|100|

در بزرگداشت

19 فروردين

سالروز شهادت

آيت‏الله سيد محمد باقر صدر


پيشگفتار

جهان شمولي، شاخصي حقيقي و اصيل
از نشانه‏هاي رسالت اسلامي است كه مانند
ايدئولوژي‏هاي ديگر از كليتي غيرقابل
تجزيه برخوردار است؛ كه همه شاخص‏ها
و ويژگي‏هايش پذيرفته مي‏شود يا به طور
كلي مردود به حساب مي‏آيد. همچنان كه
دسترسي به نتايج و دست آوردهايش به
فراهم بودن تمامي اسباب و علل و به عدم
بازدارنده‏هاي مؤثر بستگي دارد.

در دنياي واقعي انساني نيز تا زماني كه
پيام و رسالت اسلامي به تمامي در آن نمودار
نباشد و فراگيري رسالت به طور كامل شكل
نگيرد، اساساً نمي‏توان آن دنيا را به اسلامي
بودن توصيف نمود.

گفتگو از جهان شمولي اسلام، بحثي
است گسترده و داراي جنبه‏هايي كه مي‏توان
از زواياي مختلفي به آن پرداخت:

1. گاه از زاويه اهميت فراگيري و
جهاني بودن رسالت اسلامي و ميزان نياز
انسان به آن براي بحران زدايي در زمينه‏هاي
اجتماعي، سياسي و در عرصه‏هاي
بين‏المللي، مي‏توان اين بحث را كاوش كرد.

براي پي بردن به اهميت اين مقوله كافي
است به حقيقتي مهم و باوري مشترك در
انديشه ديني و عرفي (بشري) اشاره كنيم و
آن اصل اين است كه جامعه بشري در طليعه


|101|

تاريخ به گونه اشتراكي و همزيستي آغاز شده بود. قوانين فطري و سادگي زيست بشري اين
جوامع را به هم پيوند مي‏داد و به يكپارچگي مي‏رساند كه سرانجام اشتراكي زيستن و
همگاني بودن، در ساختار سياسي و اجتماعي و در زيربنا و بافت اعتقادي اين جوامع
واردمي‏شود.

شايان ذكر است دين اسلام بر اين اصل تأكيد ورزيده و ايمان دارد كه بشر در آغاز ِزيستن
و پيدايش به صورت امت واحده (جامعه يكپارچه) بود كه بر اساس فطرت و غريزه بشري
اداره مي‏شد. چنان كه خداوند در قرآن به اين حقيقت اشاره كرده است:

آيه فوق به صراحت بيان مي‏كند كه بشر، در آغاز امت واحد بوده، به صورت جوامعي
يكپارچه و در هم تنيده زندگي مي‏كرده است و پس از آن، اختلاف‏ها و چند دستگي‏ها بين
امت بروز كرد كه در اين زمان امدادهاي آسماني ظهور مي‏كند تا نقش مستقيم و بي‏واسطه
خود را در باز گرداندن بشريت به دوران پيشين خود كه همزيستي در سايه يكپارچگي و
انسجام باشد، ايفا كند:
"... پس از آن خداوند پيامبراني را برانگيخت... و با آنان كتاب آسماني، كه به سوي حق دعوت
مي‏كرد، فرو فرستاد؛ تا ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند داوري كند...".

اين نقش همچنان در سير پيام آوري 124 هزار پيامبر ادامه يافت كه در آن پنج رسالت
اساسي و مهم بود كه رسالت پيام آوران اولوالعزم، است. آخرين آن رسالت و شريعت
حضرت محمد(ص) مي‏باشد كه پايان دهنده رسالت‏ها است و خداوند با اين رسالت،
سرنوشت بشريت را نقطه پايان بخشيده است، به گونه‏اي كه در انتهاي تاريخ بشريت، ناگزير
روزي براي اين شريعت و دين، رقم خواهد خورد كه بر ديگر اديان چيره شده و برتري
بي‏چون و چرا و پيروزي قاطعانه و نيز فرمانروايي يكپارچه‏اش بر جهان از گذر دولتي
جهاني و حكومتي فراگير كه دولت و حكومت امام مهدي(ع) باشد، تحقق خواهد يافت. اين
دولت، تحقق بخش هدف اصلي و اساسي بعثت پيامبران است، چنان كه به زبان قرآن در آيه
پيشين آمده است:

|102|
"تا (كتاب آسماني) ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند،
داوري كند...".

نقش و تأثير انبيا و كتاب‏هاي آسماني در اختلاف زدايي از جوامع
بشري و فرونشاني درگيري‏هاي بين آنان به گونه‏اي فراگير و تكامل
يافته، در پايان تاريخ آشكار خواهد شد، چرا كه در همان زمان،
يكپارچگي و همگرايي جوامع انساني (در روند تكاملي‏اش) به كمال
خود خواهد رسيد.

قابل توجه آن‏كه متفكران و انديشوران غربي با بخش نخست اين
نظريه همراه شده‏اند، چرا كه در باور آنان جامعه اوليه بشر، ابتدايي و
اشتراكي بوده است. بر مبناي همين نظريه، كارل ماركس معتقد بود:
زندگي اشتراكي و ابتدايي، مرحله و كمون نخست در ديدگاه
ماترياليسم تاريخي است و آخرين مرحله (= كمون چهارم) كه
جوامع، بازگشت به زندگي اشتراكي خواهند داشت، از ضروريات
روند تاريخي است.
[183]

مفهوم اين سخن آن است كه ماركسيسم بخش دوم را كه بخش
آينده‏نگر در جهان بيني قرآن است، پذيرفته و با آن همنوا شده است،
چنان كه پيش از آن در باور مسيحيت اين نكته پذيرفته شده بود كه
تاريخ با ظهور ملكوت خداوند در زمين و به دست حضرت
مسيح(ع) كه نجات بخش بشر است، به فرجام مي‏رسد.

از سويي ديگر بسياري از نخبگان ِعرصه انديشه و سياست (يعني
گروه‏هاي مرجع فكري و سياسيِ دوران معاصر نيز نداي مبارزه با
نژادپرستي و بازگشت به همزيستي بشر و (ارج نهادن به) ارزش‏ها و
هنجارهاي جهاني به جاي ارزش‏هاي قومي را، سر داده و مي‏دهند.

با توجه به همگرايي و توافق باورهاي ديني و آرا و نظريه‏هاي
بشري در زمينه همگرايي انسان‏ها در جوامع اوليه و پاياني تاريخ،
دليلي قطعي و خدشه‏ناپذير بر اصالت جهان شمولي و فراگيري اسلام
داريم، كه عمق تأثيرش در زندگي بشر و ميزان اهميتش و خطرساز


|103|

بودن انحراف از آن را به ما نشان مي‏دهد.

2. گاه از زاويه تكاليف و الزاماتي كه جهاني شدن اسلام بر دوش
مسلمانان مي‏نهد، مي‏توان بحث را پي گرفت كه: نخستين وظيفه
مسلمانان، گسترش اسلام در سراسر جهان و فراخواني به آن در
لايه‏هاي جوامع غيرمسلمان است، تا ويژگي شاهد و گواه بودن كه
اسلام بر عهده مسلمانان مي‏گذارد،
[184] به منصه ظهور برسد.

3. سرانجام مي‏توان از زاويه شايستگي و صلاحيت به اين
موضوع نگريست. اسلام شايستگي جهاني شدن و تعالي بخشي شأن
و منزلت بشري را به طور مستمر و بي‏وقفه دارد. نيز مسلمانان از اين
لياقت برخوردارند كه رهبريت جوامع انساني را داشته باشند.

شكي نيست كه رسالت و وظيفه خطيري از اين دست نيازمند
تلاش مضاعف، گوناگون و با ميزان بالايي از آگاهي و درك وظايف و
مسؤوليت‏ها همراه است. بدين منظور گونه‏هايي از تلاش و
فعاليت‏ها وجود دارد كه مي‏تواند تمامي نيازمندي‏ها را در برداشته
باشد و به هر يك از احتياجات در يك زمان پاسخ دهد، مثل مطرح
كردن چهره‏هاي برجسته و شخصيت‏هاي نمادين مسلمانان، نيز
رهبران ممتاز و نخبگان طراز اوّل فكري و سياسي، به عنوان رهبران و
فرزانگاني كه داراي جايگاه جهان شمول هستند.

چنانچه نويسندگان و هنرمندان مسلمان در آثار فكري و هنري
خود اين توفيق را به دست آورند كه شخصيت پيامبر گرامي(ص) را
به عنوان يك چهره ممتاز انساني و شخصيتي برجسته و بي‏بديل
جهاني به شيوه‏اي متفكرانه، مستدل و قابل اعتماد نشان دهند و با
روش منصفانه و تطبيقي ـ مقايسه‏اي با شخصيت‏هاي ديگر كه برخي
ادعاي رقابت با پيامبر در اين زمينه‏ها را دارند، به جهان عرضه كنند،
نيز تمامي اين فعاليت‏ها را با پوشش رسانه‏اي و تبليغي ِدر خور،
همراه كنند، بي‏شك براي جهان و جهانيان آشكار مي‏گشت كه پيامبر
گرامي، والاترين چهره برجسته و نمادين انساني در ساحت اصلاح



|104|

گرايي و دگرگون سازي اجتماعي بوده و هست.

همچنين در مورد اميرمؤمنان علي(ع) كه او نيز شخصيت نمادين عالم انسانيت در عرصه
عدالت اجتماعي است، نيز امام حسين(ع) كه والاترين چهره انقلابي در تاريخ بشريت
است... و سرانجام به حضرت امام مهدي(ع) مي‏رسيم كه متون اسلامي تأكيد مي‏ورزند وي
چكيده ارزش‏هاي انساني، شاخص‏ترين شخصيت در عدالت خواهي، دگرگون سازي و
اصلاحگري خواهد بود.

اين رويكرد مي‏تواند ادامه يابد و برخي چهره‏هاي برجسته مسلمانان را به عنوان
گروه‏هاي مرجع برگزيند، به گونه‏اي كه بر شايستگي مسلمانان براي تداوم بخشي به نقش
شاهد و دليل و راهنماي بشر،
[185] تأكيد ورزد. به ويژه مي‏توان به زنجيره‏اي از نخبگان و
فرزانگان معاصر اشاره كرد.

بي‏ترديد شهيد صدر؛ در اين سلسله، پيشگام و طلايه‏دار شمرده مي‏شود. وي نماد
درخشاني است كه اگر به پرتوهايش اجازه داده مي‏شد همچنان نور افشاني كند و مجال و
فرصت مي‏يافت، بي‏شك مي‏توانست به دل‏هاي آزادي‏خواهان جهان و انديشوران و
مستضعفان در هر جا كه باشند، رسوخ كرده و جاي گزيند. اما عدم اهتمام لازم و كوتاهي، اين
پرتو نوراني را از رسيدن به هدف نهايي خود باز داشت (و زمينه تأثيرگذاري هر چه بيشتر آن
را كم رنگ بلكه نابود ساخت).


برداشت ما از افق جهاني چيست؟

جهان شمولي اصطلاحي است كه به سه مفهوم به كار مي‏رود:

فراگيري و انتشار آوازه و شهرت؛

اهتمام ورزيدن به مسائل بشريت و آنچه در ارتباط با مسائل عام و سرنوشت‏ساز
است؛

احترام نهادن به نقش عناصر اصيل و بنيادي انساني در فعاليت‏هاي فرد، اجتماع و
تاريخ و عدم ترجيح عناصر بومي مثل رنگ، نژاد و قوميت.

نگرش اعتقادي مبتني بر اين محور و ديدگاه ايدئولوژي گرايانه برگرفته از آن، نگرش و
ديدگاه جهان شمولي‏
[186] ناميده مي‏شود. از آن سو، نگرش ديگر كه مبتني بر ترجيح نقش عناصر
قومي، وطني و نژادي باشد، ديدگاه و نگرش متعصبانه خوانده مي‏شود.


|105|

واضح است كه مقصود و هدف ما در اين پژوهش كاربرد و گزينه سوم مي‏باشد. كه در
همين راستا تلاش مي‏كنيم راهكارها، آرا و ديدگاه‏ها و آثار تحقيقي شهيد صدر درباره معناي
سوم را مطالعه و بررسي كنيم، گرچه (شخصيت و مكتب) وي (و ديدگاه‏هايش) با هر سه
معنا سازگاري دارد، چرا كه او شخصيتي متفكر و جهاني است؛ هم از اين نظر كه شايستگي ِ
دارا بودن جايگاهي بلند آوازه را داشت (معناي اوّل) و هم به خاطر اهتمام به مسائل بشريت
و حل بحران‏ها و مشكلات اجتماعي و فكري (معناي دوم) انديشوري جهاني شمرده
مي‏شود و هم به دليل اين‏كه راهكارها و پروژه‏هايي كه در زمينه حركت فرد، اجتماع و تاريخ
ارائه داده، مبتني بر عناصر اصيل و بنيادي انساني و به دور از عناصر بومي مي‏باشد
(معناي‏سوم).

از آن جا كه معناي سوم از يك سو دربردارنده مسائل بحث برانگيز و داراي اهميت سزا و
برخوردار از مشكلات است و از سوي ديگر احتمال لغزيدن و كشيده شدن به
راه‏هاي‏انحرافي و پر خطر منتفي نيست، بسيار طبيعي است كساني كه به اين مسائل
اهميت‏داده و دغدغه اين خطرها را دارند، به شهيد صدر با اين ويژگي‏اش كه متفكري
فرهيخته و انديشور اصيل اسلامي در دوره معاصر است، روي آورده و تلاش كنند راه حل
مشكلات و درمان بحران‏ها را در مكتب پيشگام و روزآمد وي بجويند و از آرا و نظرياتش
الهام بگيرند.


