‏وقاص و چند نفر ديگر را براي
كسب اطلاعات فرستاد. [490] طلحة بن‏عبداللَّه و سعيد بن‏زيد مأمور خبرگيري از طريق شام
بودند. [491] حذيفة بن‏يمان در جنگ خندق اخبار قريش را براي رسول‏خدا(ص) مي‏آورد. [492]


|168|

عبداللَّه بن‏حدود در قصه هوازن از آن قبيله خبرچيني مي‏كرد. [493] امية بن‏خويلد را
رسول‏خدا(ص) به تنهايي براي خبرگيري از قريش مأمور كرد. [494] بشر بن‏سفيان عتكي
اخبار قريش را از مكه مي‏آورد. [495] جبلة بن‏عامر بلوي، جاسوس جنگ احزاب بود. [496]
خبيب بن‏عدي انصاري همين سِمَت را داشت. [497] گاهي رسول‏خدا(ص) چند گروه
جاسوس مي‏فرستاد و فرمانده آنها را عاصم بن‏ثابت قرار مي‏داد، [498] مثل يك گروه متشكل
اطلاعات و عمليات. تخريج بن‏ابي‏شبيه هم جزء جاسوسان از قريش است. [499] عباس
بن‏عبدالمطلب عموي پيامبر(ص) كه قبل از فتح خيبر مسلمان شد و اسلامش را كتمان
مي‏كرد، بين مشركان مي‏رفت و خبر مي‏آورد. [500]

پيامبر(ص) علاوه بر عيون و جاسوسان، عده‏اي را به عنوان مُخذل منصوب كرد؛ يعني
كساني كه روحيه دشمن را با كيد و سياست تخريب مي‏كردند و آنها را مهياي شكست نظامي
مي‏نمودند و به اصطلاح جنگ رواني راه مي‏انداختند. از جمله اين افراد نعيم بن‏مسعود
بن‏عامر اشجعي است كه در جنگ احزاب چنين مأموريتي داشته است. او در جنگ خندق
مسلمان شده بود و بني‏قريظه را با نقشه، تخريب روحيه كرد. وي بين دو سپاه قريظه و غطفان
در جنگ خندق اختلاف انداخت تا از مدينه رفتند. رسول‏خدا(ص) فرمود: "الحرب
خدعه؛
[501] جنگ فريب است."

ملاحظه مي‏شود افراد گوناگوني در جنگ و غير آن از قريش و غير آنان كه دشمن بودند،
اطلاعاتي كسب مي‏كردند. در بدر و خندق و احد و احزاب و فتح مكه اين جاسوسان از طرف
رسول‏خدا(ص) منصوب و فعال بودند. البته ممكن است برخي عيون مأموريتي غير جنگي
داشته‏اند، ولي در آن زمان وضع مدينةالنبي(ص) عمدتاً نظامي بود و هيچ خبرچيني كارش
جدا از مسايل نظامي محسوب نمي‏شد.


ص ـ امور غنائم

عبداللَّه بن‏كعب بن‏عمرو بن‏عوف و اباسفيان بن‏حرب و بديل بن‏ورقا مسؤول حفاظت از
غنائم بودند كه اعم از اسرا و اموال بود.
[502] معيقب بن‏فاطمه آمار غنائم را ثبت مي‏كرد. [503] دو
نفر به نام سعد مسؤول فروش غنائم بودند. [504]


|169|


ف ـ تبليغات جنگ

عبداللَّه بن‏رواحه و زيد بن‏حارثه مسؤول تبليغات جنگ بودند كه به مردم بشارت
پيروزي مي‏دادند.
[505] گاهي رسول‏خدا(ص) قافله و گروهي را مسؤول تبليغات جنگ
مي‏نمود. [506] رسول‏خدا(ص) در جنگ شعارهايي مانند "لا اله الّا اللَّه، وحده لا شريك له، له
المُلْك و له‏الحمد و هو علي‏ كُلّ ِشَي‏ءٍ قدير" سر مي‏داد. [507] اين كار در روحيه دوست و دشمن
تأثير عميق داشت.


