|77|

حاكميت سياسي پيامبر(ص)در قرآن

محمدعلي رستميان

مقدّمه

1. آياتي كه به مسأله اطاعت از پيامبر(ص) مي‏پردازند

معناي اطاعت از پيامبر(ص)

تفويض كارها به پيامبر(ص)

محدوده اطاعت از پيامبر(ص)

شبهات درباره اطاعت از پيامبر(ص)

نفي كارها از پيامبر(ص) در قرآن كريم

حافظ، وكيل، مسلط، جبار نبودن پيامبر(ص)

انحصار وظيفه پيامبر(ص) در بشارت و ترساندن

2. آياتي كه ولايت پيامبر(ص) و اولويت ايشان نسبت به مؤمنان را مطرح مي‏كنند

3. آياتي كه درباره حكم پيامبر(ص) سخن مي‏گويند

معناي حكم پيامبر(ص)

4. آياتي كه پيامبر(ص) را محور در امور اجتماعي معرفي مي‏كند

محور بودن انبيا در ايجاد قسط در جامعه

اجازه گرفتن از پيامبر(ص) هنگام شركت در امور اجتماعي

محور بودن پيامبر(ص) در امور مالي جامعه

5. آياتي كه مؤمنان را به ايمان به پيامبر(ص) فرا مي‏خواند


همراه با پژوهشهاي مركز تحقيقات علمي

يكي از تحقيقاتي كه در مركز تحقيقات علمي دبيرخانه مجلس خبرگان رهبري به پايان رسيده
و در دست انتشار است، "حاكميت سياسي معصومان(ع)" مي‏باشد. اين تحقيق كه توسط
حجت‏الاسلام آقاي محمدعلي رستميان به سامان رسيده، از منظر قرآن و حديث به حاكميت
سياسي پيامبر(ص) و ديگر معصومان(ع) مي‏پردازد و به استناد اصلي‏ترين منابع كلامي و فقهي،
يعني قرآن و حديث اثبات مي‏كند كه آن پيشوايان، داراي حاكميت سياسي بوده و علاوه بر رسالت
تبليغ و هدايت، مسؤوليت مديريت جامعه و رهبري سياسي مردمان را نيز بر عهده داشته‏اند. آنچه
اينك پيش رو داريد بخشي از اين پژوهش است كه اختصاص به بررسي حاكميت سياسي
پيامبر(ص) در خلال آيات قرآن دارد. اميدواريم به زودي متن كامل تحقيق در قالب كتاب در اختيار
علاقه‏مندان قرار گيرد.


مقدّمه

آياتي كه درباره حاكميت سياسي پيامبر(ص) در قرآن كريم آمده است، به چند دسته
تقسيم مي‏شوند:

1. آياتي كه به مسأله اطاعت از پيامبر(ص) مي‏پردازند.

2. آياتي كه ولايت پيامبر(ص) و اولويت ايشان بر مؤمنان را مطرح مي‏كنند.

3. آياتي كه حكم پيامبر(ص) را مورد توجه قرار داده‏اند.


|78|

4. آياتي كه پيامبر(ص) را در امور اجتماعي، محور معرفي مي‏كنند.

5. آياتي كه مؤمنان را به ايمان به پيامبر(ص) به عنوان يكي از اركان تشريع فرا مي‏خوانند.


1. آياتي كه به مسأله اطاعت از پيامبر(ص) مي‏پردازند

اين دسته از آيات، اطاعت از پيامبر(ص) را به شكل‏هاي گوناگون مورد توجه قرار
داده‏اند. در مواردي "اطاعت شدن" را از اهداف همه پيامبران(ع) معرفي مي‏كنند:

و در مواردي با قرار دادن اطاعت از پيامبر(ص) در ادامه اطاعت از خداوند، مانند:

به تفسير آياتي مي‏پردازند كه در آن‏ها به اطاعت خداوند و پيامبر(ص) دستور داده
شده‏است:

و اين نكته را توضيح مي‏دهند كه در اين آيات، چه آن‏جا كه اطاعت از آن‏ها با دستور
جداگانه‏اي بيان شده است، مانند آيه‏اي كه گذشت، و چه در مواردي ديگر، مانند آيه:

مقصود اصلي، فرمان به اطاعت از پيامبر(ص) است و فرمان به اطاعت خداوند، امري
مسلّم، براي يادآوري و مقدمه چيني آورده شده است؛ زيرا وجوب اطاعت از خداوند
ـهمان‏طور كه در بحث‏هاي كلامي مطرح است ـ با شناخت مولويت او به وسيله عقل حاصل
مي‏شود و اثبات آن از راه مولوي، به دَور مي‏انجامد. پس فرمان به اطاعت خداوند، در
اين‏آيات، ارشاد مردم به چيزي است كه خود مي‏دانند و بيان اين حقيقت است كه اطاعت
ازپيامبر(ص) در ادامه اطاعت از خداوند است. شاهد بر اين مطلب، اين‏كه در هيچ
آيه‏اي‏فرمان به اطاعت از خداوند، به تنهايي نيامده است، در حالي كه در بسياري از
آيات،درباره پيامبر(ص)، يا به صورت فرمان از سوي خداوند، در كنار ديگر واجبات، آمده
است، مانند:

و يا به صورت فرماني از زبان خود پيامبران(ع) مانند:


|79|
(فاتقوا اللّه و اطيعون). [103]


معناي اطاعت از پيامبر(ص)

اكنون با توجه به معناي اطاعت، كه عبارت از "امتثال امر" است، اگر پيامبران از سوي
خود، هيچ امر و نهي‏اي نداشته باشند، نمي‏توان تصوري از معناي اطاعت از آنان داشت؛ زيرا
در اين صورت، ايشان صرفاً واسطه در ابلاغ فرمان‏هايي هستند كه از سوي خداوند صادر
مي‏شود و لازم مي‏آيد كه آوردن "اطيعوا الرّسول" در آيات، به منزله تكرار "اطيعوا اللّه" باشد،
در حالي كه هيچ نوع قرينه‏اي در كلام وجود ندارد و سخن اشخاص عادي، از اين‏گونه
استعارات گمراه كننده خالي است چه رسد به آيات قرآن كريم كه از لحاظ فصاحت، برترين
كلام است. از سوي ديگر، اين مشكل، در آياتي مانند (من يطع الرسول فقد اطاع اللّه) و (ما
ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن اللّه) بيش‏تر مي‏شود؛ زيرا لازمه اين سخن، دراين آيات،
اجازه دادن خداوند به مردم، براي اطاعت از خود او است!؟


تفويض كارها به پيامبر(ص)

با توجه به آن چه گذشته و نيز با توجه به آيات ديگر كه برخي فرمان‏هاي پيامبران(ع) را به
اقوام خود نقل مي‏كنند، مانند فرمان حضرت موسي به هارون، كه از او مي‏خواهد در ميان
مردم بماند و آنان را به سوي صلاح، پيش ببرد:

و مانند فرمان هارون به مردم:

و عتاب حضرت موسي به هارون، كه "آيا نافرماني مرا كرده‏اي؟"

هم چنين آن‏جا كه خداوند مؤمنان را از مخالفت كردن با دستورهاي پيامبر(ص) بر
حذرمي‏دارد:

و آياتي كه در آن‏ها، پيامبران(ع) نخست قوم خود را به عبادت خداوند و تقواي الهي، كه
به رعايت احكام نازل شده از سوي او به دست مي‏آيد فرا مي‏خوانند و سپس به اطاعت از

|80|

خود دعوت مي‏كنند، مانند:
(قال يا قوم اني لكم نذير مبين ان اعبدوا اللّه و اتقوه و اطيعون) [108]

روشن مي‏شود كه خداوند كارهايي را به پيامبران(ع) تفويض
كرده است تا با اذن او، در ميان مردم به آن چه صلاح آنان در آن
است، فرمان دهند و مردم نيز لازم است از ايشان اطاعت‏كنند.

در روايات نيز با استشهاد به آيات قرآن كريم، مسأله تفويض
امور به پيامبر(ص) به شكل‏هاي گوناگون مطرح شده است.
روايات بسياري با استشهاد به آيه (ما اتيكم الرّسول فخذوه و ما
نهاكم عنه فانتهوا)
[109] مسأله تفويض امور به پيامبر(ص) [110] و
تفويض امر دين به ايشان، [111] كه هر چه را او حلال كند، حلال
است و هر چه را او حرام كند، حرام‏ [112] ، و تفويض امر خلق به
پيامبر(ص) را مطرح مي‏كنند. [113]


محدوده اطاعت از پيامبر(ص)

از مسائلي كه درباره اطاعت از پيامبر(ص) مطرح است،
محدوده‏اي است كه بر مؤمنان لازم است در آن محدوده، مطيع
ايشان باشند. آيات و رواياتي كه درباره اين مسأله نقل
شدند،اطاعت از پيامبر(ص) را در سطح اطاعت از خداوند
مي‏دانند و نه در اين آيات و نه‏درآيات ديگر، حد خاصي براي آن
معرفي نشده است و از آن‏جا كه اطاعت از خداوند، مطلق است و
براي آن، نمي‏توان حدّي را تصور كرد، اطاعت از پيامبر نيز از
همين اطلاق‏برخوردار است. از اين رو، همه مفسران و كساني كه
به گونه‏اي از آيه (اطيعوا اللّه‏واطيعوا الرسول و اولي الامر
منكم)
[114] بحث كرده‏اند، چون اطاعت از "اولي الامر" نيز مطلق
است، در صدد تبيين عصمت آنان برآمده‏اند؛ زيرا اطاعت مطلق از
هيچ‏كس را بدون عصمت روا نمي‏دانند. [115]

آيات ديگري كه به بيان مسأله حاكميت سياسي پيامبر(ص)


|81|

مي‏پردازند و در آينده از آن‏ها بحث خواهيم كرد، مبيّن اين مسأله‏اند كه اطاعت از
پيامبر(ص)هم در امور شخصي افراد جاري است و هم در امور اجتماعي. در اين‏جا درباره
شأن نزول آيه:
(ما اتيكم الرسول فخذوه و مانهيكم عنه فانتهوا) [116]

كه مربوط به فيئ و تقسيم آن است و از سويي به امور اجتماعي و از سويي ديگر، به
منافع فردي اشخاص مربوط است، مي‏توان اشاره كرد كه اين امر، اين حقيقت را آشكار
مي‏كند كه پيامبر(ص) تصميم گيرنده درباره درآمدهاي عمومي است و طبق مصلحت
مي‏تواند آن را بين كساني كه در حصول آن دخالت داشته‏اند، به‏طور غير مساوي تقسيم كند.
هر چند مفهوم اين آيه شريفه، عام است و همه فرمان‏هاي پيامبر(ص) را ـ همان‏طور كه
روايات نيز بيان كننده آن است ـ شامل مي‏شود.