ابعاد فراگيري و جهان شمولي در مكتب شهيد صدر

هنگامي كه پژوهشگر نظريه و انديشه جهان شمولي و راهكارهاي شهيد صدر در اين
زمينه را در مكتب نظريش و در آثار و تأليفاتي كه از خود به جاي گذاشته، تحقيق و كاوش
مي‏كند، با انبوهي از آرا، انديشه‏ها، شواهد و شاخصه‏ها رو به رو مي‏شود كه گاه به طور
مفصّل و گاه به اختصار بيان شده و آنها را مي‏توان در ابعاد چهارگانه ذيل تقسيم كرد:

1. ابعاد جهاني در عرصه اعتقادي،

2. ابعاد جهاني در زمينه تاريخي،

3. جنبه‏هاي جهاني در عرصه سياسي،

4. ابعاد جهاني در زندگي (منش) شخصي شهيد صدر.


|106|


نخست: ابعاد جهاني در عرصه اعتقادي

مفهوم جهان شمولي در اسلام، شعاري احساسي و گذرا نيست بلكه حقيقتاً مفهومي
اخلاقي و حياتي است كه ريشه و اساس آن از ژرفاي اعتقادات توحيدي مبتني بر ايمان به
خداي سبحان و بلند مرتبه برخاسته است؛ خدايي كه كمال مطلق و والاترين وجود در هستي
و حيات انسان است، كه اقتضا مي‏كند همه موجودات به زير پرچم ربوبيتش در آمده (و همه
آفريده‏ها مقهور قدرت و فرماندهي او باشند و به او بگروند).

با چنين ايماني، چارچوب اعتقادي و عاطفي شكل مي‏گيرد كه آحاد بشر را به صورت
برادران ايماني به هم پيوند مي‏دهد. اين خود از بين بردن تمامي اختلافات و امتيازات بومي و
طبيعي و جايگزيني آنها با امتيازات مؤثر را به دنبال دارد. البته در صورتي كه ايمان به خدا و
باور به او محور اساسي جوامع بشري به جاي عوامل مادي و عناصر محيطي ـ جغرافيايي ـ
قرار گيرد.

از اين رو معتقديم اسلام تنها اصول اعتقادي است كه مي‏تواند به گونه واقعي جهان
شمول باشد. نيز بر اين باوريم كه هر جهان شمولي ديگري، غير واقعي خواهد بود كه ابتدا با
شعارهاي احساسي و پوشالي آغاز گرديده و در نهايت پوششي براي خصومت‏ها و
دشمني‏ها و توجيهي براي چيرگي و سلطه يافتن بر ديگران مي‏شود، زيرا فائق آمدن بر
عناصر محيطي ـ جغرافيايي كه جوامع بشري را به قبايل، اقوام و ملل تقسيم مي‏كند، ميسر
نيست مگر از طريق ارزشها و آرمان‏هاي پويا و نشاط آور الهي كه در مقايسه با وابستگي‏ها و
تمايلات پوشالي، والاترين و ارزشمندترين پيوندها را براي انسان به ارمغان مي‏آورد، چرا
كه وابستگي‏ها و پيوندهاي قبيله‏اي، همچنين تمايلات ملي گرايانه و وطن پرستي
(ناسيوناليستي) برخاسته از غرايز خود پرستي (كيش شخصيت) و ديگر عناصر پيرامون اين
غرايز، با همه ارزش‏هاي مادي و زميني كه در بردارد، چنانچه در عرصه اجتماعي و در
لايه‏هاي آن حاكم مطلق شود، به سرعت از مرزهاي طبيعي خود تجاوز كرده و از تمايلات
ساده به دوست داشتن افراطي متحول مي‏شود؛ يعني از پيوندي اجتماعي به آرمان و ارزش
والا آن گونه دگرگوني مي‏پذيرد كه عاملي مي‏شود براي بسيج انسان‏ها در جنگ با ديگران از
يك سو و از سويي ديگر باعث مي‏شود انسان تمام خصايص و ويژگي‏هاي خدايي (هويتي
الهي) را براي خود بسازد و جعل كند. اين است رنج‏هاي انسان گرفتار آمده در تارهاي
تنيده‏از مطلق گرايي‏هاي غير واقعي، پوشالي و ساختگي كه شهيد صدر در پاره‏اي از


|107|

آثارش‏به آن اشاره مي‏كند:
"...در گذر تاريخ گام‏ها و پيشرفت‏هاي موفق تاريخي به چشم مي‏خورد كه نبايد از مرزهاي
خود تجاوز كرده و به اموري مطلق (عام و همگاني) و از آن به ارزش‏هاي والا و آرمانها تبديل
شوند، بلكه مي‏بايست در ضمن آرمان و ارزش‏هاي والا به آنها پرداخت و آنها را به كار گرفت، نه
اين‏كه آن را به ارزش‏هاي والا متحول نمود. به عنوان نمونه هنگامي كه در روند تاريخ از اجتماع
خانواده‏ها قبيله شكل مي‏گيرد و از اجتماع قبيله‏ها، عشيره و از عشاير، ملتي تشكيل
مي‏شود، اين خود گام صحيحي در پيشرفت بشريت و همگرايي اوست اما همه گام‏هايي كه
بشر در راه پيشرفت برداشته، نمي‏بايست به ارزش و آرمان والايي تبديل شوند و مطلق
گردند. به عنوان مثال نمي‏بايست عنصر عشيره (عشيره‏گرايي) آن چنان مطلق گردد كه در
دفاع از آن، انسان‏هايي به جنگ بپردازند.
در حقيقت ارزش مطلقي كه انسان در دفاع از آن به جنگ بر مي‏خيزد و تنها آن است كه
ماندگار مي‏باشد و ارزش مطلق و كمال حقيقي و واقعي و جاودان است. خداوند منزه و
بلندمرتبه است. گام‏هاي بشري به عنوان سنت، روش و سبك باقي مي‏مانند اما ارزش مطلق
جاودان و ماندگار، خداوند سبحان است. از سوي ديگر جاودان كردن و عموميت زماني دادن
به‏آرمان‏ها و ارزش‏هاي بشري، يك نوع تعميم ِاشتباه‏آور است. مثل اين‏كه آرمان و ارزشي
راكه از يك گام محدود بشري گرفته شده، در گذر تاريخ به آرماني والا و ارزشي برتر
تبديلش‏مي‏كنند!". [187]

سپس شهيد صدر در جاي ديگر بين آرمان و ارزش والا و حقيقي و آرمان و ارزش
پوشالي و غيرحقيقي مقايسه كرده و مي‏گويد:

"آرمان و ارزش والا و برتر، جامعه بشري را به وحدت رسانده و همگرايي ايجاد مي‏كند
و همه امتيازات و مرزها را با توجه به همگاني بودن و عموميت داشتنش، از ميان مي‏برد. به
همين دليل همه مرزها را فرا گرفته و اختلافات را در خود هضم مي‏كند و بشريت را در
وحدت و همگرايي متوازن، همسان و برابر قرار مي‏دهد كه هيچ تبعيضي در آن، نه از ناحيه
نژاد و خون و نه جنسيت و نه قوميت و نه از ناحيه مرزهاي جغرافيايي با لايه‏ها و طبقه‏هاي
مختلف جامعه، ديده نمي‏شود. آرمان و ارزش‏هاي والاي انساني به دليل عموميتش، به
بشريت، انسجام و وحدت مي‏بخشد، اما آرمان و ارزش‏هاي پست زميني و مادي، بشريت را
تجزيه و متفرق مي‏كند (و واگرا مي‏سازد). نگاه كنيد به آرمان و ارزش والا كه چگونه است و
سخن آن چيست:

"اين (پيامبران بزرگ و پيروانشان) همه امّت واحدي بودند (و پيرو يك هدف)؛ و من
پروردگار شما هستم؛ پس مرا پرستش كنيد!">
[188] و "و اين امت شما امّت واحدي است؛ و من

|108|

پروردگار شما هستم؛ پس، از مخالفت فرمان ِمن بپرهيزيد!". [189] اين
آيات، بيان عموميت و دليل فراگير بودن آرمان‏هاي والا و ارزش‏هاي
حقيقي است كه هيچ حد و مرز و مانعي را براي خانواده بشر
نمي‏شناسد. اكنون مشاهده كنيد و گوش فرا دهيد به آرمان‏هاي پست
و زميني و به جوامع ظالمانه و به خدايان آنان كه چگونه غزل سرايي
مي‏كنند و قرآن‏كريم درباره آنان چگونه داوري كرده است:

"فرعون در زمين برتري جويي كرد، و اهل آن را به گروه‏هاي
مختلفي تقسيم نمود؛...
[190] ". [191]

شهيد صدر در جاي ديگر مي‏افزايد:

"...هنگامي كه ارزشها و امور نسبي به مطلق دگرگون شده و سپس
به خدايگاني از اين دست تغيير ماهيت مي‏دهند، پيامد اين روند آن
است كه حركت‏ها و فعاليت‏هاي انسان در چنبره‏اي از اين خداهاي
خودساخته گرفتار آمده، در نتيجه توانايي‏هاي انسان در مسير
پيشرفت، تكامل، رشد و نوآوري را تضعيف مي‏كند و آدمي را دچار
ركود مي‏سازد و سرانجام انسان را از پرداختن به نقش طبيعي خود
درروندي كه براي او گشوده شده است باز مي‏دارد. چنان كه در
قرآن‏مي‏خوانيم:

"در كنار اللَّه خدايان ديگري قرار مده تا نكوهيده و بي‏يار و ياور
زمين‏گير شوي و عاجز ماني...">
[192]

پس، از جامعه قبيله‏اي گرفته تا دنياي علم و تجربه، زنجيره‏اي از
خدايگان را مي‏بينيم كه طوق بندگي و تعامل با خود را به گونه
ارزش‏هاي مطلق، به گردن انسان نهاده، او را از پيشرفت صحيح در
جهت رشد و تكامل باز داشته‏اند... پس هر ارزش محدود و نسبي كه
انسان در هر مرحله‏اي به ارزش‏هاي مطلق تبديل كند و بر همين پايه
واساس با آنها پيوند و پيوستگي پيدا كند، اين ارزش‏هاي مطلق در
مراحل تازه رشد ذهني او براي ذهن و انديشه‏هاي مطلق ساخته خود
از آن جهت كه ذهنش محدود و نسبي است، قيد و بند مي‏گردند.">
[193]


|109|

شهيد صدر همين نظريه را در عرصه اجتماعي و سياسي تكرار كرده و
با توضيح بيشتري مي‏گويد:
"به همين دليل است كه اسلام هر گرايشي در جهت دگرگون
سازي و متحول نمودن اهداف نسبي و مقطعي به اهداف مطلق را
محكوم نموده و ردّ مي‏نمايد، زيرا كه اين پروسه و رَوَند باعث
جلوگيري از استمرار حركت انسان (به سوي كمال و رشد) و در
مراحل بعدي مانع گذر از اهداف نسبي مي‏شود. چنان كه هرگاه
مسلماني در روستا يا شهر يا قبيله‏اش در برابر ظلم پايداري و
ايستادگي مي‏كند، از آن جا كه اين ظلم از هر ستم ديگري كه
ستمگران روي زمين انجام مي‏دهند، جدايي‏پذير نيست، از ميان
برداشتن آن ظلم بِخصوص را هدف نهايي و مطلق خود قرار
نمي‏دهد، چرا كه اين امر، اقرار و اعتراف ضمني به اعمال ظالمانه‏اي
است كه در گوشه و كنار جهان انجام مي‏شود. در واقع از آن جهت او
در برابر ظلم و ستم محلّي پايداري مي‏ورزد كه بخشي از ظلمي
است كه انسان نسبت به همنوعانش اعمال مي‏كند. تنها با اين
ديدگاه مي‏توان نقش "عبادة بن صامت" را كه با برادرانش از جزيرة
العرب براي آزاد سازي كشاورزان تحت ظلم و ستم ايران رهسپار
اين كشور شد، از نو به تصوير كشيد.">
[194]

به همين دليل است كه نبوت‏ها و پيامبري‏ها در حقيقت
انقلاب‏هاي آسماني بودند كه انبيا بر ضد ارزش‏ها و آرمان‏هاي
پوشالي و ساختگي رهبري نمودند؛ ارزش‏ها و آرمان‏هاي پوچي كه
انسان را اغوا كرده و از دست‏يابي به مطلق حقيقي و بهره‏مند شدن از
سايه خرم و شادابش باز مي‏دارد.

همچنان كه مفهوم توحيد و اصل گرايش به مطلق واقعي، به خاطر
ذات و جوهره‏اش، يك مفهوم جهاني و يك اصل فراگير است ـ چنان
كه در تحليل گذشته آشكار شد ـ طبيعي است كه نبوت‏ها و پيامبري‏ها
نيز به سبب جوهر و ذاتشان جهاني و فراگير باشند؛ به اين مفهوم كه
نبوت‏ها به افراد بشر به گونه وحدت نوعي (كيفي)، برابر و متوازن
مي‏نگرند كه هيچ گونه‏اي از تبعيض و جانبداري از فرد، قبيله،
خاندان، نژاد و يا منطقه جغرافيايي به زيان فرد يا قبيله يا خاندان يا نژاد



|110|

و يا منطقه جغرافيايي ديگري در آن ديده نمي‏شود. به همين دليل جهاني بودن و فراگيري،
ويژگي و شاخصي است كه منحصراً در دين آسماني حقيقي وجود دارد. در نتيجه هيچ اثري
از فراگيري و جهاني بودن حقيقي و واقعي، نه در مباني و اعتقادات مادّي و نه در اديان
آسماني كه آميخته به شائبه‏ها و ناخالصي‏هاي مادي‏اند، ديده نمي‏شود.

شهيد صدر در اين باره گفته است:

"جهان ادعاهاي بي‏شماري در زمينه فراگيري و جهاني بودن به خود ديده است؛
مسيحيت رسمي را ديده كه ادعا مي‏كند ديني جهاني و فراگير است، با آن كه كتاب مقدسش
اظهار مي‏دارد كه به غير از بني‏اسرائيل، همه سگ‏هايي بيش نيستند، ولي در هيچ زماني
فراگيريش انساني نمي‏باشد (صبغه انساني و بشري ندارد) هم چنان كه دنيا در دوره معاصر و
نو، ماركسيسم را به خود ديده كه پيروانش مدعي‏اند ايدئولوژي آن جهاني و فراگير است، اما
هرگز و در هيچ زماني انساني نخواهد بود، چرا كه مباني آن مادي است و دقيقاً از هنگامي كه
انسان را از منبع عظمت و شاخص‏ترين ويژگي‏اش كه بُعد معنوي و مذهبي به عنوان محور
انساني‏اش باشد، عاري نموده است، در حقيقت انسان را نفي كرده و به او كفر ورزيده است.
هنگامي كه انسانيّت نباشد، ديگر فراگيري و جهاني بودن مفهومي ندارد، زيرا كه مفهوم
فراگيري و جهاني بودن شرط اساسي و اصلي خود را كه ايمان و باور داشتن به انسان است، به
دليل فوق از دست خواهد داد. اينك اسلام بر جاي مي‏ماند كه تنها ديني است كه دعوت و
رسالتش انساني و فراگير است، چه در گذشته و چه حال و چه در آينده كه همچنان خواهد
ماند تا آن زمان كه زمين و هر كس كه بر آن زندگي مي‏كند، به نزد خدا باز گردند.">
[195]

بر پايه همين انديشه، شهيد صدر در جاهاي ديگري تلاش مي‏كند اين مقوله را مورد
كنكاش بيشتري قرار داده، حقيقت دو ادعاي ذيل را به اثبات برساند:

1. صحيح بودن اسلام به عنوان رسالت و پيامي آسماني،

2. اين كه اديان آسماني در آغاز، توحيدي و فراگير بوده‏اند.