ع ـ مأموريتهاي ويژه

پيش از فتح مكه، پيامبر(ص) سپاهي را براي فتح مكه گسيل كرد و مايل بود مخفي باشد.
يكي از مسلمانان ضعيف‏الايمان به نام حاطب، زني را با نامه روانه نمود و قريش را مطلع
كرد.پيامبر(ص)، علي(ع) را فرستاد و نامه را وسط راه از او گرفت.
[508] ابي‏عمرو و دو نفر
ديگر را مأموريت داد فرماندهي كساني كه مشركان را در جنگ احد تعقيب مي‏كردند،
عهده‏دار باشند. [509]


خ ـ حفاظت اطلاعات

پيامبر هر فرماندهي را مي‏گماشت، يكي را مأمور مي‏كرد را كنترل كند. [510]


م ـ استفاده از زنان

از زنان در جراحي زخميان استفاده مي‏شد. [511]


گ ـ آموزش نظامي از كفار [512]

از مجموعه مباحث گذشته تحت عنوان دستگاه نظامي يا امور نظامي روشن شد
دقيق‏ترين وامروزي‏ترين نوع تقسيم كار توسط نبي‏اكرم(ص) انجام گرفته است؛ يعني
داشتن ارتش، سازماندهي آن، نصب فرمانده، دادن مأموريتهاي ويژه، حفاظت اطلاعات،
اطلاعات عمليات، تهيه سلاح، نگهداري سلاح، (زرّادخانه)، تأمين و گزينش نيرو، علمدار،
فرمانده ارشد و نظام وظيفه؛ به رغم اينكه برخي اصرار دارند بگويند پيامبر(ص)، ارتش
موظف و منظم نداشت و همه مردم موظف به جنگ و جهاد بودند.
[513] اگر همه مردم سرباز و
مجاهد بودند، ولي حين جنگ نظمي متين و سازماني دقيق مي‏گرفتند. به هر حال امور نظامي


|170|

شاخص‏ترين بُعد تقسيم كار رسول‏خدا(ص) بود. پيامبر در منابر و مواقع مختلف، مردم را به
برخورداري از قوه و نيرو و تيراندازي تشويق مي‏نمود [514] و خود از منجنيق در جنگ
استفاده مي‏كرد. [515] پيامبر كه دشمنان زيادي داشت و براي نجات همه انسانها در همه جا دفاع
مي‏كرد، نمي‏توانست غافل از يك سپاه منظم باشد، هر چند امدادهاي غيبي همواره او را
نصرت مي‏كرد، ولي امدادات غيبي و نصرهاي الهي هيچ گاه مانع از نظم نظامي در نظام
اسلامي نيست.


دستگاه تبليغاتي

منذر بن‏عمر و چهل نفر از بزرگان مسلمان كه بهترين حافظان و قاريان قرآن بودند،
مأمور شدند به نجد بروند و مردم را به اسلام دعوت كنند.
[516] پيامبر(ص) شش نفر را به
سمت مردم "عضل" و "قاره" مبعوث كرد تا براي تازه مسلمانها مبادي دين و قرائت قرآن را
تعليم دهند. [517] گاهي مواقع يك نفر از نو مسلمانهاي يك منطقه كه ممتاز بود جهت تبليغ و
ترويج دين اسلام مأمور مي‏شد مانند عبداللَّه بن‏سلام كه از احبار يهودي بني‏قينقاع بود و
مسلمان شد و مردمش را به اسلام دعوت مي‏كرد. [518] بلال كه مؤذن رسمي بود كاري تبليغي
انجام مي‏داد. اذان باعث شد اسلام از يهود و نصارا متمايز شود چون آنها از بوق و ناقوس
استفاده مي‏كردند. [519] ابن‏مكتوم و عياض از مؤذنان بودند. ابومخدوره در مكه اذان مي‏گفت.
از كسان ديگري نيز نام برده شده است. [520] در مدينه نُه مسجد بود و همه مؤذنان اذانها را با
اذان بلال هماهنگ مي‏كردند كه در مسجد جامع حضور داشت. [521] در مدينه نُه مسجد بود و
همه مؤذنان اذانها را با اذان بلا هماهنگ مي‏كردند كه در مسجد جامع حضور داشت. [522] او
مؤذن اصلي بود. بلا مسؤول مرتب كردن صفوف جماعت هم بود و گاهي مواقع در اين
جهت تازيانه هم به كار مي‏برد. [523]

عبداللَّه بن‏رواحه و حسان بن‏ثابت از شاعران رسمي رسول‏خدا(ص) بودند كه در جنگ و
غير جنگ براي تقويت روحيه مسلمانان و تخريب روحيه مشركان شعر مي‏سرودند و
مي‏خواندند. گاهي اشعار را دسته‏جمعي مي‏خواندند تا بر خستگي غالب شوند و روحيه
خوبي حاكم شود.
[524] كتب سيره بحثهايي مستقل در مورد درگيري شعراي اسلام و شرك
دارند كه حاكي از نقش مؤثر تبليغ و شعر و هنر در دفاع از اسلام است كه نظمي مخصوص را


|171|

موجب مي‏شد. [525] يكي از شعراي پيامبر(ص)، كعب بن‏مالك بود. [526] پيامبر(ص) به شعر
جهت مي‏داد و گاهي اشعار شاعران در جهت اهداف عاليه اسلام تغيير مي‏يافت. [527]