شبهات درباره اطاعت از پيامبر(ص)

شبهاتي درباره اطاعت از پيامبران(ع) مطرح شده است كه دسته‏اي از آن‏ها مربوط به
مسأله دين، به‏طور مطلق و نقش آن در زندگي مردم است و برخي ديگر از آن‏ها به خصوص
دين اسلام مربوط مي‏شود. هر چند بحث درباره قسمت اول، از موضوع اين نوشته، خارج
است و خود نياز به تحقيقي جداگانه دارد، ولي ازآن‏جا كه قرآن كريم، هم به بحث درباره
ديگر انبيا(ع) پرداخته‏وهم مباحث كلي درباره دين را مطرح كرده است، با بحث درباره
قسمت دوم، تا حدودي مباحث قسمت اول نيز تبيين مي‏شود.

برخي با استناد به آياتي از قرآن كريم، بر عدم ارتباط دين با زندگي‏روزمره مردم و عدم
تسلط پيامبر(ص) بر جامعه مؤمنان‏استدلال كرده‏اند و آن حضرت را تنها رسولي از سوي
خداوند معرفي كرده‏اند كه مأمور ابلاغ پيامي در باره مبدأ و معاد است‏و دين را نيز امري كه
فقط به اين دو شأن مي‏پردازد، تفسير كرده‏اند. از اين رو، رهبري اجتماع و دخالت در اموري
كه مربوط به امور شخصي افراد است را از حوزه وظيفه ايشان خارج دانسته‏اند. در بحث‏هاي
قبل، تا اندازه‏اي درباره دين و جايگاه پيامبران(ع) در قرآن‏كريم سخن گفتيم. در اين‏جا به
بحث درباره آياتي مي‏پردازيم كه به آن‏ها بر اختصاص وظيفه پيامبر(ص) به امور غير
اجتماعي استدلال شده است.


|82|


نفي كارها از پيامبر(ص) در قرآن كريم

يكي از آياتي كه به آن‏ها براي نفي امور از پيامبر(ص) استدلال شده، آيه‏اي است كه به آن
حضرت خطاب مي‏كند كه:

اين آيه، همان‏طور كه از سياق آيات ديگر معلوم است و مفسران نيز بيان كرده‏اند، [118]
مربوط به حادثه شكست مسلمانان در جنگ احد است و آن چيزي كه از پيامبر(ص) نفي
گرديده، شكست در اين جنگ و پيروزي در جنگ بدر است . آيه مي‏خواهد بگويد كه آن
نصرت، از سوي خداوند بود و اين شكست نيز ربطي به پيامبر(ص) ندارد؛ و شاهد بر اين
مطلب آيات بعد است كه در جواب شك مسلمانان در اين‏كه آيا آن‏ها از موقعيتي
برخوردارند، خداوند همه امور را به خود اختصاص مي‏دهد:
(انّ الامر كلّه للّه). [119]

با اين حال، اگر آيه را مطلق و مربوط به همه امور بدانيم، همان‏طور كه بعضي از روايات،
آن را مربوط به نگراني پيامبر(ص) از خبردادن از ولايت حضرت علي(ع) دانسته‏اند،
[120] باز
هم براي استدلال بر مطلوب كفايت نمي‏كند؛ زيرا اولاً در همين روايات، اين ايراد از سوي
شخصي مطرح شده كه خيال مي‏كرده است اين آيه مي‏گويد هيچ امري در دست
پيامبراكرم(ص) نيست و امام(ع) با استشهاد به آيه:
(ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا) [121]

به نفي آن استدلال پرداخته و بيان مي‏فرمايد كه خداوند همه چيز را در اختيار پيامبر(ص)
گذاشته است و آن گاه مورد آيه را مشخص كرده كه مربوط به ترس پيامبر(ص) از دشمنان، در
اظهار ولايت حضرت علي(ع) است.