حقيقت نخست (اسلام، رسالتي آسماني)

وي در كتابش به نام "المرسل، الرسول، الرساله" به حقيقت نخست پرداخته و (با بحث و
تحليل خود) تلاش مي‏كند واقعي بودن و حقيقت آن دو اصل را در رويارويي با اشكال‏ها و
شبهه‏هايي كه دشمنان وارد كرده تا آسماني بودن رسالت و پيام اسلام را مورد ترديد قرار


|111|

دهند، به اثبات برساند.

آنان اسلام را اين گونه تخريب مي‏كنند كه شريعتي زميني و ساخته و پرداخته پيامبر است.
اين ادعا را در قديم، نخست يهوديان و مسيحيان مطرح كردند و پس از آن، در دوره‏هاي
كنوني برخي از مستشرقان آشكارا بر زبان رانده‏اند و سرانجام برخي از ناسيوناليستها و
ملي‏گراهاي عرب به طور ضمني (غيرآشكار) به اين نظريه تمايل پيدا كرده‏اند، چرا كه به باور
آنها اسلام حكايتي ملي گرايانه و بياني ناسيوناليستي از هويت عربي در نمودها، ويژگي‏ها،
سرشت‏ها و فطرت‏هايش مي‏باشد. شهيد صدر در پاسخ آنها چنين نوشته است:
"بي‏شك رسالت اسلام و پيام آن ـ به عنوان مفهوم و محتوا ـ حقيقتي الهي و فوق شرايط و
وضعيت‏هاي مادي است (تحت هيچ زمان، مكان و شرايط مادي نمي‏گنجد) اما پس از آن‏كه به
يك حركت و جنبش متحول شد و به راهكاري پيوسته در روند تغيير و اصلاحگري دگرگون
شد، امكان وابستگي و پيوند خوردن به شرايط محيطي (زمان و مكان) را دارد و به حالات
گوناگون، عواطف و احساساتي كه آن را فراگرفته‏اند، در مي‏آيد. در نتيجه چنان‏چه گفته شود:
احساس و درك عرب‏ها به از هم‏گسيختگي، فروپاشي و نابودي خود در حالي كه به اين آگاهي
رسيده بودند كه خدايگان و والاترين ارزش‏ها و آرمان‏شان را در سنگي مي‏بينند و عينيت
مي‏بخشند كه در لحظه خشم و غضب آن را درهم مي‏شكنند يا در خرمايي شكل مي‏دهند كه
هنگام گرسنگي آن را مي‏بلعند، اين احساس آنان را مشتاق مي‏سازد به پيام جديد و رسالت
نوي كه ارائه شده است، دل ببندند (و اميدهايشان را در آن بجويند) يا مثلاً... گفته شود:
دريافت‏هاي برگرفته از قبيله گرايي و درك و برداشت‏هاي ناشي از زندگي قبيله‏اي و
عشيره‏اي، نقش مهمي در حيات رسالت و پيام اسلام ايفا نموده (و تأثير به سزايي داشته
است)... به هر حال هر نظريه و آرايي از اين دست و هر تحليلي از اين نوع، عقلاني و منطقي و
گاه پذيرفته شده است؛ جز آن‏كه تحليل و تفسير وقايع و رويدادهاست، نه تحليل و تفسير
رسالت و پيام اسلام".
[196]

آن گاه شهيد صدر اين نتيجه را چنين مورد تأكيد قرار مي‏دهد:

"اگر اسلام زاييده محيط و جغرافياي عربي بود، بدون شك ويژگي‏ها، خصايص و
سنت‏هاي آنان بر آن بازتاب داشت، در حالي كه مي‏بينيم رسالت اسلامي ارزش‏ها و مفاهيمي
در زمينه‏هاي حيات، انسان، كنش، روابط و مناسبات اجتماعي به ارمغان آورده است...
مي‏بينيم پرورش‏يافته جامعه قبيله‏اي، ناگهان در صحنه جهان و تاريخ، ظهور مي‏يابد و نداي


|112|

وحدت بشريت به گونه يك كل تجزيه‏ناپذير را سر مي‏دهد؛ پرورش يافته و فرزند شرايط و
محيطي كه انواع گوناگوني از تبعيض و برتري‏جويي نژادي، نَسَبي، براساس وضعيت
اجتماعي را محترم شمرده و تقديس مي‏كند، به صحنه مي‏آيد تا بر همه تبعيض‏ها خط بطلان
كشيده و اعلام كند كه مردم چون دندانه‏هاي شانه با هم برابرند و بر يكديگر برتري ندارند و
اين كه "گرامي‏ترين‏شان نزد خدا پرهيزكارترين‏شان است"> [198] ؛ او به صحنه مي‏آيد تا اين
اعلاميه رسمي را به چنان واقعيت و حقيقتي دگرگون سازد كه مردم عينيت بخش و احياكننده
آن باشند... صحرانشيني كه انديشه‏اي جز دغدغه‏هاي ناچيز، فراهم نمودن قوتي براي رفع
گرسنگي‏اش و فخرفروشي به يكديگر در دسته‏بندي‏هاي عشايري را ندارد، به صحنه مي‏آيد
تا صحرانشينان را براي بر دوش گرفتن و راهبري بزرگترين دغدغه‏ها رهبري نمايد و آنان را
براي مبارزات رهايي‏بخش و آزاد ساز جهان، به وحدت و يكپارچگي برساند...". [199]

اين گونه است كه ما "در آن مقطع با جهش سهمگين، خيزش عظيم، دگرگوني فراگير و
گسترده در همه عرصه‏هاي زندگي و تحوّل در مفاهيم و ارزش‏هايي كه در ارتباط با
زمينه‏هاي گوناگون حيات هستند، روبه‏رو مي‏شويم؛ انقلاب و دگرگوني ارزش و مفاهيم به
سوي بهترين‏ها و والاترين‏ها، به جاي آن كه تنها گامي به جلو برداشته شود. جامعه قبيله‏اي با
راهبري پيامبر چنان دگرگوني عميق پيدا مي‏كند كه به انديشه و تفكر جامعه واحد جهاني
ايمان و باور پيدا كرده (و به رويكردي جهاني سوق داده مي‏شود و با هدايت‏هاي داهيانه
پيامبر) از جامعه بت‏پرستي به جامعه ناب توحيدي كه همه اديان توحيدي ديگر را به
رسميت مي‏شناسد، عميقاً متحول مي‏شود".
[200]

همه اين موارد در يك جمله خلاصه مي‏شود كه: جهاني بودن و فراگيري اسلام، آسماني
و الهي بودن خود را به اثبات مي‏رساند.


دومين حقيقت (اديان توحيدي)

اكنون مي‏پردازيم به حقيقت دوم كه شهيد صدر در حوزه جدال و مناقشه فكري در برابر
منتقدان و دگرانديشان مورد بحث قرار داده است؛ دگرانديشاني كه معتقدند: اديان الهي،
نخست ديني در محدوده قبيله بوده‏اند كه (به تدريج و در گذر زمان) به شكل ديني قومي و
مليتي و سرانجام به ديني در گستره جهاني تغيير و تحول پيدا كرده‏اند. اين نگرش بر اين پايه
استوار است كه هر ملتي در رَوَند تغيير و تحولات روبه رشد اوضاع اقتصادي‏اش و فراهم


|113|

شدن زمينه‏هاي ايجاد جامعه‏اي مستقل در گستره مليت و قوم، اعتقادات و باورهايش نسبت
به الهه و خدايگانش دگرگون مي‏شود.

به عبارت ديگر، الهه مورد پرستش آن قوم به الهه‏اي قومي و ملّي متحوّل مي‏شود كه
قلمرو فرمانروايي و سلطه‏اش از محدوده و مرزهاي منطقه‏اي كه به جانبداري و گرويدن به
آن الهه فرا مي‏خواند، فراتر نمي‏رود اما پس از آن‏كه اقوام اين ملل به دليل ادغام در امپراتوري
جهاني يعني امپراتوري روم شرقي، از ميان رفتند، نياز به يك دين جهاني مشاهده شد و اين
دين جهاني و فراگير جز مسيحيت نبود كه به شكل ديني رسمي و دولتي درآمد.
[201]

شهيد صدر به اين ديدگاه و نگرش اين گونه پاسخ مي‏دهد كه بي‏شك مسيحيت "اگر
بيانگر و حكايت‏كننده نيازهاي عيني، واقعي و مادي بود كه ماركسيسم به آن اشاره مي‏كند،
تولد مسيحيت و رشد آن در قلب امپراتوري روم كه سلطه جهاني داشت، امري بديهي،
طبيعي و خدشه‏ناپذير مي‏بود، اما واقعيت تاريخي به كلي برخلاف آن است، چرا كه (به
شهادت تاريخ) مسيحيت در كانون‏هاي قدرت سياسي آن روز ظهور نكرد و در دامن
رومياني كه دولتي جهاني بر پا نموده و در تحركات و فعاليت‏هايشان از چنين دولتي ياد
مي‏كردند، متولد نشد؛ بلكه مسيحيت در محيطي وراي اين مقوله و بسيار دور از آن يعني در
دياري از مناطق شرقي و تحت استعمار روميان ظهور كرد و سرانجام بين يهوديان
ستم‏كشيده و مستضعف جا افتاده و پذيرفته شد؛ يهوديان رنج‏ديده‏اي كه از آن هنگام كه
توسط فرمانده رومي به نام "پومپيوس" در شش دهه قبل از ميلاد به زير سلطه استعمار روم
درآمدند،
[202] هيچ رؤيا و خواسته‏اي جز استقلال ملّي و در هم شكستن زنجيرهاي
وابستگي‏شان به استعمار، نداشتند. آنان مطالبات و خواسته‏هايي داشتند كه هزينه سنگيني
مانند انقلاب و شورش و هزاران قرباني در طي آن شش دهه بر دوش آنان گذاشت.

بنابراين آيا اوضاع مادي، سياسي و اقتصادي اين مردم آن قدر شايستگي و قابليت داشت
تا از دل آن، ديني جهاني ظهور كند كه كليه نيازهاي يك امپراتوري استعمارگر را
برآورده‏سازد؟">
[203]

ديدگاه فوق در مقايسه با اسلام و از زاويه آن، چنين مورد نقادي شهيد صدر قرار مي‏گيرد:
"هنگامي كه نظريه ماركسيسم در زمينه تحوّل تاريخي اديان را برمي‏گيريم تا با اسلام كه دين جهاني است، تطبيق دهيم، تفاوت فاحش و نهايت درجه دوگانگي آشكار بين اين نظريه و واقعيت را مي‏بينيم؛ زيرا چنانچه در اروپا دولت فراگير و جهاني وجود داشت و اين مسأله‏

|114|

ايجاب مي‏كرد ديني جهاني و فراگير براي خود برگزيند، اساساً در
جزيرةالعرب دولتي نبود، بلكه حتي در محدوده قومي و ملّي
دولتي يافت نمي‏شد تا بتواند ملّت عرب را گردهم آورد. اصولاً
ساختار جامعه عربي آن روز اين گونه بود كه به گروه‏ها و دسته‏هايي
متعدد و پراكنده تقسيم مي‏شد و هر قبيله‏اي براي خود الهه و
خدايي داشت كه به آن ايمان ورزيده و در برابرش كرنش مي‏نمود.
آن را از سنگ مي‏ساخت و سپس با بندگي و پرستش، در برابر آن
سر تسليم فرود مي‏آورد.
(با توجه به مقايسه فوق) اكنون اين سؤال طرح مي‏شود: آيا اوضاع
مادي و ساختار سياسي (حاكم بر جزيرة العرب آن روز) مي‏تواند
عامل و سبب براي سرچشمه گرفتن ديني جهاني و يگانه از دل آن
جزيره باشد، به رغم وجود جامعه‏اي پراكنده و پاره پاره، كه به
ساختارهاي قومي و ملّي آگاهي نداشت (تا بتواند در چارچوب آن،
گروه‏هاي پراكنده را انسجام بخشيده و خود را دريابد)؟! فراتر از آن
اين‏كه با شيوه‏اي بس مترقي و پيشرفته، دركي آگاهانه و بينش
عميق از مفاهيمي چون اتحاد، يكپارچگي و انسجام داشته باشد؟!
مفاهيمي كه در قالب ديني شكل مي‏گيرد و همه جهان را متحد و
يكپارچه مي‏سازد.

شهيد صدر پس از آن‏كه بي‏اساس بودن و بطلان تئوري تكامل
اديان را (در نقد خود) به اثبات مي‏رساند، در برابر آن، تئوري نوي را
مطرح مي‏كند. اين تئوري مي‏تواند مسأله تغيير نبوت‏ها و نو شدن و
ظهور يكي پس از ديگري اديان را تحليل كرده و چالش مذكور را
پاسخ دهد. اما از آنجا كه نوشتار ما مجال و گنجايش نگرش تفصيلي و
گسترده به تئوري فوق را ندارد، تنها به بخشي از آن كه در ارتباط با
موضوع تحقيق ماست بسنده مي‏كنيم.


|115|

به دليل عواملي چند، نبوت‏ها تغيير و تحول يافته و روزآمد
مي‏شوند كه از جمله اين عوامل، ميزان آمادگي و استعداد انسان
براي‏آگاهي يافتن و بينش پيدا كردن به حقيقت توحيد و
يگانه‏پرستي‏است.