يك نفر نصب شده بود تا صداي پيامبر(ص) را با صوت رسا تكرار كند و به گوش مردم
برساند.
[528] او ربيعة بن‏خلف نام داشت. چند نفر به عنوان منادي منصوب بودند تا فرمايشات
رسول‏خدا(ص) را به مردم ابلاغ كنند. [529] علي(ع) مأمور ابلاغ آيات قتال در حج شد. [530]

بنابراين سازمان تبليغي رسول‏خدا(ص) با عناصر و وظايفي همچون مؤذن، مبلّغ، منادي،
شاعر
[531] و غيره تشكيل يافته و وظايف بين افراد تقسيم شده بود. در يك ديدگاه مي‏توان
مثلث "مؤذن، مسجد و منبر" را يك سازمان تبليغات جامع دانست كه داخل مجتمع اسلامي
فعال بود و به خارج از مجتمع افرادي گسيل مي‏شدند؛ مجموعه عوامل و دستگاه تبليغي كه
وظيفه يك رسانه را براي رساندن صداي پيامبر(ص) به مردم داخل و خارج مدينه داشته‏اند.

چون از بُعد تقسيم كار بحث مي‏كنيم، به افرادي كه بر امور تبليغي منصوب شده‏اند
اشارت كرديم وگرنه اموري از قبيل سالم‏سازي محيط مسجد و تنظيم نور و نظافت و
بهداشت و زينت آن، نيز تنظيم صفوف نماز جماعت مسؤولاني داشته است و چون دين
اسلام فرهنگي و تبليغي است، به ترتيب و اعزام مبلّغ اهميّت فراوان داده است. قبلاً در بحث
از سازمان نظامي پيامبر(ص)، و از تبليغات جنگ بحث كرديم. هدف، اثبات تقسيم كار بود.


9ـ دستگاه امنيتي

قبلاً در باره تشكيلات نظامي و امور امنيتي و نظامي و جنگي بحث داشته‏ايم و اكنون به
ابعاد غير نظامي و عمدتاً سياسي مي‏پردازيم.

اصولاً خبرچيني و كارهاي اطلاعاتي، بازتاب مثبتي در افكار و افواه عامه مردم ندارد،
ولي به علت لزوم و ضرورت اجتناب‏ناپذير آن در حكومت، رسول خدا(ص) به آن اهتمام
مي‏ورزيد و به شكل يك عمل منظم و مؤثر به آن نگاه مي‏كرد و افرادي را در اين جهت
استخدام و منصوب مي‏نمود. حذيفة بن يمان و معاون او عمار ياسر كه داراي خصوصيات
اطلاعاتي بودند، به امر رسول خدا به اين كار منصوب و مشغول شدند و افراد اخلالگر
راشناسايي مي‏كردند و مسلمانان را از آنها باز مي‏داشتند
[532] زيد بن حارثه هم چنين
سمتي‏داشته است. [533] عباس بن عبدالمطلب قبل از فتح خيبر اسلام آورده بود، اما


|172|

اسلامش‏را پنهان مي‏كرد. وي اخبار مشركان را براي رسول خدا مي‏آورد. او مي‏خواست
ازمكه به مدينه هجرت كند كه پيامبر خدا فرمود: در مكه بماني بهتر است. [534] عبدالله بن ابي
حدود الأسلمي و بريدة بن الحصيب الأسلمي هم از منصوبان اطلاعات ـ امنيتي خارجي
بودند [535] انيس بن ابي مرشد در اوطاس جاسوس بود كه سرزميني در هوازان بود. واقعه
حنين در آن‏جا اتفاق افتاد. [536] منذربن عمرو بن خنيس الخزرجي جاسوس رسول خدا ميان
اهل نجد بود. [537]

طلحة بن عبيدالله در رأس يك گروه از اصحاب پيامبر(ص) مأمور آتش زدن خانه سويلم
يهودي شد كه مركز توطئه براي تضعيف مسلمانان در جنگ تبوك شده بود زيرا قبلاً دستگاه
اطلاعاتي به پيامبر(ص) خبر داده بودند.
[538]

حذيفه يمان مبعوث بود كساني را كه قصد كشتن رسول خدا را داشتند شناسائي كند [539] .
داستان آن صخره معروف است.