ثانياً وقتي كه اين آيه را در كنار آيات ديگر در نظر بگيريم، مانند مسأله هدايت خواهد بود
كه خداوند آن را در برخي آيات، از پيامبرش نفي مي‏كند:
(و ما انت بهادي العمي عن ضلالتهم). [123]

و در مواردي به او نسبت مي‏دهد و او را هادي مي‏خواند:


|83|

زيرا در اين بحث نيز خداوند در آياتي، مانند آيه 7 از سوره حشر و نيز آيه:

"امر" را به پيامبر(ص)نسبت مي‏دهد و در آياتي ديگر، همه آن را به خود نسبت مي‏دهد:
(بل للّه الامر جميعا). [127]

و در آيه مورد بحث، آن را از پيامبر(ص) نفي مي‏كند. اين در حقيقت، برگشت به اين
مسأله دارد كه قرآن كريم همه چيز را در اختيار خداوند مي‏داند و او است كه اگر بخواهد،
چيزي را به كسي و از جمله، پيامبرانش مي‏بخشد و هرگاه توهّم شود كه شخصي مستقلاً
صاحب چيزي است، آن را از همه نفي كرده و به خود نسبت مي‏دهد؛ همان‏طور كه آن را در
اين آيه مشاهده مي‏كنيم:

هر چند كه با وجود آمدن "من" بر سر كلمه "الامر"، در آيه مورد بحث، اين آيه در امر
خاصي ظهور دارد كه در روايات نيز ـ همان‏طور كه ديديم ـ به امر خاصي تفسير شده است.


حافظ، وكيل، مسلط، جبار نبودن پيامبر(ص)

آيات ديگري كه درباره ارتباط نداشتن رسالت پيامبر(ص) با امور اجتماعي به آن‏ها
استدلال شده است،آياتي است كه تسلط و جبار بودن يا حافظ بودن و وكيل بودن پيامبر(ص)
بر مردم را نفي مي‏كند.
[129] در مورد اول، دو آيه در قرآن كريم آمده است كه در يكي سيطره و
تسلط پيامبر(ص) بر مردم نفي شده است و در ديگري جبار بودن ايشان:
(نحن اعلم بما يقولون و ما انت عليهم بجبّار)، [130]
(فذكّر انما انت مذكّر لست عليهم بمسيطر) [131]

اين آيات، هر دو در سوره‏هاي مكي آمده‏اند و همان‏طور كه از سياق آيات قبل و بعد
آن‏ها مشخص است، مربوط به امر هدايت و ايمان هستند؛ زيرا مخاطب آن‏ها مشركانند. از
اين رو، خداوند در اين دو آيه، مي‏خواهد اجباري بودن هدايت را نفي كند و به
پيامبرش(ص) مي‏گويد: تو با زور نمي‏تواني آنان را هدايت كني؛ زيرا دراين امر، من تو را
مسلط بر آنان قرار نداده‏ام؛ چون سنت الهي بر اين قرار گرفته كه خود مردم، با اختيار خود،
هدايت را بپذيرند و اگر قرار بود كه كسي به اجبار هدايت شود، خداوند، خود مي‏توانست


|84|

همه را مؤمن كند:
(ولو شاء ربك لآمن من في الارض كلّهم جميعاً). [132]

اين مطلب درباره آيه‏

واضح‏تر است؛ زيرا آيه (لست عليهم بمسيطر) تفسير آيه (فذكّر انما انت مذكّر) است و
در بخش بعدي، درباره حصر وظيفه پيامبر، در تذكر دادن، سخن خواهيم گفت.

از سوي ديگر، اگر اين آيات را شامل امور اجتماعي بدانيم و خطاب آن‏ها را شامل مؤمنان
در مدينه نيز بگيريم، آن‏چه اين آيات از پيامبر(ص) نفي مي‏كنند، صفت زورگويي و تسلط با
زور است و چنين اوصافي حتي در صورت قائل شدن به حاكميت سياسي پيامبراكرم(ص) از
ايشان منتفي است؛ زيرا حكومت حضرت، چون مبتني بر حق است بر اساس ايمان به خدا و
رسول و رفق و مدارا انجام مي‏پذيرد:

نه بر اساس جبّاريت و زورگويي، كه خداوند آن را در مقابل حكومت پيامبران(ع)
معرفي‏مي‏كند:

اما آياتي كه وكيل و حفيظ بودن پيامبر(ص) را نفي مي‏كنند، با آيات قبل، در اين جهت كه
مختص به هدايتند و در مقابل مشركان، قبل از ايمان، نازل شده‏اند، يكسانند. آيه 107 از سوره
انعام، جامع هر دو عنوان است و آيه قبل از آن، با فرمان به پيامبر(ص)كه "تنها تابع وحي باش"
آغاز مي‏شود:
(و اتبع ما يوحي اليك من ربّك لا اله الا هو و اعرض عن المشركين و لو شاء اللّه ما اشركوا و
ما جعلناك عليهم حفيظا و ما انت عليهم بوكيل).

از اين رو، هر چند اين آيات، مسؤوليت حفاظت و وكالت را از دوش پيامبر(ص) بر
مي‏دارند، ولي خطاب آيه در اين مورد، متوجه مشركان است. علامه طباطبايي در اين
باره‏مي‏فرمايد:
كلام خداوند: "و ما جعلناك عليهم حفيظاً و ما انت عليهم بوكيل" هم‏چون قسمت‏هاي قبل آيه،
براي دلداري پيامبر(ص) و آرامش نفس او است و مثل اين‏كه از "حفيظ"، كسي اراده شده است
كه اداره امور و جور مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق وغيره را بر عهده دارد و از "وكيل"، كسي


|85|
كه موظف به اداره كارهاي موكَّلُ‏عنه است تا بدين وسيله، نفعهايي را كه او در معرض آن است،
برايش كسب و ضررها را از او دور كند. پس معناي آيه به‏طور خلاصه اين است كه نه امور
تكويني مشركان و نه امور حيات ديني آنان، هيچ‏كدام بر عهده تو نيست تا رد دعوت تو و عدم
قبول آن از سوي آنان تو را محزون كند. [136]