درست است كه توحيد و يگانه پرستي يك حقيقت مشترك در
تمامي اديان الهي و رسالت‏هاي آسماني است اما استعدادها،
آمادگي‏هاي انسان و وضع روحي و فكري او در مقاطع مختلف زماني
(و از يك مرحله تا مرحله ديگر) متفاوت است. در چنين وضعيتي
انديشه توحيدي مي‏بايست به تدريج ارائه شود؛ يعني "براساس
مقاطع مختلف و درجات متفاوت به گونه‏اي القا شود كه هر درجه،
ذهن انسان را آماده پذيرش اين انديشه سازد. قابل توجه آن‏كه با
نگرشي عميق به انديشه توحيدي ِارائه شده در تورات و انجيل و
قرآن كريم (و روند طرح اين انديشه در سه كتاب مقدس) اين امكان
براي ما فراهم مي‏شود كه تئوري فوق را بهتر درك كرده و روند طرح
اين انديشه را نمونه‏اي براي آن ارزيابي نماييم. تورات، انجيل و قرآن
همه طرّاح و ارائه دهنده انديشه توحيدي‏اند. منظور و مقصود من از
تورات و انجيل كه در اين مقوله آمده، تورات و انجيلي است كه
امروزه در دسترس‏اند و بين ما رواج دارد؛ چرا كه به هر حال هدف
اين دو كتاب، به تصوير كشيدن انديشه ديني ملّت و قوم موسي و
عيسي مي‏باشد. بي‏ترديد هر يك، بخشي از متون ديني را ـ چه كم و
چه زياد ـ نگه داشته و به خود اختصاص داده‏اند، به ويژه تورات؛ به
همين دليل مي‏توان از اين دو كتاب جهت ارزيابي، محاسبه، تحليل و
مرزبندي روحيه عمومي ديني در دو مقطع نبوت و پيامبري كه انسان
با آن به طور طبيعي به سر برده است، الهام بگيريم. پس در حالي كه
مشاهده مي‏كنيم انديشه توحيدي ِكتاب، نخست بر پايه ارائه "معبود"
استوار است اما اين كتاب نمي‏تواند انگ و مارك قومي محدود را از
آن "معبود" بگيرد؛ در نتيجه تورات تداوم بخش ارائه "معبود" در



|116|

چارچوب قومي بود. گويا معبودي كه ارائه مي‏داد (يعني خداي قوم موسي) در برابر بت‏ها و
صنم‏هايي بود كه اقوام و قبايل ديگر مي‏پرستيدند و الهه آنان بود.

تورات آشكارا و عميقاً به قوم موسي اعلام نكرده است: خدايي كه من مطرح مي‏كنم،
خداي همه است و همه بايد آن را بپرستند... تنها براي اينان به جاي بُت و صنم بخصوصي كه
مي‏پرستيدند، "خدايي" قرار داده شده بود كه عبادتش كنند... به همين دليل در گذر زمان اين
وهم و خيال براي آنان پيش آمد كه "اله" را در انحصار خود درآورند، در حالي كه قوم‏ها و
ملت‏هاي ديگر، الهه‏هاي مختلف و بت‏هاي گوناگوني داشتند... .

در كتاب دوم (انجيل) مي‏بينيم كه انديشه خداپرستي به مراتب ارتقا يافته است چرا كه
ويژگي قومي از اين انديشه گرفته شده، در نتيجه خدايي كه توسط شاگردان حضرت
مسيح(ع) به جهان ارائه مي‏شد، خدايي جهاني و فراگير گرديد كه هيچ تفاوتي در پرستش آن
بين قبايل داده نمي‏شد. در حقيقت اين، خداي همه جهان به طور مطلق بود. البته اين خدا از
ذهن محسوس انسان تجاوز نمي‏كرد و مجرد از جهان حس و محسوسات نمي‏شد. در نتيجه
ارتباط تنگاتنگ بسيار جدّي و عميق حسي با انسان داشت، گويا پدرش بود. به همين دليل
انجيل از انسان در بيشتر موارد به "پسر خدا" تعبير مي‏كند...

اصولاً انجيل انديشه‏اي كه از خدا ارائه مي‏دهد، انديشه "تنها پدر همه بشريت" است.
انديشه آفريننده‏اي حاكم، مطلق و مقتدر.

سرانجام مشاهده مي‏كنيم كتاب سوم (قرآن) انديشه توحيدي را به گونه‏اي ارائه مي‏دهد
كه بسيار شفاف‏تر و گسترده‏تر است، به مقداري كه بتوان توحيد را از شائبه‏ها و ناخالصي‏ها
زدود تا چنان قدرتي برايش محفوظ بماند كه بتواند انسان را به حركت درآورد چرا كه اين
انديشه از هر گونه انگ پدري و وابستگي‏هاي مادي با انسان به گونه‏اي مطلق و همه جانبه،
عاري و مجرد مي‏شود... .">
[205]

در واقع تفكر فوق (انگاره شهيد صدر) پيوند و ارتباط بين مفهوم توحيد و مفهوم
فراگيري و جهاني بودن را كه پيش از اين بحث شد، مورد تأكيد قرار مي‏دهد، به اين مفهوم كه
هر چه انديشه توحيدي روشن و شفاف باشد، فراگيري و جهاني بودن ِناشي از آن گسترده‏تر
و استوارتر خواهد بود تا آنجا كه اسلام ظهور كرد تا انديشه توحيدي را به بالاترين مرحله، و
مفهوم فراگيري و جهاني بودن را به نقطه اوج خود برساند.

با اين روند ناگزير از مطالعه و بررسي پديده قابل ملاحظه و آشكار در خط سير نبوت‏ها و


|117|

پيامبري‏ها هستيم كه اين پديده، سپردن جانشيني رسالت به افرادي است كه با پيامبر (رهبر
مردم) پيوند نسبي داشته و خويشاوند بوده‏اند؛ يعني از فرزندان و يا از نوادگان او بوده‏اند.
بنابراين پديده فوق تنها درباره جانشينان توصيه شده پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) رُخ
نداده، بلكه در جانشينان بسياري از پيامبران مشاهده مي‏شود. خداوند سبحان و بلند مرتبه در
قرآن مي‏فرمايد:
"ما رسولانمان چون نوح و ابراهيم را فرستاديم و در دودمان اين دو نيز نبوت و كتاب را قرار
داديم". [206]

يا مي‏فرمايد:
"به ابراهيم، اسحاق و يعقوب را بخشيديم كه همه را هدايت كرديم و نيز نوح را كه از پيش
هدايت كرده بوديم و از نسل نوح، داود و سليمان را هدايت كرديم.">
[207]
"بنابراين جانشينان به طور معمول از ميان كساني انتخاب مي‏شدند كه از طيف پيامبر
برمي‏خاستند و روشنايي هدايت را جز در سايه و پناه و دامان او و در چارچوب تربيت پيامبر،
به دست نياورده بودند". [208]

معناي اين نظريه آن است كه سير و روند گواه و شاهد آسماني بودن (لتكونوا شهداء علي
الناس و يكون الرسول عليكم شهيداً)
[209] در دو مقطع نبوت و امامت براي سلاله‏اي ويژه و
خانواده‏اي خاص قرار داده شده (و درهاي آن به روي ديگران بسته است) كه اين موضوع
دقيقاً ناسازگار با ارزش‏ها و ارزشمندي‏هاي جهاني است.

شهيد صدر به اين چالش اين گونه پاسخ مي‏دهد:

"انتصاب جانشين (گزينش رهبر ديني و سياسي بعدي توسط رهبر قبلي) با شاخصه
خويشاوندي با اين ويژگي كه يك نوع رابطه مادي است و پايه و اساس وراثت را تشكيل
مي‏دهد نيست، بلكه انتخاب و گزينش خويشاوند با اين ويژگي است كه به طور معمول
خويشاوندي و پيوندهاي خانوادگي، چارچوب تربيتي صحيح و سالمي، براي جانشين به
ارمغان مي‏آورد و جانشين را براي ايفاي نقش الهي خود مهيّا مي‏سازد. واضح است چنانچه
خويشاوندي، اين چارچوب تربيتي را محقق نسازد، در محاسبات آسماني اثري ندارد، چنان

پاسخ چالش مذكور را مي‏توان به عبارت ديگري داد: بي‏شك خط سير شاهد و گواه در دو

|118|

مرحله نبوت و امامت، ويژگي‏هاي استثنايي در پيامبر و امام را
لازم دارد كه افراد عادي بدان نمي‏رسند. در صدر اين ويژگي‏ها
"عصمت" قرار دارد. طبيعي است كه عالم ماوراي ِما براي به
موفقيت رسيدن انقلاب انبيا تمام استعدادها و بالاترين امكانات
خود را بسيج كند، كه از جمله اين امكانات و استعدادها عناصر
وراثت، تربيت و خويشاوندي است چرا كه عنصر وراثت،
استعدادها و ارزش‏هاي والاي فردي را انتقال مي‏دهد؛ تربيت
پيامبر اين ارزش‏ها و استعدادها را رشد داده و جهت‏مند مي‏كند و
خويشاوندي نقش ترغيبي و تشويقي مهمي را جهت رشد وترقي
دادن فردي كه در خود بيشترين آمادگي و درايت (تصميم‏گيري و
تصميم‏سازي) براي كارهاي بزرگ را مي‏بيند، بازي مي‏كند. اين
نقش نسبت مستقيمي با اصالت خانوادگي دارد؛ يعني هر چه
خانواده اصيل‏تر باشد، اثر اين نقش بيشتر خواهد شد.

به گونه‏اي ديگر نيز مي‏توان پاسخ چالش مذكور را داد: اصولاً
رويكرد بشر در دوره پيامبران و امامان اين بود كه به خاندان و
پيوندهاي خويشاوندي به عنوان ارزش اجتماعي و سياسي نگاه
مي‏كرد، به گونه‏اي كه يكي از شاخص‏هاي مهم و ضروري را براي
كساني كه بخواهند عهده‏دار رهبري جامعه شوند، اصالت
خانوادگي مي‏دانست و لازم مي‏شمرد كه از خانداني ارجمند و
عالي‏رتبه باشند. به همين دليل تا پيش از رويداد انقلاب فرانسه
رژيم‏هاي امپراتوري و پادشاهي و سلطنتي، بي‏رقيب بر جوامع
حكم مي‏راندند؛ چندان كه بقاياي اين رژيم‏ها هنوز در جهان باقي
است و اين خود دليلي است بر اين‏كه بشريت همچنان براي
پيوندهاي خانوادگي ارزش سياسي، گرچه در پايه‏اي كمتر از
گذشته قائل است.

بنابراين طبيعي است كه در چنين وضعي خط سير نبوت‏ها (و
روند پيام رساني و هدايتگري الهي با ارسال پيامبران) اصل و


|119|

نسب را براي دست‏يابي به موفقيت مطلوب و تحقق بخشيِ آرمان‏هاي درخشان در فرآيند
دگرگون سازي اجتماعي و اصلاحگري، مورد ملاحظه قرار داده (و به آن به عنوان يك
شاخص اساسي در انتصاب جانشين نگاه كند) و آن را رعايت نمايد؛ به شرطي كه
خويشاوندي و پيوندهاي خانوادگي از يك زمينه و حوزه اجتماعي ِنيرومندي ساري و
جاري شده، خانداني رفيع و منتسب به نسبي، نبوت را نمايندگي كند كه برخوردار از احترام
و اعتراف مردم به رفعت و جلالت اين خاندان است.

چنان كه مي‏توان گفت: چه بسا هدف از سامان دادن سلسله پيامبران و امامان در يك
دودمان و خاندان، تحكيم يكپارچگي و تثبيت وحدت بشريت و تعميق روح خويشاوندي
بين افراد آن باشد.

مهم آن است خط سير نبوت‏ها كه اين ضرورت‏ها و جوانب مسأله را در نظر مي‏گيرد، به
هيچ رو در قبال عالمگيري و جهاني بودن و فراگيريش كوتاه نيامده و از ارزش‏هاي ذاتي و
والايش كاسته نمي‏شود. بنابراين ملاك و ميزان در نبوت و امامت، پيوسته ملاك‏هاي اخلاقي
و كمالات انساني و همچنين توانايي‏ها و استعدادهاي بشري مي‏باشد كه مي‏بايست پيامبر و
امام برخوردار از والاترين اين ويژگي‏ها بوده و به نقطه اوج اين كمالات رسيده باشند. پس
نسب و پيوندهاي خانوادگي به خودي خود ملاك و شاخص يا جزئي از آن در گزينش پيامبر
و امام نيست.

جالب توجه آن‏كه زماني كه انقلاب فرانسه در قرن هيجدهم ميلادي آغاز حركت به
سوي رژيم‏هاي جمهوري را كه نسب و پيوندهاي خانوادگي و خويشاوندي را به عنوان
ارزش و شاخصي سياسي در جامعه مردود مي‏شمرد، به ثبت رساند، اسلام هشت قرن پيش
از اين انقلاب با اعلام مرحله سوم از خط سير شاهد و گواه (تكونوا علي الناس شهداء) كه
مرحله مرجعيت (پس از نبوت و امامت) باشد بر اين انقلاب سبقت مي‏گيرد (و پايه‏گذار
مرحله نويني در نظام سياسي و اجتماعي بشريت كه مبتني بر جمهوريت است مي‏شود). اين
مرحله با غيبت امام(ع) در نيمه قرن سوم هجري آغاز مي‏شود، كه پايان بخش نقش سياسي
نسب و پيوندهاي خانوادگي به طور كامل بود، و اين هنگامي است كه در سلسله‏هاي رهبري،
خط سير گواه و شاهد، ديگر شاخصه و معيار عصمت كه نسب و پيوندهاي خانوادگي در آن،
نقشي ياري‏رسان در كنار دو عنصر وراثت و تربيت نبوي را ايفا مي‏كرد، شرط نشد. بنابراين
ارزش سياسي نسب و پيوندهاي خانوادگي در اين مرحله به كلي رنگ باخت و در لابه‏لاي


|120|

شرايط ديگر پنهان شد.