بعضي امور حسبيه را هم جزء امور امنيتي محسوب كرده‏اند كه علي(ع) و حمزه بر
آن‏گماشته بودند و از بازار مراقبت مي‏كردند و به آن نظم مي‏بخشيدند.

برخي آن را زير مجموعه دستگاه قضايي محسوب كرده‏اند و بعضي آن را مستقل
دانسته‏اند.

ملاحظه شد كه كارها بين ده دستگاه تقسيم شده بود. البته بحث مي‏تواند گسترده‏تر از اين
باشد، به گونه‏اي كه مي‏توانستيم كارهاي ديگري را كه به شكل ريزتر بين افراد توزيع مي‏شد،
نام ببريم، ولي مطلوب در اين فصل اثبات تقسيم كار در دولت رسول(ص) است. ما
مهم‏ترين و درشت‏ترين كارها را نام برديم و به ركني اصيل از سازماندهي در دولت رسول
دست يافتيم.

اين كه تقسيم كار و سازماندهي در تشكيلات اسلام مبتني بر نص و وحي است يا اين‏كه
از افعال نبي(ص) است كه حجيت و لزوم پيروي ندارد، بحثي اصولي است كه به نظر گونه
دوم است. البته در عين حال بايد اثبات كنيم اين تشكيلات مبتني بر وحي است، چنان كه
افرادي مثل دكتر صبحي الصالح چنين اعتقادي داشته‏اند.


|173|

پي نوشت ها:
[245] . مديريت رفتار سازماني، هرسي و پلانچارد، ترجمه دكتر علي علاقه‏بند، ص 73.
[246] . اصول مديريت، رضائيان، ص 15. [247] . مديريت منابع انساني، دكتر حسن ستاري، ج 1، ص 17. [248] . مديريت رفتار سازماني، ص 73. [249] . همان. [250] . سازمان و مديريت، علي محمد اقتداري، ص 17. [251] . همان. [252] . مديريت رفتار سازماني، ج 1، ص 13؛ اصول مديريت، ص 16. [253] . اصول مديريت، ص 11. [254] . نگرشي بر مديريت در اسلام (سلسله مقالات ـ مقاله احمد برنجي)، ج 1، ص 102 ـ 100. [255] . نگرشي بر مديريت در اسلام (مقاله دكتر محمدرضا برنجي)، ص 98؛ اصول مديريت، ص 12. [256] . سازمان و مديريت، علي‏محمد اقتداري، ص 17. [257] . اصول مديريت، ص 15. [258] . سازمان و مديريت، ص 62. [259] . همان. [260] . همان. [261] . نگرشي بر مديريت در اسلام (مقاله علي‏اصغر مشبّكي)، ص 156؛ سازمان و مديريت، ج 1، ص 62. [262] . مديريت اسلامي، محمدحسن نبوي، ج 1، ص 41؛ بحارالانوار، ج 74، ص 110. [263] . مديريت اسلامي، ج 1، ص 45؛ بحارالانوار، ج 74، ص 339. [264] . ميزان‏الحكمه، ج 2، ص 386. [265] . سازمان و مديريت، ج 1، ص 63. [266] . نگرشي بر مديريت در اسلام (مقاله اصغر مشبّكي)، ج 1، ص 158. [267] . همان. [268] . نهج‏البلاغه، خ 146. [269] . نگرشي بر مديريت اسلامي، سيدرضا تقوي دامغاني، ص 94. [270] . همان، ص 95. [271] . همان. [272] . نگرشي بر مديريت در اسلام (مقاله محمد البرعي و مودود رحمان)، ص 242. [273] . نگرشي بر مديريت اسلامي، سيدرضا تقوي، ص 104 ـ 98. [274] . نهج‏البلاغه، نامه 51 به مالك اشتر (وابْعث ِالْعيونَ). [275] . مديريت رفتار سازماني، ص 13. [276] . سازمان و مديريت، ص 64؛ نگرشي بر مديريت در اسلام (مقاله اصغر مشبّكي)، ص 159. [277] . نظامهاي كنترل مديريت، ترجمه محمدتقي ضيايي بيگدلي، ص 35. [278] . همان. [279] . همان. [280] . همان.