از سوي ديگر، مي‏بينيم كه اين وضعيت، پس از تشكيل جماعتي مسلمان بر گرد
پيامبر(ص) متفاوت مي‏شود و مسؤوليت ايشان براي حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت
گذاشته مي‏شود. در روايتي‏
[137] ابن‏عباس مي‏گويد: آيه‏اي سنگين‏تر از اين، بر پيامبر نازل نشد
و از اين رو، هنگامي كه اصحاب به او گفتند: اي پيامبر! پيري زودهنگام به سراغ شما آمد،
فرمود: "سوره هود و واقعه، مرا پير كرد".

در روايت ديگري شخصي علت اين مسأله را مي‏پرسد و پيامبر(ص) به آيه (فاستقم كما
امرت) اشاره مي‏فرمايند. امام خميني‏1 خصوصيت اشاره پيامبر(ص) به اين آيه از سوره
هود، نه از سوره شورا را به علت ذيل آن دانسته‏اند كه با خطاب به پيامبر(ص) استقامت امت
را نيز از ايشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است و گرنه، پيامبر(ص) در استقامت
خويش مشكلي نمي‏ديد كه به علت آن، زود هنگام پير گردد.
[138]


انحصار وظيفه پيامبر(ص) در بشارت و ترساندن

براي نفي وظيفه پيامبر(ص) براي دخالت در امور اجتماعي، هم‏چنين به آياتي استدلال
شده است كه آن حضرت را انحصاراً نذير يا نذير و بشير مي‏خوانند:
(ان انا الاّ نذير و بشير لقوم يؤمنون). [140]

پس پيامبران وظيفه‏اي جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ايشان نيز
در همين حيطه است و ربطي به امور اجتماعي ندارد.
[141]

با بررسي آياتي كه داراي چنين محتوايي هستند، مشخص مي‏شود كه همه آن‏ها در برابر
كافران و مشركان جهت‏گيري مي‏كنند، چه آياتي كه در ابتداي بعثت پيامبر(ص) نازل
گرديده‏اند و چه آياتي كه در مدينه و پس از هجرت؛ مانند:

و اين مطلب درباره همه پيامبران(ع) عموميت دارد كه وظيفه ابتدايي آنان ترساندن و


|86|

سپس بشارت دادن بوده است. از اين‏جا اين مطلب آشكار مي‏شود
كه وظيفه پيامبران ـ همان‏طور كه راه منطقي آن نيز همين‏گونه
است و ترتيب نزول آيات قرآن كريم نيز بر آن دلالت دارد ـ داراي
مراحل مختلفي بوده است. در ابتداي بعثت، هنگامي كه هنوز يار
و ياوري نداشته‏اند، جز ترساندن و بشارت دادن كاري
نمي‏توانسته‏اند انجام دهند؛ زيرا مخاطبي جز كافران و مشركان
نداشته‏اند. هر چند اين وظيفه، تا پايان رسالت، يعني تا هنگامي كه
در محدوده جغرافيايي رسالت آنان افراد غير مؤمن وجود
داشتند، بر عهده ايشان بوده است؛ اما اين آيات نمي‏توانند درباره
وظيفه آنان در برابر مؤمنان، مطلبي را مشخص كند؛ زيرا در
وضعيت جديد، مخاطبان به‏طور كلي متفاوت هستند.

با دقت در آيات قرآن كريم، پي مي‏بريم كه وظيفه ترساندن و
بشارت دادن پيامبران(ع) تا مرحله ايمان است و از آن به بعد،
وظايف مهم ديگري، هم بر عهده آنان و هم بر عهده پيروانشان
گذاشته مي‏شود. در آيات 8 به بعد از سوره فتح، اين مطلب به
خوبي آشكار است. خداوند نخست وظيفه شهادت و بشارت و
ترساندن پيامبر(ص) را بيان مي‏كند و غايت آن را ايمان مردم به
خداوند و رسول او و سپس ياري و تعظيم او قرار مي‏دهد و سپس
بيعت كنندگان با پيامبر(ص) را بيعت كنندگان با خداوند معرفي
مي‏كند و به مدح كساني كه به عهد و پيمان خويش وفادارند و
هيچ‏گاه مخالفت با پيامبر(ص) را روا نمي‏دارند و به مذمت تخلف
كنندگان مي‏پردازد. از اين رو، اطاعت و گوش به فرمان
پيامبر(ص) بودن، بعد از مرحله ايمان است و انذار و بشارت،
مربوط به مرحله قبل از آن. شاهد بر اين مطلب، اين است كه همه
آياتي كه سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفت با پيامبر
مي‏گويند، آياتي مدني و مربوط به جامعه اسلامي و مخاطبان آن،
مؤمنان هستند.


|87|

پرسشي كه در اين‏جا باقي مي‏ماند، درباره آياتي است كه وظيفه پيامبر(ص) را منحصر در
ترساندن يا بشارت و ترساندن مي‏دانند.