دوم: جنبه‏هاي جهان‏شمولي در زمينه تاريخي

اين گونه نيست كه تاريخ فقط كتابي باشد تا نسل‏هاي مختلف در آن داستان‏هاي
گذشتگان را براي خوشي و لذت و پندآموزي و عبرت گرفتن بخوانند، بلكه از اين مقوله،
فراتر رفته و به حوزه‏اي پويا و عرصه‏اي حياتي در نزاع‏ها و مناقشات فكري و
رويارويي‏هاي سياسي بين ايدئولوژي‏هاي گوناگون و آرا و نظريات متفاوت و مخالف مبدّل
مي‏شود، به گونه‏اي كه هر يك از آن نظريات تلاش مي‏كند از تاريخ دليلي براي تأييد خود و
اثبات شكست طرف مقابل بيابد. بر همين پايه و اساس است كه فلسفه تاريخ از قرن هفدهم
ميلادي به عنوان گرايشي فكري و ديدگاهي نظري شكل مي‏گيرد و ظهور مي‏كند؛ گرايشي كه
فلاسفه و متفكران از رهگذر آن و با اين ابزار سعي و تلاش مي‏نمايند جهت كاوش‏ها و
مطالعات و تحليل‏هاي به غايت عميق خود تجربه‏هاي تاريخي را زير سلطه درآورند، تا به
بالاترين شناخت ممكن در خصوص حقيقت فرد و اجتماع، دست يابند.

طبيعي است كه اين رهيافت و گرايش كه ابتدا به نام "علم جديد" شناخته مي‏شد و سپس
به "فلسفه تاريخ" تغيير نام داد، در برابر گرايش‏هاي مادي كه بر اروپا سيطره پيدا كرده و چيره
شده بود، مقهور و مغلوب شود، در نتيجه فلسفه تاريخ به ارائه تفسير مادي از تاريخ
مي‏پردازد يا به عبارتي ديگر گاه تاريخ را بر پايه عوامل و عناصر اقتصادي، تفسير مي‏كند؛ گاه
براساس عوامل جغرافيايي، يا براساس عوامل قومي و يا براساس عوامل جنسي و نژادي.

اين وضعيت ايجاب مي‏كرد اسلام رأي و ديدگاه خود را در اين ميدان مبارزه و رويارويي
طرح كرده و عناصر و عواملي را كه در شكل دادن تاريخ به عنوان مؤثر مي‏پذيرد، تبيين نمايد.
از اين رو بسياري از شخصيت‏ها و انديشوران اسلامي در پاره‏اي از تأليف‏ها و آثار و
كتاب‏هاي خود اين مقوله را مطالعه و كاوش و چاره‏جويي كردند كه مشهورترين آن "جامعه
و تاريخ" اثر آية اللَّه شهيد مرتضي مطهري است.

از آقاي شهيد صدر اميد مي‏رفت نظريه اسلامي در اين زمينه را مطرح كرده، فصل
الخطاب را تبيين نمايد، چنان كه در كليات و اصول مهم انديشه اسلامي عمل نمود. اما (حيف
كه) سرنوشت شوم، اين اميد بزرگ را به يغما برد. گمان قوي مي‏رود كه آن جناب مي‏خواست
در كتاب "مجتمعنا" به اين قضيه بپردازد؛ دو قرينه بر اين گمان هست:


|121|

أ) وي در پايان "فلسفتنا" در بحث "ادراك و توان آدمي بر همگوني با محيط" مي‏گويد:

ب) و در مقدمه چاپ نخست اقتصادنا مي‏نويسد:

كسي كه با شيوه شهيد صدر در پرداختن به موضوعات و ويژگي ژرف‏انديشي وي
آشناست، ترجيح مي‏داد آن شهيد به نقش محيط و عوامل مادي تأثيرگذار در شخصيت انسان
به عنوان فرد و جامعه و تاريخ پرداخته، تبيين نمايد كه جايگاه انسان در برابر اين عوامل،
نقشي منفعلانه و بيرون از اختيار است و وي مقهور مي‏باشد، يا نقشي فعالانه دارد و مي‏تواند
آنچه را مي‏خواهد، برگزيند؟ نيز ديگر مباحث عميق مربوط به بحث‏هاي ادراك و جامعه.

ميراث فكري بازمانده شهيد صدر دراين باره، در بردارنده دو جنبه از فلسفه تاريخ است:

أ) بحث ماديت تاريخي از نگاه ماركس، مناقشه‏اي پردامنه و ژرف است؛ گاه در پرتو
اصول فلسفي و منطقي، كه مفهوم كلي هستي از نظر ماركسيست، بر آن پايه است، و گاه به
عنوان نظريه‏اي كلي كه سعي دارد تاريخ انساني را در برگيرد، و گاه بر پايه آنچه ماركسيست
در مراحل تاريخ بشري و خيزش‏ها و جنبش‏هاي اجتماعي در آغاز هر مرحله ترسيم مي‏كند.

اين مطالب در كتاب "اقتصادنا" بوده، قوي‏ترين مناقشات و بحث‏هاي رد و ابطالي است
كه ماركسيست با آن روبه روست، زيرا دليل قطعي و برهاني ـ از هر جهت ـ قُرص و استوار بر
ضد ماركس است.

اما هيچ يك از اين مناقشات، جز اندكي از آن، نظريه‏اي اسلامي در تاريخ و فلسفه تاريخ
به شمار نمي‏آيد، زيرا اغلب ردّ و ايرادهايي كه شهيد صدر وارد كرده، شواهد تاريخي و
فلسفي است كه فساد نظريه ماركسيست را ثابت مي‏كند. روشن است اثبات نادرستي و
شكست ماركسيست، با طرح نظريه اسلامي، متفاوت و دو چيز است.

ب) شهيد صدر نظريه معروفي درباره سنت‏هاي تاريخي از ديد قرآن كريم دارد كه در

|122|

پنج سخنراني قرآني و تفسير موضوعي مطرح كرده، كه با عنوان
"المدرسة القرآنية" چاپ و منتشر شده است. هر كه اين مطالب را
بخواند و با آنچه از كتاب "مجتمعنا" نقل كرده، مقايسه كند، مي‏تواند
بفهمد آن شهيد در سخنراني‏هايش، گوشه‏اي از لبّ ابداعات و
نوآوري‏هايش در كتاب "مجتمعنا" در مورد جامعه و تاريخ را نشان
داده است.

سنت‏هاي تاريخي كه در اين سخنراني‏ها شرح داده شده، نمايانگر
قوانين قرآني است كه به عنوان نظريه‏هاي تكامل يافته فلسفه تاريخ از
نگاه شهيد صدر، مي‏توان بدان استناد كرد.

سرنوشت و تقدير آن بود كه شهيد بزرگوار، سخنراني‏هايش
درباره جامعه و تاريخ را به عنوان اساس و رؤوس نظريه اسلامي در
مورد جامعه و تاريخ مطرح نمايد. شهيد در پي آن بود كه اين
مسؤوليت را انجام داده، اين اصول را به نظريه‏هاي تكامل يافته‏اي
تبديل كند و سخنراني‏هاي تفسيري و قرآني‏اش را در اثري با نام
"مجتمعنا" تدوين نمايد. از جمله انديشه‏هاي اساسي و جوهري كه
در سخنراني‏اش مطرح كرد، اين گفتار است:
"انسان يا بگوييم محتواي ذاتي و دروني انسان، اساس حركت
تاريخ است. گفتيم حركت تاريخ از تمامي حركات ديگر متفاوت
است، از آن رو كه حركتي غايي و نهايي است و نه فقط سببي. ربطي
به سبب حركت و گذشته آن ندارد، بلكه مربوط به غايت و نهايت
است، چرا كه حركتي هدفمند است و علت و سببي غايي و نهايي،
رو به آينده دارد. پس آينده و مستقبل محرّك هر فعاليت و حركت
تاريخي است، اما اكنون مستقبل معدوم است و آينده‏اي نيست و از
گذر "وجود ذهني" كه مستقبل در آن نمود دارد، حركت مي‏كند.
بنابراين "وجود ذهني" اكنون حاضر و محرّك و مدار حركت
تاريخ‏است. اين وجود ذهني نمايانگر طرف فكري است؛ يعني
همان سويي كه تصورات هدف را مي‏فهمد و درك مي‏كند، چنان كه
از سوي ديگر توان و نيروي اراده‏اي است كه انسان را به سوي
اين‏هدف مي‏راند و او را در جهت اين هدف، به حركت و نشاط
وامي‏دارد.


|123|
بنابراين "وجود ذهني" نمايانگر آينده محرّك است كه از يك جهت
نمايانگر فكر و انديشه است و از جنبه ديگر حاكي از اراده مي‏باشد.
با آميزش فكر و اراده، تأثير مستقبل محقق شده، در زمينه
اجتماعي، باعث فعاليت و حركت تاريخي مي‏شود. در حقيقت اين
دو امر (فكر و اراده) محتواي دروني با شعور و آگاه انسان هستند و
اين دو ركن اساسي، يعني فكر و اراده، نمايانگر محتواي دروني آگاه
انسان‏اند. بنابراين محتواي دروني انسان است كه اين اهداف را به
وجود آورده، از رهگذر آميزش ميان فكر و اراده، آن اهداف و
مقاصد را نشان مي‏دهد. پس از اين، درست است بگوييم: محتواي
دروني انسان، اساس حركت تاريخ و بنيان اجتماعي والا، با آنچه
لازمه جامعه است مي‏باشد؛ يعني روابط و سازمان‏ها و انديشه‏ها و
تفصيلات ديگر. در حقيقت اين بنيان بلند، با اين قاعده، مرتبط با
محتواي دروني انسان است". [213]

همين دريافت و مفهوم، اساس و پايه مطلبي است كه سيد شهيد
در پايان "فلسفتنا" مي‏گويد:

سپس شهيد صدر گفته‏اش را چنين خلاصه مي‏كند:

"بنابراين، زندگي اجتماعي و اوضاع مادي، افكار و احساسات
مردم را به صورت خودكار و از راه آگاهي‏هاي بيروني، محدود و
مشخص نمي‏كند. گرچه گاه آدمي به اختيار خود، به انديشه‏هايش
رنگ محيط و جامعه را مي‏دهد، چنان كه مكتب وظايف‏الاعضا
[215] در
روان‏شناسي اين اعتقاد را دارد، زيرا متأثر از نظريه تكامل "لامارك"
در بيولوژي (زيست‏شناسي) است؛ يعني همان طور كه موجود زنده
به عنوان عضوي از محيط و جامعه، از آن تأثيرپذير است، در حيات
فكري نيز چنين است، اما مي‏بايست بدانيم:

نخست: اين همگوني و همخواني، در افكار و انديشه‏هاي عملي



|124|

يافت مي‏شود، كه وظيفه آن تنظيم و ساماندهي حيات خارجي است، و ممكن نيست در
انديشه‏هاي تأمل برانگيزي كه وظيفه‏اش كشف و پي بردن به واقع است، يافت شود.

دوم: همخواني انديشه‏هاي عملي با مقتضيات و اوضاع محيط، خود به خود (اتوماتيك)
نيست، بلكه همخواني اختياري است كه منشأ آن انگيزه‏هاي ارادي انسان است كه وي
مي‏خواهد هماهنگ و منسجم با محيط، نظام و ساماندهي وضع كند.

با اين توجيه، تعارض ميان مكتب وظايف‏الاعضا و مكتب غايت گرايي در روان‏شناسي
كاملاً برطرف مي‏شود. در "مجتمعنا" طبيعت و ماهيت، نيز حدود و ثغور اين هماهنگي و
همخواني را با استفاده از مفاهيم اسلامي درباره جامعه و دولت، بررسي خواهيم كرد...".
[216]

به نظر مي‏رسد نتيجه‏اي كه از گذر اين انديشه‏ها به دست مي‏آوريم، با آنچه شهيد در
كتاب "اقتصادنا" گفته، ناهمخوان باشد.نتيجه اين است: فرد و از رهگذر آن، جامعه و در
دايره بزرگتري، تاريخ، براساس عامل واحد حركت مي‏كند، كه عامل فكر و اراده است كه از
آن به محتواي دروني انسان تعبير مي‏شود؛ اين باور بدان معناست كه اسلام مي‏پذيرد: اصل
فكر، عامل واحد تاريخي است؛ اين مطلب برخلاف گفته‏اي است كه در "اقتصادنا" ذكر
مي‏كند. در اين اثر پس از شرح مختصري درباره نظريات "عامل واحد تاريخي" مي‏گويد:

"تمامي اين كوشش‏ها، با واقع همخواني ندارد و اسلام آن را نمي‏پذيرد، زيرا هر يك
كوشيده است تمامي حيات انساني را منحصراً با يك عامل تفسير و توجيه كند و دوره‏هاي
تاريخي و جامعه‏هاي گوناگون را برخوردار از اين عامل بداند، اما با بررسي فراگير و دقيق
مشخص مي‏شود اين عامل چنين شايستگي را ندارد".
[217]

روشن است مقصود از تئوري و انديشه "عامل يگانه تاريخي" الغا و ناديده گرفتن عوامل
ديگر نيست، بلكه جدا سازي بين عامل اساسي و عوامل ثانوي است. بحث از "عاملي كه
شكل‏دهنده روح اصلي و هويت واقعي تاريخ است و مي‏تواند توجيه گر و مفسّر عوامل
ديگر باشد" است، چنان كه شهيد مطهري مي‏گويد.
[218]

از اين رو انديشه جمع ميان عواملي كه برخي متفكران ـ از جمله دكتر محمد فتحي
عثمان‏
[219] ـ مطرح كرده‏اند، موهوم است و گماني بيش نيست، زيرا انساني كه به سبب عوامل
متعدد و در عرض هم حركت مي‏كند، مانند ماشيني (اتومبيل) است كه هر چرخه‏اش محرّك
و فرمان و راننده‏اي دارد.

نمي‏توان ترديد كرد مقصود شهيد صدر از سخن پيشينش اين نيست كه به جمع ِميان


|125|

عوامل مستقل و متعدد، در يك آن مي‏توان ايمان و اعتقاد داشت، بلكه مي‏بايست سخنش را
به معناي ديگري تفسير كرد و همخوان با آنچه از "المدرسة القرآنية" و "فلسفتنا" خلاصه
كرديم باشد.

آنچه در اين پژوهش براي ما مهم است، آن مي‏باشد كه شهيد به روشني مي‏گويد: عامل
حركت آفرين تاريخ، فكر و اراده است. اين مطلب به خودي خود، موضعي در برابر نظرياتي
است كه تاريخ را با عوامل ديگر تفسير مي‏كند، از جمله نظريه جغرافيايي، كه اساس جنبش‏ها
و انقلاب‏ها و دگرگوني‏هاي ارزشمند تاريخ را محيط جغرافيايي مي‏داند، يا نظريه نژادي كه
همين تأثير و نقش را به نژاد و جنس و خون مي‏دهد. اين دو نظريه، منبع فكري مهم و از جمله
منابعي‏اند كه انديشه قوم و وطن گرايي را شكل مي‏دهند.