|174|
[281] . همان. [282] . همان. [283] . سازمان و مديريت، ص 104. [284] . همان؛ نگرشي بر مديريت اسلامي، ص 84. [285] . مديريت منابع انساني، ص 39. [286] . نگرشي بر مديريت اسلامي، ص 84؛ نظريه جديد سازمان ـ مديريت و علم مديريت، ص 67. [287] . طه (20)، آيه 29. [288] . اصول مديريت، چ مركز آموزش مديريت دولتي، ص 591. [289] . همان. [290] . همان، ص 39. [291] . مديريت منابع انساني، ص 39. [292] . مديريت رفتار سازماني، ص 333. [293] . آشنايي با برنامه‏هاي آموزش كوتاه‏مدت مديريت، مركز آموزش مديريت دولتي، ص 84. [294] . مديريت اسلامي، اسماعيل منصوري لاريجاني، ص 25. [295] . مديران جامعه اسلامي، عليرضا علي‏آبادي، ص 120. [296] . سازمان و مديريت، ص 104. [297] . همان. [298] . مديران جامعه اسلامي، ج 1، ص 120. [299] . دولةالرسول(ص)، محسن الموسوي، ص 259. [300] . تاريخ سياسي اسلام، دكتر حسن ابراهيم حسن، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 449. [301] . تراتيب الادارية، عبدالحي الكتاني، ج 1، ص 17. [302] . تراتيب الادويه، ج 1، ص 17؛ بحارالانوار، ج 75، ص 352. [303] . همان؛ سنن ابي‏داود، ج 2، ص 22؛ بحارالانوار، ج 77، ص 166. [304] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 17. [305] . طه (20)، آيه 29؛ فرقان (25)، آيه 35. [306] . دولةالرسول، ص 26. [307] . عبقريه الاسلام، العجلاتي، ص 155. [308] . تاريخ الاسلام ـ عهد الخلفاء الراشدين، شمس الدين ذهبي، ص 121. [309] . عبقريه الاسلام، ص 155. [310] . تاريخ سياسي اسلام، ج 2، ص 229. [311] . همان. [312] . همان؛ مقدمه ابن‏خلدون، ص 337. [313] . التنبيه والاشراف مسعودي، ص 294؛ مسلمانان در بستر تاريخ، يعقوب جعفري، ص 147. [314] . التنبيه والاشراف، ص 205. [315] . عبقريه الاسلام، ص 155. [316] . طه (20)، آيه 29؛ فرقان (25)، آيه 35. [317] . تاريخ سياسي اسلام، ج 1، ص 452. [318] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 240؛ تاريخ سياسي اسلام، ج 1، ص 162؛ دولة الرسول، ص 262 ـ 372؛
اسدالغابه، ج 2، ص 556.


|175|
[319] . الاصابه، ج 5، ص 264؛ اسدالغابه، ج 4، ص 442 و 214. [320] . دولةالرسول، ص 263؛ اسدالغابه، ج 3، ص 126. [321] . دولةالرسول، ص 266. [322] . فهرستي از فرمانداران در ج 22 بحارالانوار، ص 249 آمده است، به نقل از مناقب. [323] . تاريخ سياسي اسلام، ج 1، ص 454. [324] . همان، ص 102. [325] . دولةالرسول، ص 272. [326] . اخبارالقضاة، محمد بن خلف، ج 1، ص 84 الي 97. [327] . الاحكام السلطانيه، ص 8 ـ 97؛ بحارالانوار، ج 2، ص 276. [328] . نظام الاداره والحكم في‏الاسلام، محمد مهدي شمس‏الدين، ص 555. [329] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 250؛ بحارالانوار، ج 76، ص 343. [330] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 257؛ النظم الاسلاميه، ص 319؛ بحارالانوار، ج 104، ص 276، و ج 21، ص
360.
[331] . نظام الاداره والحكم في الاسلام، ص 555. [332] . همان؛ تراتيب الادوية، ج 1، ص 257؛ اسدالغابه، ج 4، ص 99؛ بحارالانوار، ج 21، ص 10. [333] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 257؛ سنن ابي‏داود، ج 2، ص 227؛ الاصابه، ج 6، ص‏106؛
اسدالغابه، ج 5، ص 195.
[334] . نظام الحكم والاداره في الاسلام، ص 555. [335] . همان. [336] . همان، بحارالانوار، ج 2، ص 310. [337] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 258؛ اسدالغابه، ج 5، ص 195. [338] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 258؛ نظام الاداره والحكم، ص 555. [339] . نظام الاداره والحكم في الاسلام، ص 555. [340] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 257. [341] . همان، ص 258. [342] . همان. [343] . همان، ص 279؛ اسدالغابه، ج 4، ص 193؛ البدايه والنهايه، ابن‏كثير، ج 8، ص 50؛ اسدالغابه، ج 6، ص 14 (ابو سيد ساعدي)؛ بحارالانوار، ج 22، ص 202. ابو سيد ساعدي. [344] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 286. [345] . همان، ص 284؛ اسدالغابه، ج 2، ص 391. [346] . همان، ص 285. [347] . همان. [348] . همان، ص 114.