در پاسخ، نخست بايد گفت كه حصر دو گونه است: حصر حقيقي و حصر اضافي . حصر
اضافي در مواردي به كار مي‏رود كه چيزي را نسبت به اوضاع و احوال و شرايطي خاص
نسبت به چيز ديگري مي‏سنجيم كه در اين صورت، حصر نيز مختص به همان مورد مي‏شود
و موارد ديگر را در بر نمي‏گيرد؛ اما حصر حقيقي، بر خلاف آن، شامل همه شرايط و همه
چيزها مي‏شود. با دقت در آيه:

معناي حصر اضافي روشن مي‏شود؛ زيرا اگر حصر حقيقي باشد، لازم مي‏آيد تا كار
پيامبر(ص) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، در حالي كه با نظري اجمالي به آيات بعد، در
مي‏يابيم كه اين حصر، در پاسخ به اين ايراد مشركان بر پيامبر(ص) وارد شده است كه چرا بر
ما فرشته‏اي نازل نشده است.

از اين رو، وقتي به آيات قبل و بعد؛ در مواردي كه انحصار وظيفه پيامبران، در ترساندن و
بشارت دادن را مي‏رساند، مراجعه كنيم، مي‏بينيم كه همه اين حصرها در برابر
درخواست‏هاي نابه‏جاي كافران و مشركان بوده است كه از پيامبر(ص) مي‏خواستند زمان
قيامت را براي آنان مشخص كند يا عذاب را بر آنان نازل كند و يا اين‏كه چرا گنج بر
پيامبر(ص)فرود نمي‏آيد و فرشته‏اي به همراه ندارد و...:

و هيچ گاه در صدد حصر وظايف واقعي پيامبر(ص) در اين امور نبوده‏اند.

دليل ديگر بر اضافي بودن حصر در اين موارد، اختلاف وظايف پيامبر(ص) است در
آياتي كه در آن‏ها حصر وجود دارد و هم‏چنين در همه آياتي كه درباره وظايف ايشان سخن
گفته‏اند، به گونه‏اي كه بعضي از آن‏ها تنها حضرت را نذير مي‏دانند و بعضي، نذير و بشير و
برخي ديگر، كه در آن‏ها نيازي به حصر نبوده، اين وظايف را به تفصيل بيان كرده‏اند:


|88|


2. آياتي كه ولايت پيامبر(ص) و اولويت ايشان نسبت به مؤمنان را مطرح مي‏كنند

قبلاً(در فصول پيشين تحقيق) درباره معناي ولايت سخن گفتيم و نتيجه گرفتيم كه اين
كلمه، همواره مقارن با نوعي تسلط بر امور فردي يا اجتماعي است. از اين رو، در اين‏جا در
محدوده آياتي كه ولايت پيامبر(ص) را مطرح مي‏كنند، به بررسي محدوده ولايت
پيامبراكرم(ص) مي‏پردازيم.

از گذشته، كساني كه درباره ولايت پيامبر(ص) با نگرش حاكميت ايشان بر امور، بحث
كرده‏اند، وجوه گوناگوني را براي محدوده آن مطرح كرده‏اند كه محدودترين آن‏ها اختصاص
آن به امور اجتماعي و امور شخصي است؛ ولي اخيراً با برداشتي خاص از معناي ولايت و
نگرشي منفي درباره دخالت انبيا(ع) در امور اجتماعي، بحث‏هايي درباره اختصاص ولايت
پيامبر(ص) به افرادي كه خود توانايي اداره امور خويش را ندارند، مانند كودكان و ديوانگان،
مطرح شده است و آن‏گاه كه بر طبق آيه:

بحث از اولويت پيامبر(ص)نسبت به امور مؤمنان از خود آنان، پيش مي‏آيد، آن را به
موردي اختصاص مي‏دهند كه در اين امور، بين ولايت مؤمنان و پيامبر(ص)تعارض حاصل
شود.
[147] آقاي حائري يزدي در اين‏جا صريحاً ولايت را به مورد حَجْر اختصاص مي‏دهد و از
اين رو، بر تعبير "ولايت فرزانگان"، كه از سوي آيةاللّه جوادي آملي مطرح گرديده، ايراد
مي‏گيرد كه بين فرزانه بودن و ولايت، تناقض وجود دارد.

به نظر مي‏رسد نقدكننده محترم به اصل مقاله‏ [148] توجه نكرده است؛ زيرا در مقاله به
تفصيل در باره تفاوت بين ولايت بر محجوران و ولايت بر جامعه، كه مقتضي آيه (انما
وليكم اللّه و رسوله و...) است، سخن گفته و احكام هر يك رإ؛(( جداگانه بيان كرده است و در
پاسخ به نقد نيز اين مطلب، دوباره توضيح داده شده است.