اگر اسلام، فكر و اراده و محتواي آگاهانه و روحي انسان را به عنوان عاملي در حركت فرد
و جامعه و تاريخ مي‏پذيرد، به عامل جوهري و اساسي نظر دارد كه اصل خلقت انساني آن را
در بر دارد و تمامي افراد بشر در انتساب به آن برابرند، و اين است كه با چارچوب جهانگير
رسالت اسلامي همخواني دارد.

اما اگر ليبراليست غربي بر عامل جغرافيايي و قومي تكيه دارد، عاملي ظاهري را مي‏پذيرد
كه افراد بشر در آن متفاوتند كه همخوان با چارچوب مادي تمدن غربي است.

تفاوت اسلام و ليبرال از اين جهت، تفاوت ميان خانواده‏اي است كه اعضاي آن به نقش و
تأثير پدر و مرشد و روحاني ايمان دارند كه در اين صورت خانواده‏اي يكدست و برادروار
خواهد بود كه به جوهر وجودي يگانه انساني و اخلاقي در تمامي افراد نظردارد و
تفاوت‏هاي شكلي و ظاهري افراد را ناديده مي‏گيرد، اما خانواده‏اي كه منكر نقش پدر و مرشد
است و از اين رو چارچوب فراگير افراد را از دست مي‏دهد، جوهر يگانه انساني و اخلاقي
افراد را به فراموشي مي‏سپرد و هر يك ويژگي‏هاي ظاهري خود در رنگ و قامت و زيبايي را
به عنوان اصلي براي امتياز و برتري بر ديگر برادرانش مي‏داند.

خانواده نخست، خانواده بشري زير سايه راهنمايي آسماني است. اسلام از اين خانواده،
به خانواده جهاني تعبير مي‏كند، اما دومين خانواده، خانواده بشري زير سايه ماديت غربي
است كه انسان را گاه با عامل جغرافيايي مي‏فريبد و گاه با عامل قومي و يا طبقاتي، تا بتواند
احساسات و گرايش‏هاي هر يك از افراد را پاسخ گفته، او را بر ديگري برتري دهد و همگي
را در عمق درگيري و نزاعي گِرد آورد كه ركن و پايه ناپيدا و مخفيانه ليبراليست غربي است؛


|126|

زيرا به سبب ماديتخود، درگيري را تعميق بخشيده، آن را به عنوان انديشه‏اي فلسفي و
علمي و اجتماعي جلوه مي‏دهد، اما جامعه بشري زير سايه مرشدي آسماني كه در
جهان‏شمولي اسلام و در انديشه برادري انساني ـ به گونه عموم ـ و برادري ايماني ـ به طور
خصوصي ـ نمودار است، برخوردار از نعمت و سعادتمند است.

تمدن غربي از گذر انكار راهنماي آسماني و تأكيد بر جنبه مادي مي‏كوشد جوّي را
بيافريند تا پس از ربودن راهنماي اعضا و افراد خانواده، احساس درگيري آنان را بروز دهد و
به اين بسنده نكرده، انديشه و فكر درگيري را بزرگ و گسترده نمايد و آن را قانون فلسفي و
علمي و تاريخي و اجتماعي طبيعي در ساحت انساني به شمار آورد! در نتيجه در زمينه
فلسفي انديشه نزاع اَضداد وجود خواهد داشت و در زمينه اجتماعي، نزاع طبقاتي؛ چنان كه
در زمينه بيولوژي علمي (زيست‏شناسي)، انديشه تنازع بقا؛ و در زمينه قومي، انديشه نزاع
نژاد برتر و پست؛ هم چنين در زمينه تاريخي، انديشه تكامل ديالتيك تاريخي، كه همگي،
نزاع فكري در جامعه را حتمي و گريزناپذير مي‏كند، اما بر خلاف اين حالت، فرد مسلمان
احساس خواهد كرد:

از آن رو كه اسلام عامل انساني را در تاريخ معتبر مي‏داند، مؤلفه و عوامل ديگر نيز داخل
اين چارچوب‏اند.

ما منكر نقش غريزه و انگيزه‏هاي داخلي و قومي، نيز عامل اقتصادي و ديگر عوامل در
حركت و جنبش‏هاي اجتماع نيستيم، اما شاهديم عوامل و غرائز ـ از آن جمله: غريزه قومي و
ملي ـ خواسته‏ها و دستورهايش را همچون فكر و انديشه به دستگاه ذهني (و عقلي) منتقل
كرده، به سلوك و رفتاري اجتماعي مبدّل نمي‏شود مگر پس از پذيرش آن خواسته‏ها؛ البته
(دستگاه عقلي) گاه خواسته‏ها و اوامر را پذيرفته، گاه ردّ كرده و گاه آن را مي‏پيرايد (و از
شائبه‏ها و كژي‏ها مي‏رهاند).


|127|

گزينش و انتخاب هر يك از اين سه گزينه و بديل، بسته به اوضاع روحي و ذهني شخص
است. اگر ذهن در بردارنده انديشه درست و توانمندي باشد، مي‏تواند موضع و مورد مثبت را
برگزيند و چاره‏جويي مؤثر بنمايد، اما اگر فكر (و عقل) چنين تواني را نداشته باشد، آن
عوامل و غرايزند كه موضع و خواسته خود را تحميل كرده، راه مي‏نمايانند.

از اين رو اسلام، به روح و نَفْس (= وجدان و درون آدمي) اهميت داده، آن را ميدان
محاسبات دقيق و پيوسته ميان دنياي عقل موجّه (مثبت گرا) و عالَم غريزه كه (به صورت
منفي) فشار مي‏آورد، مي‏داند، چنان كه كنش و رفتار درست يا نادرست را ناشي از غريزه
فشار آورنده مي‏داند كه عقل و خِرَد از راهنمايي آن برنيامده است، چون از جهتي ناتوان و
ضعيف بوده، از سوي ديگر نوپا و در آغاز راه است.

تطبيق و مقايسه بارز و آشكار اين تئوري و انديشه را در اثر "اهل البيت تنوع أدوار و وحدة
هدف" شاهديم. شهيد صدر در اين كتاب، بحث را متمركز بر نقش مهم و خطيري كرده كه
تعصّبات قبيله‏اي در تحريف مسير امت اسلامي از خط و سير جهاني دارد، كه آن را
پيامبر(ص) براي امت ترسيم كرد، اما بر اثر تعصّب، به خط جاهلي قبيله‏اي مبدّل شد كه ريشه
و علت آن خودخواهي و حُبّ ذاتي است كه خود را به عنوان تنها محور سلوك و منش، به
انسان تحميل مي‏كند.

انديشه‏اي اسلامي ـ جهاني وجود داشت، ولي هنوز نوپا و جديد و جوان بود و جامعه
اسلامي در آغازتجربه كردنش بود. در برابر ذهن جامعه مسلمان گام‏هاي بزرگ اجرايي و
تربيتي بود، چنان كه انديشه قبيله‏اي بود كه عوامل و رهنمودهاي اجتماعي بسيار داشت و
جامعه اسلامي، آگاهانه يا ناآگاهانه هنوز بدان گرفتار بود.

در چنين اوضاعي پيامبر(ص) وفات يافت و امت اسلامي "در برابر تحوّل و دگرگوني
اجتماعي و سياسي بزرگ و بسيار گسترده‏اي بود، چرا كه مي‏بايست انديشه جامعه جهاني
تحقق يابد و به مرحله اجرا گذاشته شود، از آن رو كه پيامبر بِدان فرا مي‏خواند، گرچه خود
نتوانست آن را تحقق بخشد؛ پيامبر هنگامي وفات يافت كه نفوذ او به بيش از چارچوب
جامعه عربي گسترش نيافت، به رغم آن كه پادشاهان دنيا را دعوت (به ا سلام) نمود. ايشان
كسري‏ و قيصر و سلطان حبشه و ديگران را به اسلام فراخواند، تا از اين دين آگاهي يابند و
ثابت كند اسلام دين جامعه جهاني است و همگان را به آن فرا مي‏خواند و ميان گروه‏ها و اقوام
تفاوتي نمي‏نهاد، اما چنين جامعه جهاني به دست نيامد.

|128|

در زمان پيامبر، جامعه عربي محققّ شد كه انديشه‏اي جهاني در
سر داشت و براساس رسالت بود، نه بر پايه انديشه قوم گرايي يا بنيان
رسالتي قوم‏گرا.

پس از پيامبر(ص) مي‏بايست جامعه‏اي جهاني محقّق و بنا شود و
مجتمع جهاني ِاسلامي به وجود آيد... اين مرحله و كاري چنين
سترگ و مهم نيازمند خِرَد و انديشه رسالتي بود كه از هر پيرايه كاملاً
آراسته باشد و هيچ گونه تنزّل و فرومايگي فكري و عاطفي كه افراد
قبيله و قوم‏گرا بِدان گرفتار بودند، نداشته باشد... .

تاكنون جامعه جهاني جز انديشه‏اي بيش نبوده، نور عالَم وجود را
نديده (و به وجود نيامده) است. بر اساس اين انديشه همگي مردم
يك خانواده و مانند دندانه‏هاي شانه برابرند و تفاوتي ميان عجم و
عرب نيست.

اين مطلب را از پيامبر(ص) به عنوان يك (اصل و) دكترين
مي‏شنيدند... اما اين افراد نتوانستند چنين تئوري و انديشه‏اي را تحقق
بخشيده، در چنان مقطع حساسي از تجربه اسلامي، بِدان جامه عمل
بپوشانند.

طبيعي است در نتيجه فرومايگي‏هاي فكري و عاطفي پيش
خواهد آمد كه فروتر و نازل‏تر از سطح اجرا و تحقّق جامعه جهاني
خواهد بود...".
[221]

شهيد صدر در جايي ديگر از اثرش مي‏گويد:

"پيامبر(ص) در جامعه‏اي عقب‏مانده ظهور كرد كه به شدت
درگير انديشه قبيله‏اي در رنگ و شكل‏هاي گوناگون و نتايج و
دستاوردهاي آن افكار، نيز خشن‏ترين مفاهيم و انديشه‏ها بود. پيامبر
در اين جامعه، انديشه جامعه جهاني رإ؛ پي‏افكند كه در آن ميان قبايل و
گروه‏ها و امت‏ها تفاوتي نبود... اين خيزشي سترگ و عظيم به سوي
دگرگوني فكري و انقلابي اجتماعي بود. اين جنبش و خيزش در
زندگي انسان، چيز عادي و معمولي نبود.


|129|

بنابراين، چگونه مي‏توان تصور نمود جامعه‏اي كه چنين
خيزشي كرد... تمامي آن انديشه‏ها و احساسات و
دگرگوني‏ها را به كنار نهد و بي آن كه ارثيه‏هاي زمان
گذشته را به همراه داشته باشد، كاملاً برگ جديدي را
بگشايد؟!

چنين دگرگوني (و استحاله‏اي) جز در زماني بسيار دراز
ممكن نيست. بايد دانست رسول اللَّه(ص) فقط ده سال
توانست براي تربيت و پرورش كامل جامعه و دولت
مدينه، نقش مربي را داشته باشد، در حالي كه اغلب و
بيشتر مردم يعني اعضاي جامعه اسلامي، پس از وفات
رسول اللَّه(ص) وارد جريانات و رخدادها شدند...">
[222] .

تجربه نبوي و حتي زمان پس از وفات پيامبر(ص) ثابت
كرده كه پيوسته بزرگان صحابه بسيار متأثر از احساسات
متعصبانه قبيله‏اي بودند. مقصود ما در اين قسمت از
بحث، جنبه تغيير و تحول اجتماعي است، نه اين كه
بخواهيم حكم و قضاوتي كرده، يا جنبه‏هاي مثبت صحابه
را انكار نموده، خدماتي را كه به اسلام كردند، ناديده
بگيريم. اين خدمات، نسبت معيّني از تغييراتي است كه در
خود ايجاد كردند كه گاه اين مقدار، در شمار تغييرات
اجتماعي، با توجه به اوضاع تاريخي آن زمان، مقبول و
ستودني است و رسول‏اللَّه(ص) به سبب اين نسبت كه
امكان ايجاد آن را در خود فراهم كردند، از ايشان راضي
مي‏باشد، اما آيا معقول و پذيرفتني است رسول اللَّه(ص)
رهبري رسالت را كه براي بشريت سرنوشت‏ساز است، به
افرادي بسپرد كه اسلام در شخصيت‏شان جز به مقدار
اندك تأثير ننهاده، هنوز بخش قابل توجهي از هويت و
شخصيت اينان در پي تغيير و دگرگوني است؟!




|130|

آيا (عمل رسول اللَّه در عدم واگذاري رهبري كلي امت به صحابه) نشان آن نيست كه
تجربه واگذاري رهبري رسالت به صحابه به مقدار مشخص و معيّني است؛ يعني به اندازه
تغيير (و آراستگي) اسلامي كه بدان دست يافته‏اند؟

اگر (رهبري، همگاني و) در سطح گسترده‏اي بود، به سبب انديشه‏ها و مفاهيم و ميراث
جاهليتي كه هنوز درون و در ذهن آگاهانه و ناآگاهانه صحابه وجود داشت، اين تجربه زيان
نمي‏ديد و بدان آسيب نمي‏رسيد؟

آيا معقول است رهبري سترگ جهاني در طول تاريخ به افرادي واگذار شود كه باور
انديشه جهان شمولي، در ذهن آنان ضعيف و سخت مشكل است و هنوز فهم و باور قبيله‏اي
بر آنان چيره است؟!

در اين جا شهيد صدر ميان آگاهي و آنچه "تاب و توان و شور و حرارت" مي‏نامد، فرق
مي‏نهد و معتقد است:

شهيد صدر در اين باره غزوه حنين را گواه مي‏آورد كه رسول اللَّه(ص) به سبب مصلحت،
غنائم را فقط به مسلمانان مكه داد و به انصار چيزي نداد. پس از اين، احساسات ِقبيله‏اي
انصار برانگيخته شده، رخداد را چنين تحليل و تفسير كردند كه پيامبر، اهالي مكه را از آن رو
كه قوم و عشيره‏اش مي‏باشند، گرامي داشته و احترام گزارده است!