|176|
[349] . دولةالرسول، ص 274؛ بحارالانوار، ج 22، ص 248؛ اسدالغابه، ج 1، ص 62. [350] . اسدالغابه، ج 1، ص 62. [351] . همان. [352] . همان. [353] . دولةالرسول، ص 274؛ بحارالانوار، ج 22، ص 248؛ اسدالغابه، ج 2، ص 279. [354] . دولةالرسول، ص 274؛ بحارالانوار، ج 22، ص 248؛ اسدالغابه، ج 3، ص 173. [355] . دولةالرسول، ص 274؛ بحارالانوار، ج 22، ص 248. [356] . همان. [357] . همان. [358] . همان؛ بحارالانوار، ج 22، ص 248. [359] . همان. [360] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 114؛ بحارالانوار، ج 22، ص 248؛ اسدالغابه، ج 2، ص 280. [361] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 119؛ اسدالغابه، ج 2، ص 279. [362] . تراتيب الادارية، ص 120. [363] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 115؛ اسدالغابه، ج 1، ص 63. [364] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 121؛ بحارالانوار، ج 22، ص 248؛ اسدالغابه، ج 5، ص 209. [365] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 114. [366] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 115؛ اسدالغابه، ج 1، ص 63. [367] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 115. [368] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 115؛ بحارالانوار، ج 22، ص 248. [369] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 116؛ اسدالغابه، ج 1، ص 62. [370] . همان. [371] . تاريخ سياسي اسلام، ج 1، ص 464؛ تراتيب الادارية، ج 1، ص 398. [372] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 125. [373] . همان، ص 225. [374] . همان، ص 221. [375] . همان، ص 396. [376] . دولةالرسول، ص 282؛ بحارالانوار، ج 21، ص 373؛ اسدالغابه، ج 2، ص 247. [377] . دولةالرسول، ص 282؛ سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 248؛ بحارالانوار، ج 21، ص 373 و ج 22، ص 249. [378] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 392؛ بحارالانوار، ج 22، ص 250. [379] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 125. [380] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 393؛ اسدالغابه، ج 2، ص 484. [381] . همان، ص 396؛ بحارالانوار، ج 21، ص 373 و ج 22، ص 249؛ سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 247. [382] . همان. [383] . همان؛ اسدالغابه، ج 2، ص 98. [384] . همان، اسدالغابه، ج 2، ص 136. [385] . همان. [386] . همان؛ ج 2، ص 477. [387] . همان؛ ج 4، ص 71. [388] . همان؛ بحارالانوار، ج 22، ص 249؛ سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 248؛ اسدالغابه، ج 2، ص 77 و
ج‏5،ص‏53.
[389] . همان؛ اسدالغابه، ج 5، ص 58.


|177|
[390] . همان، ص 398؛ اسدالغابه، ج 5، ص 142. [391] . همان. [392] . همان، ص 410. [393] . همان. [394] . همان. [395] . همان، ص 444. [396] . همان، ص 224. [397] . همان، ص 399. [398] . همان. [399] . همان، ص 400؛ اسدالغابه، ج 3، ص 556. [400] . همان. [401] . همان؛ اسدالغابه، ج 3، ص 33 (الصلت ابوزبيد). [402] . همان؛ اسدالغابه، ج 4، ص 358. [403] . همان، ص 401؛ اسدالغابه، ج 3، ص 123. [404] . همان، ص 398؛ بحارالانوار، ج 22، ص 248. [405] . همان، ص 399؛ بحارالانوار، ج 22، ص 248. [406] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 411. [407] . همان؛ اسد الغابه، ج 2، ص 133. [408] . همان؛ اسدالغابه، ج 3، ص 372. وي مسؤول غنائم بدر هم بود. [409] . مسلمانان در بستر تاريخ، ج 1، ص 80. [410] . دولةالرسول، ص 286. [411] . همان؛ سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 254؛ بحارالانوار، ج 22، ص 250؛ المحبر، بغدادي، ص 75؛ اسدالغابه،
ج 1، ص 432.
[412] . بحارالانوار، ج 20، ص 382 و ج 22، ص 250؛ سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 254؛ اسدالغابه، ج 1، ص 432. [413] . سيره ابن هشام، ج 4، ص 254؛ بحارالانوار، ج 22، ص 250؛ البدايه والنهايه، ج 8، ص 51؛ اسدالغابه،
ج‏2، ص 158.
[414] . دولةالرسول، ص 286؛ بحارالانوار، ج 22، ص 250؛ اسدالغابه، ج 1، ص 342. [415] . سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 254؛ بحارالانوار، ج 22، ص‏250؛ اسدالغابه، ج 2، ص 504. [416] . دولةالرسول، ص 286؛ سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 255؛ بحارالانوار، ج 22، ص 250؛ اسدالغابه،
ج‏2،ص‏440.
[417] . بحارالانوار، ج 21، ص 184؛ سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 254؛ محبر، ص 75؛ اسدالغابه، ج 4، ص 244 (به
سمت نجاشي).
[418] . بحارالانوار، ج 20، ص 396؛ سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 254؛ محبر، ص 75؛ اسدالغابه، ج 4،
ص‏74(والي بحرين).
[419] . سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 255؛ دولةالرسول، ص 286؛ اسدالغابه، ج 5، ص 277. [420] . دولةالرسول، ص 288؛ اسدالغابه، ج 1، ص 408. [421] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 120 ـ 202. [422] . همان، ج 1، ص 196؛ سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 3 و 5 و 254؛ اسدالغابه، ج 4، ص 194.