در مورد ولايت تشريعي پيامبراكرم(ص) و براي روشن شدن معناي آن توجه به اين نكته
ضروري است كه وقتي درباره ولايت تشريعي پيامبر(ص) سخن مي‏گوييم، مقصود
قانون‏گذاري و اداره امور اجتماع است و اين همان بحث از امارت و ضرورت وجود امير
براي اجتماع است (لابد للناس من امير...) كه ممكن است به انتخاب مردم تحقق يابد يا
هم‏چون حكومت‏هاي ديكتاتوري، با زور و يا به انتصاب از سوي خداوند باشد كه در همه


|89|

موارد، حاكميت و ولايت بر مردم، از سوي شخص حاكم وجود دارد؛ زيرا حتي در آن‏جا كه
مردم شخصي را براي اداره امور خويش بر مي‏گزينند و رتق و فتق امور خويش را به او
مي‏سپارند، او براي اداره اجتماع، مجبور به وضع قوانين، اجراي آن‏ها و مجازات تجاوزگران
است و حتي در بسياري امور شخصي افراد نيز دخالت مي‏كند كه آنان شايد راضي به آن
نباشند. بنابراين قبول ضرورت حكومت براي جامعه با قبول نحوه‏اي از ولايت براي حاكم
نسبت به امور جامعه ملازم است.

اختصاص ولايت به باب حَجر، همان‏طور كه در پاسخ آيةالله جوادي آملي به نقد مقاله
ايشان آمده است، نقض‏هاي بسياري نيز در ابواب فقهي دارد؛ زيرا در باب‏هاي مختلف،
مانند قضا، حدود، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر و حتي ازدواج دختران و نماز جمعه، به
ولايت‏هايي از سوي امام، فقها، پدر و ...برخورد مي‏كنيم كه هيچ يك ربطي به حَجْر
مولّي‏عليه ندارد. حتي در باب نماز جمعه، عده‏اي از فقها با برداشت از بعضي روايات، امام
معصوم(ع) را متولي برگزاري آن دانسته‏اند و در زمان غيبت، اقامه آن را روا نمي‏دارند.

درباره آيه (النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم)، ظهور آيه ـ همان‏طور كه آيةالله جوادي
آملي‏
[149] و مفسران ديگر گفته‏اند ـ ، بر اين دلالت دارد كه پيامبر(ص) نسبت به خود مؤمنان
اولويت دارد نه نسبت به ولايت مؤمنان، آن گونه كه از سخن آقاي حائري فهميده مي‏شود و
معناي اولويت پيامبر(ص) نسبت به آنان، تقدم رتبي در امور و كارهايشان است كه اگر در
موردي پيامبر(ص) تصميمي گرفت، حتي اگر مربوط به امور شخصي آنان باشد، ديگر نوبت
به خودشان نمي‏رسد كه بخواهند در آن باره، نظري داشته باشند؛ ولي اگر پيامبر(ص) نظري
نداشت ـ همان‏طور كه در بيش‏تر امور، كه به‏طور صحيح به دست مؤمنان اداره مي‏شود ـ خود
آنان به رتق و فتق امور مشغول مي‏شوند؛ همان‏طور كه اين مطلب، از آيه (و ما كان لمؤمن و لا
مؤمنة اذا قضي اللّه و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم) [150] استفاده مي‏شود؛ زيرا شأن
نزول اين آيه شريفه، دخالت و حكم پيامبر(ص) در يك امر شخصي، يعني ازدواج زينب
بنت جحش، براي برطرف كردن يك سنت اجتماعي غلط بود و اولويت حضرت را، هم در
امور شخصي مؤمنان و هم در امور اجتماعي آنان بيان مي‏كند.

به نظر مي‏رسد با توجه به عصمت پيامبر(ص) بحث از اين‏كه ايشان تا چه حد بر امور
شخصي افراد ولايت دارند، بي مورد است، هر چند در بحث‏هاي ديگر، براي مشخص شدن
دايره ولايت‏فقيه، امري لازم به نظر مي‏رسد. از اين رو، در اين‏جا از اين بحث صرف نظر كرده


|90|

و با سخن علامه طباطبايي درباره آيه (النبي اولي بالمؤمنين...) اين بحث را به پايان مي‏بريم:
انفس مؤمنان، همان مؤمنان است. پس معناي آيه اين است كه پيامبر(ص) از خود آنان به
خودآنان اولويت دارد و معناي اولويت، رجحان جانب پيامبر(ص) است هنگامي كه امر داير
بين ايشان و ديگران شود. پس خلاصه اين‏كه هر چه مؤمن براي خودش قائل است، مانند
حفاظت و محبت و مراقبت و بزرگي و قبول دعوتي و به اجرا گذاشتن اراده، پس پيامبر(ص) از
خودش به آن امر اولي است و اگر امر بين پيامبر(ص) و خودش در يكي از آن‏ها داير شود،
جانب پيامبر(ص) بر خودش ارجحيت دارد. [151]

در روايات نيز اين مطلب به شكل‏هاي گوناگون بيان شده است. بحث روايي درباره آيه
(انّما وليكم اللّه...) را به بخش بعد(تحقيق) موكول مي‏كنيم. درباره آيه (النبي اولي بالمؤمنين
...) نيز روايات بسياري از سوي شيعه و اهل سنت نقل شده كه پيامبر(ص) با استشهاد به اين
آيه شريفه، حضرت علي(ع) را به ولايت بر مردم نصب فرموده و گفتند: "من كنت مولاه فهذا
علي مولاه". در روايتي از امام موسي بن جعفر(ع) همين مضمون نقل شده است كه
پيامبر(ص) نوزده روز پيش از وفاتشان اين مطلب را سومين بار، براي مردم بيان كردند.
[152]