همين كژ فكري در حادثه‏اي همانند در مكاني ديگر به عنوان گواهي تاريخي آورده و ذكر
مي‏شود: مخالفان امام علي(ع) پس از وفات پيامبر شور و حالي ناآگاهانه داشتند و
مي‏پنداشتند محمد(ص) مي‏خواهد:

"مجد و عظمت بني‏هاشم را ارتقا بخشيده، كيان اين خاندان را بالا بَرد و پس از مرگش، به
ياد و وجودش تداوم بخشد. از اين رو علي، پسر عمويش را برگزيد... چنين كژانديشي
همخوان با وضع روحي بود كه اكثر و اغلب مسلمانان به سبب رسوبات و ته مانده‏هاي
جاهليت، بِدان گرفتار بودند...".
[224]

مؤيد اين مطلب آن است كه مهاجران در رخداد سقيفه گفتند:
"هر كه را قريش حاكم كند، بايد حكومت كند و قريش آن را حاكم مي‏كند كه محمد حاكم نمود.
ما از ديگر عرب‏ها سزاوارتريم و عرب‏ها از مسلمانان ديگر سزاوارترند. در اين جا (و با اين


|131|
عقيده و باور) احساسات قبيله‏اي و قومي به هنگام واكنش نمايان مي‏شود...". [225]

پس مسأله ، چيرگي و سلطه قريش براي مجد و عظمت‏شان است. وقتي عمر بن خطاب
مي‏خواهد آينده امور را پس از خود بداند، از مردم مي‏پرسد چه كسي را پس از وي
برمي‏گزينند. وي مي‏گويد:

"از هر عربي پرسيدم، گفت: علي بن ابي‏طالب، و از هر قريشي سؤال كردم، گفت: عثمان
بن عفان. يعني گروه‏هاي مسلمان "علي بن ابي طالب" را مي‏خواستند، اما فقط عشيره‏اي
مشخص مي‏خواست سلطه و رهبري جامعه را از امت بربايد و مي‏گفت: عثمان...".

عمر بن خطاب، خود بسيار آلوده به احساسات قبيله‏اي بوده، اعتراف دارد:
"اما در حقيقت، احتياط به خاطر مصلحت قريش بود. عمر روزي كه خليفه گشت، دلبستگي و
تعصبش را بدان قبيله نشان داد، از آن رو كه ميان طبقات مختلف، تفاوت نهاده، قبيله‏اي
مشخص را بر ديگر قبائل مقدّم داشت. مي‏دانيد كدام قبيله را برگزيد؟ قبيله پيامبر(ص)
را...". [227]

تاريخ درباره عمر نقل مي‏كند:

"نصارا و مسيحيان عرب عراقي را از جزيه معاف كرد... و به جاي جزيه، زكات را
گذاشت. اين بذر (و بدعت) بسيار ناپيدا و خيلي ظريف، جز براي يك عشيره به اجرا در
نيامد، نه براي ديگر عشاير مسيحي عراقي.

با گذشت زمان، اين بذر، ثمره شوم و پيوسته‏اي داشت. شايد اين بذر، اساس و علت
تمامي شرور و بدي‏هايي باشد كه از اين پس گريبانگير مسلمانان شد يا در نتيجه سلطه
حكومت‏هاي قومي، كه ثمره آن بذر شوم بود، مسلمانان در ورطه‏اي افتادند كه پايه‏هاي
اسلام متزلزل شد. به سبب تسلط قوم‏گرايي عربي، فارسي، تركي، هندي و ديگر
حكومت‏هاي شرك گونه قومي كه در جهان اسلام به وجود آمد، رسالت اسلامي از بين رفت.

مي‏خواهم بگويم امر مهم و خطير ايجاد جامعه جهاني، نيازمند رهبري متفاوت از امام
جماعت و ذوق و سليقه‏اي بود كه در خلفا وجود داشت".
[228]

با اين وضع، طبيعي بود هر كه عرب نبود، اسلام را وانهد و تا زماني كه انديشه حاكم،
تعصبات عربي بود، نه انديشه جهاني اسلامي، از اسلام دست بكشد؛ انديشه‏اي كه بدان


|132|

خوانده شده و بر آن اساس، اسلام آورده بودند:

"آنچه باعث شد امت از اسلام دست نشويد، آن بود كه اسلام ارزش‏ها و باورهاي ديگري
داشت. ارزش‏هاي اصيلي كه دنيا را روشن نموده، تقديم شده بود. ارزش‏ها و الگوهايي كه
اهداف و مقصدي اصيل داشتند. اين چارچوب‏ها توسط مسلمانان آگاه، به رهبري امامان
اهل بيت تقديم و مطرح مي‏شد".
[229] از آن رو كه اينان نشانگر تام و كمال خط و سير اسلام و
ارزش‏هاي جهاني‏اش بودند.


جنبه‏هاي جهان شمول در زمينه سياسي

مكتب نظري شهيد صدر، راهكارهاي جهاني بسياري در زمينه سياسي تقديم داشته، كه
در جاي جاي ميراث فكري وي يافت مي‏شود.

در نگاهي سريع كه بر قانون اساسي جمهوري اسلامي از نظر فقهي داشت، مي‏بينيم وي
بر اين باور است كه هدف دولت اسلامي در روابط خارجي‏اش، بسط و گسترش نور اسلام و
انتقال مشعل اين رسالت عظيم به تمامي دنياست؛ نيز جانبداري از عدالت و حقانيت در امور
جهاني و عرضه و تقديم الگوها و ارزش‏هاي والاي اسلام از اين گذر؛ همچنين ياري
رساندن به تمامي مستضعفان و رنجديدگان كره خاكي و پايداري و مقاومت در برابر استعمار
و طغيانگري، به ويژه در جهان اسلام كه ايران، جزء جدايي‏ناپذير آن به شمار مي‏آيد.
[230]

شهيد صدر بين نظام اسلامي و نظام دموكراسي مقايسه كرده، مي‏گويد:

روشن است اين تفاوت، نمايانگر فرقي جوهري و اساسي است، زيرا اگر ملت و امت،
خاستگاه و جايگاه خلافت و رهبري باشد، در اين صورت حلقه وصل بين رهبران و بشريت
است؛ يعني ملت، ربط و حلقه جهاني اخلاق و اجتماع و سياست است؛ پس طبيعت و جوهر
خلافت، مفهومي جهاني دارد، در حالي كه در انديشه نو بشر، ملت (مشروعيت‏بخش و)
خاستگاه حكومت و رهبري است.

روشن است كه مقصود از امت، گروهي در يك چارچوب قومي و منطقه‏اي خاص است،
كه بر خود حكومت كرده، ديگران بر آن سلطه و چيرگي ندارند. از اين رو انديشه سيادت و
رهبري، به مقتضاي ذات و طبيعتش، قومي و منطقه‏اي خواهد بود.


|133|

شهيد صدر در بحثي جالب درباره خلافت انسان و شهادت (گواه) پيامبران، با شرح و
تأملي بيشتر، به انديشه خلافت و رهبري مي‏پردازد. وي تاريخ بشري را به دو مرحله
تقسيم‏مي‏كند:

اِشراف و نظارت آسماني از گذر معصوم، يعني پيامبر يا امام، كه در اين مرحله، معصوم
نمايانگر و نماينده هر دو خط است. وي از آن رو كه پيامبر يا امام است، نماينده خط شهادت
(و يكون الرسول عليكم شهيداً) مي‏باشد، و از آن جهت كه انسان‏است، نماينده سير خلافت
است. پس معصوم در يك زمان، هم شاهد و گواه و هم خليفه است.

دومين مرحله، مرجعيت آگاهانه است، كه عنصر عصمت وجود و ظهور نداشته، امت
مي‏تواند خط خلافت را پي‏گرفته، نماينده آن باشد، مشروط بر آن كه مرجع آگاه، نقش
شهادت و گواه بر امت را برعهده گيرد.

گويا اسلام از گذر چنين تقسيمي تلاش دارد تا آن جا كه ممكن است، حال و هواي
عصمت را كه در دومين مرحله وجود ندارد، فراهم آورد".
[232]

شهيد صدر درباره جهان شمولي دولت اسلامي مي‏نويسد:

"استحقاق و شايستگي دولت اسلامي براي در اختيار داشتن زمين، دو گونه است:

گونه نخست، شايستگي سياسي است كه به اعتبار اداره عالي و گسترده سياسي اسلام،
دولت اسلام استحقاق كره خاكي را دارد؛ يعني بدان اعتبار كه دولت اسلامي مسئول اين
حدود و ثغور بوده، شرعاً موظف به اجرا و ترويج شايستگي و حمايت از اين حد و مرز
است. گستره اين شايستگي محدود به هيچ منطقه‏اي نيست، زيرا كيان سياسي دولت اسلام،
بر پايه مبدأ و خاستگاه فكري گسترده‏اي است كه زمين و مناطق، تفاوتي براي آن ندارد. از اين
رو دولت اسلامي، شرعاً حق دارد صاحب و دارنده تمامي زمين شود:
"وَ لقدْ كَتبنا في الزبور من بعد الذكر أنّ الأرض يرثها عبادي الصالحون؛ [233]
همانا در زبور پس از ذكر نوشتيم كه بندگان شايسته و صالحم، وارث زمين خواهند بود".

پس دولت اسلامي حق دارد تمامي سرزمين‏هاي دنيا را تحت اداره سياسي خود درآورد؛
البته راه به كارگيري اين حق و شكل اجراي آن، بسته به اختلاف (مذهب و آيين) ساكنان هر
سرزمين؛ يعني از آن رو كه مسلمان يا ذمي و يا كفار غيرذمي باشند، متفاوت است".
[234]

در مورد تفاوت فتح و كشور گشايي با انگيزه انديشه اسلامي و بين مستعمره ايجاد كردن
كه به شدت آن را به عنوان پديده‏اي غربي ردّ مي‏كنيم، از جناب ايشان پرسشي شده كه با

|134|

پاسخي جالب بِدان جواب داده است. خلاصه آن اين است كه
توسعه‏طلبي و كشور گشايي، پديده‏اي مشترك ميان اسلام و غرب
است. غرب مي‏گويد: من توسعه طلبم و كشور گشايي مي‏كنم و با
اقناع يا زور و غلبه چيره مي‏شوم، و اسلام نيز همين را مي‏گويد اما كار
و انگيزه هر دو يكي نيست. مقياس و ملاك در اسلام و غرب اين است
كه هر يك مي‏خواهند در پرتو بنيان فكري‏اي كه از آن برخاسته‏اند،
قيمومت و رهبري كنند. از اين رو توسعه‏طلبي مشروع، آن است كه با
انگيزه و خاستگاه خود همخواني داشته باشد.

خاستگاه غرب بر اساس آزادي است و مقتضاي آن اين است كه به
آزادي ملت‏ها و گروه‏هاي ديگر احترام گذاشته، خود را به عنوان
نمونه برتر تمدن و پيشرفت بر آنان تحميل نكند، حتي اگر چنين
ادعايي، حقيقتي واقعي باشد؛ زيرا چنين تحميلي، نقض بنيان و اصل
آزادي است كه تمدن غربي به آن تكيه مي‏كند.

در صورت تجاوز، يا غرب در دفاع از آزادي، دروغ گفته، هدف
حقيقي‏اش استعمار و تصرف سرزمين‏هاي زير پرچم خود مي‏باشد
يا اين كه "آزادي" شايستگي ندارد بنيان فكري ونمونه والاي تمدن
انساني باشد. اگر ادعاي دفاع از آزادي نادرست باشد،
توسعه‏طلبي،دشمنانه و تجاوز كارانه است، و اگر آزادي شايستگي
ندارد نمونه برتر و اساس‏فكري تمدن باشد، در اين صورت
توسعه‏طلبي غربي توجيه و دليلي ندارد، به ويژه كه تمدن غربي ثمره
ذهنيت و آفرينش غربي است و تحميل آن به ملل ديگر، از ديد اين
ملت‏ها توسعه‏طلبي قومي است. از اين رو مسأله بيش از آن كه آزادي
و دموكراسي باشد، توسعه‏طلبي قومي و گروهي است، و اين علت
عدم پذيرش استعمار و متجاوز شمردنش به گروه‏ها و ملل است.

اما بنيان فكري اسلام، توحيد و وحدت گرايي است و جوهر
توحيد، چيرگي و قيمومت آسمان بر زمين است. نُمود طبيعي چنين
قيموميتي آن است كه پيروان توحيد، سيادت آن‏برزمين را چون


|135|

تكليف آسماني بر خود بپذيرند، تا توسعه‏طلبي اسلامي،
با خاستگاه خود(وحدت گرايي) همخواني داشته، رنگ و
بوي تجاوز و ستم را نداشته باشد، زيرا دراين‏صورت
تكليف آسماني خواهد بود، نه عملي شخصي از يك
مسلمان در برابر غير مسلمان، چنان كه توسعه‏طلبي
غربي، عملي شخصي از يك غربي در برابر شخصي غير
غربي‏است.

با انگيزه توحيد و وحدت‏گرايي، توسعه‏طلبي اسلام،
قوم‏گرايي نيست، زيرا توحيد، انديشه‏اي آسماني است،
نه دستاورد و ساخته بشري، تا اگر بر ديگران تحميل شد،
توسعه‏طلبي قومي به شمار آيد.
[235]
گزيده و جان پاسخ درخوري كه جناب شهيد صدر بدين
پرسش داده، آن است كه تقديم‏شد.