|178|
[423] . سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 184. [424] . دولةالرسول، ص 274؛ تراتيب الادارية، ج 1، ص 251؛ اسدالغابه، ج 2، ص 279. [425] . دولةالرسول، ص 289. [426] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 39؛ سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 184. [427] . سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 184. [428] . ترتيب الادارية، ج 1، ص 31. [429] . همان، ص 314؛ الاستيعاب. [430] . سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 162؛ اسدالغابه، ج 5، ص 112. [431] . اسدالغابه، ج 4، ص 264؛ سيره ابن‏هشام، ج 3، ص 108 و 231 و 245. [432] . اسدالغابه، ج 4، ص 264. [433] . اسدالغابه، ج 1، ص 338. [434] . سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 162 و ج 3، ص 224؛ اسدالغابه، ج 2، ص 323. [435] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 315؛ اسدالغابه، ج 6، ص 117. [436] . سيره ابن‏هشام، ج 4، ص 163؛ اسدالغابه، ج 4، ص 104. [437] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 315. [438] . همان. [439] . همان، ص 317؛ اسدالغابه، ج 1، ص 202. [440] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 317؛ اسدالغابه، ج 1، ص 203. [441] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 317؛ اسدالغابه، ج 1، ص 202. [442] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 317؛ اسدالغابه، ج 6، ص 117. [443] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 317. [444] . همان. [445] . سيره ابن‏هشام، ج 2، ص 264؛ اسدالغابه، ج 2، ص 357 و ج 4، ص 91 و ج 4، ص 97 و 98. [446] . اسدالغابه، ج 3، ص 553؛ سيره ابن‏هشام، ج 2، ص 246. [447] . اسدالغابه، ج 2، ص 52؛ سيره ابن‏هشام، ج 2، ص 245. [448] . اسدالغابه، ج 3، ص 195. [449] . همان، ج 6، ص 121. [450] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 325. [451] . اسدالغابه، ج 2، ص 357. [452] . همان، ج 3، ص 194. [453] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 325. [454] . اسدالغابه، ج 2، ص 488. [455] . همان، ص 95. [456] . همان، ج 2، ص 484. [457] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 329. [458] . اسدالغابه، ج 2، ص 352. [459] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 334. [460] . همان.