جنبه‏هاي جهان شمولي در منش شخصي شهيد صدر

منش شخصي شهيد صدر، منشي رسالت گونه و وابسته به
خاستگاهي آسماني است كه مبدأ و انگيزه‏هاي خاكي را، كه ميان
مردم‏به سبب ملاك‏ها و معيارهاي طولي و عرضي، تفاوت مي‏نهد،
به‏تمسخر مي‏گيرد. شهيد مي‏خواست خود از ابتكارات و
نوآوري‏هاي والايش كه بر معيارهاي خاكي تفوق و برتري داشت، با
ما سخن بگويد:

"هر وقت خط قرمز نظام كمونيستي و اشتراكي بر سر عراق سايه
مي‏افكند، هزار و يك بار خود را امتحان مي‏كنم و از خود مي‏پرسم:
اكنون من احساس درد شديدي مي‏كنم، چرا كه عراق در خطر
كمونيستي است، اما آيا همين درد را به همين اندازه احساس خواهم
كرد اگر اين خطر به جاي عراق متوجه ايران يا پاكستان و يا هر
سرزميني از مناطق اسلامي شود؟ آيا همان درد و ناراحتي را خواهم



|136|

داشت يا ناراحت نخواهم بود؟

اين پرسش را از خود مي‏پرسم تا خود را بيازمايم و ببينم دردي كه به خاطر نفوذ
كمونيست به عراق دارم، آيا براي خاطر ناني نيست كه از من بُريده خواهد شد يا موقعيت
شخصي‏ام را از بين خواهد بُرد، يا به سبب نظام و رژيمي است كه به وجود خواهد آمد؟ چرا
كه مصالح شخصي‏ام تا حدودي وابسته به اسلام است؛ پس آيا ناراحتي‏ام بدان خاطر است كه
اين مصالح شخصي به خطر خواهد افتاد؟ اگر چنين باشد، پس ناراحتي‏ام به خاطر رواج
كمونيست در عراق بيشتر از ناراحتي‏ام از رواج كمونيست در ايران يا پاكستان خواهد بود. اما
اگر ناراحتي‏ام به خاطر خداي تعالي باشد، اگر بدان خاطر باشد كه مي‏خواهم روي زمين، خدا
پرستش شود و مردم گروه گروه از دين خدا بيرون نروند، در اين صورت از حد ايران و عراق
و پاكستان فراتر مي‏روم و به فكر مصالح اسلام خواهم بود و با خطرهايي كه اسلام را تهديد
مي‏كند، به يك اندازه برخورد خواهم كرد، بي آن كه تفاوتي ميان عراق و ايران و پاكستان و يا
هر كجاي دنياي اسلام باشد...".
[236]

و به واقع چنين بود كه شهيد صدر براي تمامي سرزمين‏هاي اسلامي دل مي‏سوزاند و
براي هر پاره و قطعه‏اي از سرزمين‏هاي اسلامي، دردمند و انديشناك بود، چه لبنان و بحرين
و چه دردهاي مسلمانان هر كجاي ديگر. آن هنگام كه در برابر اشغال ستمگرانه افغانستان
توسط شوروي، مردم افغان استواري و پايداري كردند، طي پيامي، درود و سلام‏هاي خود را
بدانان ابلاغ كرده، همدردي و تألّم بسيار روحي و احساسات خود را در برابر اين محنت و
مصيبت ابراز داشت.

موضع و برخورد فداكارانه شهيد صدر در برابر انقلاب اسلامي، مثال و الگويي بي‏مانند
براي از خودگذشتگي در تمامي زمينه‏ها به خاطر اسلام و مسلمانان است. اگر افرادي را بيابيم
كه در جريان‏ها و براي مردمان و آرمان‏هايي خارج از چارچوب منطقه‏اي و قومي خود، قيام
و دفاع كرده‏اند، خيلي باعث افتخار نيست، اما رهبري بزرگ و مرجع ديني والا و انديشوري
عظيم را نيافته‏ايم كه تمامي وجودش، بلكه تمامي مسلماناني را كه رهبري مي‏كند، براي
مسلمانان ديگر فدا كند و در رهبر آن مسلمانان ذوب و فاني شود تا آن اندازه كه بارها آرزو
كند در دهي از دهات ايران، زير سايه او زندگي كند.
[237]

او به طلابش مي‏فرمود:
"بر شما واجب است با اين مرجعيت (امام خميني) برخورد عاطفي و شخصي نكنيد و روابط


|137|
خود با من را مانع بي‏طرفي‏تان قرار ندهيد. واجب است ملاك مصلحت اسلام باشد و هر
مرجعيتي توانست به اسلام خدمت كرده، اهداف آن را محقق سازد، واجب است در كنار او
ايستاده، از وي دفاع نماييد و در او ذوب شويد. اگر مثلاً مرجعيت آقاي خميني اين اهداف را
تحقق بخشد، روا نيست روابط تان با من، مانع از ذوب در مرجعيت ايشان شود". [238]

شهيد صدر به طلابش در ايران نوشت:

"بر هر فرد كه سعادتمند بود و توانست در سايه اين شخصيت بزرگ اسلامي (امام
خميني) زندگي كند، واجب است كه تمام كوشش و امكانات و خدماتي را كه در توان دارد،
مبذول داشته، همه را در خدمت تجربه‏اش گيرد... مرجعيت آقاي خميني كه امروز آمال و
آرزوهاي اسلام را در ايران نمودار كرده، مي‏بايست بدو توجه داشته، به او اخلاص ورزيد و
از مصالح ايشان حمايت كرد و در وجود عظيمش ذوب شد، به همان اندازه كه او در هدف
بزرگش ذوب و فاني شده است".
[239]

واژه "ذوب" در سخنان شهيد صدر نمايانگر معنايي ارزشمند و هدفي والاست. ايشان در
پاسخ به كساني كه بر جان وي يا خودشان مي‏ترسيدند (كه مبادا به ايشان يا اينان آسيبي جاني
رسد) اين گونه مي‏فرمايد:

براي تأكيد بر اين موضع و ديدگاه، شهيد صدر مشتاق بود با داده‏هاي فكري نادرش،
تجربه (انقلاب‏اسلامي) را به ديگر جاها ببرد. از اين رو سلسله بحث‏هاي "الإسلام يقود
الحياة" را به عنوان پشتوانه ضروري فكري اين تجربه نگاشت. وقتي نظام بعثي فتنه قوم
گرايي را در خوزستان برافروخت، سيد شهيد مايل بود به عنوان نماينده مراجع عالي ديني،
موضع و نظر نجف در برابر اين گونه حوادث شنيع و ناپسند را اعلام كند. از اين رو نامه‏اي
براي عرب‏هاي خوزستان فرستاد تا موضع و ديدگاه شرعي را براي آنان روشن سازد و آنان
را دعوت كرد:
"روح و جان برادري و اخوت اسلامي را كه در تاريخ، نمونه و بالاترين مَثَل و بهترين الگو در
همكاري و همياري جامعه متقيان و پارسايان است، به نمايش بگذاريد. در جامعه متقيان است
كه هيچ مسلماني بر مسلمان ديگر برتري و فضلي ندارد مگر به تقوا. اين جامعه، جامعه عمار


|138|
بن ياسر، سلمان فارسي، صهيب رومي و بلال حبشي است كه دل‏هاي آنان با انديشه و ايماني
بارور و آباد است كه از تمامي حدود و ثغور سرزمين‏هاي فتح شده، گذشته و فراتر رفته، نام و
نشان آسماني و رسالتي فراخاكي گرفته است. پس بايد دل‏ها يكي شود و در چارچوب رهبري
حكيمانه امام خميني و براي ساختن جامعه اسلامي بزرگي كه مشعلدار نور قرآن كريم به
تمامي جهان است، تمامي توان‏ها و قدرت‏ها ذوب گردد...". [241]

حكومت جاهلانه بعثي، عيسي خاقاني‏ [242] را فرستاد تا با زبان (و تعصب) عربي با شهيد
صدر سخن بگويد. وي به شهيد گفت: حوزه علميه عربي نيازمند ساختاري جديد است و
جز شما كسي نمي‏تواند چنين كاري بكند. من آماده‏ام تمامي دستورهاي شما در اين باره را
انجام دهم.

شهيد صدر بر ديدگاه آگاهانه خود پافشاري كرده، پاسخ داد: حوزه علميه نجف اشرف (با
ديگر حوزه‏ها) يك نظام دارد و جدايي‏ناپذير است. ما حوزه عربي يا فارسي و يا افغان
نداريم. در حوزه، عرب و فارس و افغان و پاكستاني و ديگر قوميت‏ها برابر هستند.

خاقاني پاسخ داد: اما آقاي من! عجم بر حوزه سيطره پيدا كرده، بيشتر مراجع از
آنان‏هستند!

سيد شهيد پاسخ داد: در حوزه جوّ آزادي هست و هر كس ثابت كند لياقت و شايستگي
دارد، پيش مي‏افتد و كسي نمي‏تواند او را منع كند.

خاقاني جواب داد: آقاي من! مي‏دانيد عجم‏ها در خوزستان چه بر سر عرب‏ها آورده‏اند؟!
جوانان‏شان را كشته، آبروي‏شان را ريخته و اموال‏شان را غارت كرده‏اند. خميني بر ضد عرب
موضع گرفته، آنان را خوار و كرامت‏شان را از بين برده است.

سيد شهيد گفت: من به تو اجازه نمي‏دهم اين حرف‏ها را بزني. آقاي خميني مرجع عادلي
است و بين عرب و عجم فرق نمي‏گذارد. اينجا، در نجف حقوق ماهيانه به عرب و عجم
مي‏داد، بي آن كه ميان آنان فرق بگذارد.

خاقاني گفت: معذرت مي‏خواهم... مي‏خواستم شما را آگاه كنم رخدادهاي دردناكي براي
عرب‏هاي خوزستان پيش آمده است.

سيد شهيد فرمود: عرب‏هاي خوزستان در سايه دولت اسلامي زندگي مي‏كنند. هر چيز
براي آنان هست، براي ديگران نيز هست و هر سختي دارند، ديگران هم دارند. دوست ندارم
بار ديگر اين حرف‏ها تكرار شود.
[243]


|139|

به سبب نرمخويي شهيد صدر، خاقاني بار ديگر تلاش خود را كرد، اما نظر و موضع سيد
شهيد سخت‏تر از دفعه پيش بود.

آن كه ديدگاه‏هاي سيد شهيد را بررسي كند، اشتياق بسيار وي را به ثبات و استقرار
ارزش‏هاي جهاني اسلام مي‏يابد و مي‏فهمد در هر گامي كه شهيد برمي‏داشت و هر سخني كه
مي‏گفت، اين افق و ديد فراگير وجود داشت.

امام خميني تلگرافي به سيد شهيد كرده و از ايشان خواسته بود عراق را ترك نكند. وي در
نامه جوابيه‏اي نوشت:

بهاي تمامي اين ديدگاه‏هاي قهرمانانه رسالت گونه اين بود كه قدرت حاكمه ستمگر
دست به اعدام ايشان زد، اما ازاين پس راه جاودانه و مجد و سربلندي استوار و پيوسته‏اش
آشكار مي‏باشد و نام و ياد شريفش پاينده مي‏ماند تا ديگران در خطّ و (ادامه دهنده راهش)
باشند، چرا كه طريق بزرگوران و طريق محمد و آل محمد(ص) است.



پي نوشت ها:
[182] .سوره بقره، آيه 213.ترجمه آيات:ناصر مكارم شيرازي.
[183] .يعني در روند و براساس جبر تاريخي از ديدگاه ماترياليست‏ها جوامع بشري به ناچار به سوي زندگي
اشتراكي روي مي‏آورند.
[184] .اشاره به آيه "لتكون علي الناس شهداء". [185] .باز اشاره به آيه "لتكونوا علي الناس شهداء". [186] .جهاني شدن (گلوبليزم). [187] .المدرسة القرآنية، ص 169، چاپ دارالتعارف. [188] .انبياء، آيه 92. [189] .مؤمنون، آيه 52. [190] .قصص، آيه 4. [191] .المدرسة القرآنيه، ص 229. [192] .اسراء، آيه 22.


|140|
[193] .نظرة عامة في العبادات. [194] .الاسلام يقود الحياة، ص 180، چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. [195] .رسالتنا، ص 59. [196] .المرسل، الرسول، الرساله، به تحقيق عبدالجبار الرفاعي، ص 194. [197] .همان، ص 191. [198] .حجرات، آيه 13. [199] .المرسل، الرسول، الرسالة، ص 186. [200] .همان، ص 190. [201] .اقتصادنا، ص 116. [202] .فرمانده عالي رتبه رومي در جنگ با اشكانيان كه به حمايت ازعامه، به تعقيب آخاذان وابسته به سناتورها پرداخت. ر.ك: دائرة المعارف فارسي. مترجم. [203] .اقتصادنا، ص 116 ـ 117. [204] .همان، ص 117 ـ 118. [205] .اهل البيت تنوع ادوار و وحدة هدف، ص 39 ـ 40. [206] .حديد، آيه 26. [207] .انعام، آيه 84. [208] .الاسلام يقود الاحياة، ص 166. [209] .بقره، آيه 143. [210] .الاسلام يقود الحياة، ص 166. [211] .فلسفتنا، ص 200. [212] .اقتصادنا، ص 27. [213] .المدرسة القرآنيه، ص 139 ـ 141. [214] .فلسفتنا، ص 339، اين بحث در فصل انديشه و آيين ماركس در اقتصادنا نيز آمده‏است. مترجم. [215] .براي آگاهي بيشتر ر.ك: اقتصاد ما، ترجمه محمد مهدي فولادوند، چ بنياد علوم اسلامي. مترجم . [216] .فلسفتنا، ص 400. [217] .اقتصادنا، ص 43. [218] .المجتمع و التاريخ، ج 1، ص 18، مؤسسة البعثة. [219] .المدخل الي التاريخ الإسلامي، ص 493. [220] .اقتصادنا، ص 21 ـ 22. [221] .اهل البيت تنوع أدوار و وحدة هدف، ص 137 ـ 138. [222] .همان، ص 93. [223] .همان، ص 89. [224] .همان، ص 82. [225] .همان، ص 91. [226] .همان، ص 139 ـ 140. [227] .همان، ص 63. [228] .همان، ص 138 ـ 139. [229] .همان، ص 79.


|141|
[230] .اسلام يقود الحياة، ص 15. [231] .همان، ص 18. [232] .همان، ص 169 ـ 172. [233] .انبيا، آيه 105. [234] .الإمام الشهيد محمد باقر الصدر، محمد الحسيني، ص 340. [235] .المجموعة الكاملة لمؤلفات السيدمحمدباقر الصدر، ج 13، ص 99. [236] .المحنة، ص 49 ـ 51. [237] .سنوات المحنة و ايام الحصار، نعماني، ص 164. [238] .همان، ص 163. [239] .همان، ص 164. [240] .همان، ص 248. [241] .همان، ص 259. [242] .شيخ عيسي شبيري آل خاقاني، رهبر گروه وابسته خلق عرب. [243] .سنوات المحنة...، ص 291 ـ 292. [244] .همان، ص 266.