|179|
[461] . همان. [462] . همان، ص 335. [463] . اسدالغابه، ج 1، ص 91. [464] . همان. [465] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 336. [466] . همان. [467] . همان، ص 339. [468] . همان، ص 340. [469] . همان، ص 341. [470] . اسدالغابه، ج 2، ص 99 و ج 4، ص 221. [471] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 343. [472] . بحارالانوار، ج 22، ص 248؛ اسدالغابه، ج 3، ص 47. [473] . بحارالانوار، ج 22، ص 248. [474] . اسدالغابه، ج 5، ص 144. [475] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 348. [476] . تراتيب الادارية، ج 2، ص 468 و ج 6، ص 68. [477] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 349. [478] . اسدالغابه، ج 4، ص 336. [479] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 350. [480] . بحارالانوار، ج 22، ص 248. [481] . اسدالغابه، ج 1، ص 70. [482] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 358. [483] . بحارالانوار، ج 22، ص 248. [484] . ترتيب الادارية، ج 1، ص 358. [485] . اسدالغابه، ج 1، ص 149. [486] . بحارالانوار، ج 22، ص 149. [487] . اسدالغابه، ج 2، ص 439. [488] . همان، ج 1، ص 217؛ سيره ابن‏هشام، ج 2، ص 266 و 269؛ محبر، ص 285؛ بحارالانوار، ج 19، ص
233 (بسيسه به اتفاق سعد بن ابي‏وقاص).
[489] . اسدالغابه، ج 4، ص 11؛ سيره ابن‏هشام، ج 2، ص 265 و 269. [490] . سيره ابن‏هشام، ج 2، ص 268. [491] . اسدالغابه، ج 3، ص 86. [492] . همان، ج 1، ص 468؛ بحارالانوار، ج 22، ص 251 (بحار "انخزاعي" را هم به عيون مي‏افزايد) ؛ سيره
ابن‏هشام، ج 3، ص 242.
[493] . اسدالغابه، ج 3، ص 210. [494] . همان، ج 1، ص 139 و ج 4، ص 193. [495] . همان، ج 1، ص 216. [496] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 362.


|180|
[497] . همان، ج‏1، ص 216. [498] . همان. [499] . تراتيب الادارية، ج 2، ص 362. [500] . اسدالغابه، ج 3، ص 165. [501] . همان، ج 5، ص 248؛ سيره ابن‏هشام، ج 3، ص 240. [502] . سيره ابن‏هشام، ج 2، ص 297؛ اسدالغابه، ج 1، ص 204 و ج 3، ص 273 ـ 272. [503] . اسدالغابه، ج 3، ص 373 ـ 372. [504] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 381. [505] . سيره ابن‏هشام، ج 2، ص 296. [506] . همان؛ تراتيب الادارية، ج 1، ص 382. [507] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 383. [508] . اسدالغابه، ج 1، ص 432. [509] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 360. [510] . دولةالرسول، ج 1، ص 292. [511] . همان، ص 294. [512] . مسلمانان در بستر تاريخ، ص 37 ـ 38؛ دولة الرسول، ج 1، ص 293. [513] . مسلمانان در بستر تاريخ، ص 37 ـ 38؛ دولةالرسول، ج 1، ص 293. [514] . تاريخ سياسي اسلام، ج 1، ص 46. [515] . همان. [516] . اسدالغابه، ج 5، ص 270؛ تاريخ سياسي اسلام، ج 1، ص 132. [517] . تاريخ سياسي اسلام، ج 1، ص 132؛ سيره ابن‏هشام، ج 3، ص 178. [518] . دولةالرسول، ج 2، ص 296. [519] . بحارالانوار، ج 22، ص 248. [520] . همان؛ اسدالغابه، ج 1، ص 177 و 243. [521] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 77. [522] . تراتيب الادارية، ج 1، ص 77. [523] . همان، ج 1، ص 90. [524] . سيره ابن‏هشام، ج 2، ص 293 و 287؛ بحارالانوار، ج 22، ص 251؛ اسدالغابه، ج 3، ص 234 و ج 2،
ص‏5؛ دولةالرسول، ج 1، ص 297.
[525] . بحارالانوار، ج 22، ص 251؛ سيره ابن‏هشام، ج 3، ص 17 ـ 45. [526] . اسدالغابه، ج 2، ص 488 (تقسيم كار شعرا)؛ سيره ابن‏هشام، ج 3، ص 26. [527] . دولةالرسول، ج 1، ص 300. [528] . اسدالغابه، ج 2، ص 209. [529] . بحارالانوار، ج 22، ص 248 (از ابوطلحه به عنوان منادي نام مي‏برد)؛ اسدالغابه، ج 6، ص 181. [530] . تراتيب الادارية، ج 2، ص 72. [531] . فهرست كاملي از شعرا در بحارالانوار، ج 22، ص 255 ـ 251 آمده است. [532] . اسدالغابه، ج 1، ص 468. [533] . همان، ص 4.


|181|
[534] . همان، ج 3، ص 165. [535] . همان، ج 1، ص 210. [536] . همان، ص 159. [537] . همان، ج 4، ص 270. [538] . تراتيب الإداريه، ج 1، ص 309. [539] . اسدالغابه، ج 1، ص 468.

ابعاد توسعه در نظام اسلامى از ديدگاه امام خمينى فهرست افق‏هاى جهان شمولى در نگاه شهيد صدر