در روايت ديگري، امام(ع) ولايت پيامبر(ص) را به ولايت پدر بر پسر تشبيه مي‏كنند كه
بر پسر لازم است از پدر اطاعت كند و اگر پسر، فقير باشد، پدر نيز مخارج او را بر عهده
مي‏گيرد. پس بر مؤمنان نيز لازم است از پيامبر(ص) اطاعت كنند و پيامبر(ص) نيز مؤونه آنان
را بر عهده مي‏گيرد. آن گاه همين مقام را براي حضرت علي(ع) و ديگر ائمه(ع) بيان مي‏كنند و
به آيه (و بالوالدين احسانا) بر پدر بودن ايشان استشهاد مي‏كنند.
[153]


3. آياتي كه درباره حكم پيامبر(ص) سخن مي‏گويند

دسته سوم از آياتي كه به حاكميت سياسي پيامبر(ص) مي‏پردازند، ايشان را حاكم در ميان
مردم معرفي مي‏كنند. اين آيات، به سه صورت در قرآن كريم مطرح شده‏اند: يك دسته، هدف
از فرو فرستادن كتاب بر حضرت را حكم بين مردم معرفي مي‏كند:

دسته ديگر، مقتضاي ايمان را حاكم كردن پيامبر(ص) در امور اختلافي بين مؤمنان و
تسليم حكم ايشان بودن، مي‏داند:


|91|

و دسته سوم، حكم ابتدايي پيامبر(ص) را در امور آنان نافذ دانسته و اختيار آنان را در اين
موارد، سلب مي‏كند:

در مباحث قبل (تحقيق) گفتيم كه "حكم" در قرآن كريم، مربوط به امر قانون‏گذاري و
تشريع است؛ زيرا حكم، به‏طور انحصاري در اختيار خداوند است:

گاهي نيز به كتاب و گاه به پيامبران(ع) نسبت داده شده است. از اين رو، تشريع خداوند در
قالب كتاب و كلام پيامبران(ع)، احكام كلي مورد نياز مردم را بيان مي‏كند؛ همان‏طور كه اين
آيه شريفه، بر آن دلالت دارد:

و امور حكومتي، كه بستگي به شرايط مختلف دارد، و همين‏طور امور قضايي جزئي، كه
بر طبق قوانين كلي، در موارد مختلف صادر مي‏شود، بر عهده پيامبر(ص) است:

علامه طباطبائي‏1 در اين باره مي‏فرمايد:

روايات نيز با استشهاد به آياتي كه حكم را به پيامبر(ص) نسبت مي‏دهند، مسأله تفويض
امور دين و دنياي مردم را به او، مطرح مي‏كنند. از امام صادق(ع) روايت شده است:

در روايت ديگري از امام صادق(ع) نقل شده است:
انّ اللّه عزّوجلّ ادّب نبيّه فلمّا اكمل له الادب قال: "انّك علي خلق عظيم" ثم فوّض اليه


|92|
امرالدين و الامة ليسوس عباده فقال عزّوجلّ: (ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهاكم
عنه‏فانتهوا). [162]


معناي حكم پيامبر(ص)

سياق آيات با اختصاص آن به مورد قاضي تحكيم، كه در مورد آيه 36 سوره اعراف
احتمال داده شده است،
[163] منافات دارد؛ زيرا اولاً همان‏طور كه از آيات و روايات، روشن شد،
اين حكم به پيامبر(ص) همان حكم انحصاري خداوند است كه به او تفويض شده است و
مورد آن، امور دين و جامعه مؤمنان مي‏باشد. ثانياً در آيه (فلا و ربك لا يؤمنون حتي
يحكموك...) نيز با رجوع به آيات قبل مي‏بينيم كه ابتدا آيه (اطيعوا الله و اطيعوا الرسول...)
قرار دارد و سپس به اين مسأله پرداخته شده كه هرگاه به مردم گفته مي‏شود كه به سوي آن چه
خدا نازل كرده و به سوي رسول بياييد، منافقان از رسول اعراض مي‏كنند. آن گاه اين حكم
كلي، درباره همه پيامبران مطرح گرديده كه (ما ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن اللّه) و سپس
آيه مورد نظر نازل شده است و مؤمنان را كساني قلمداد كرده كه اولاً پيامبر را در بين خود
حاكم گردانند؛ يعني ملزم هستند كه او را حاكم كنند. ثانياً از دل و جان، به حكم او راضي
وتسليم باشند و در آيه بعد، يكي از احكامي را كه احتمال داشت از سوي پيامبر(ص) صادر
گردد، با اين مضمون توضيح مي‏دهد كه "اگر ما به آنان دستور مي‏داديم كه همديگر را بكشيد
يا از شهر و ديارتان خارج شويد، جز عده اندكي آن را اجرا نمي‏كردند". در روايتي از امام
صادق(ع) در توضيح آيه (فلا و ربك لا يؤمنون...) آمده است:
لو انّ قوماً عبدوا اللّه وحده لا شريك له و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة و حجّوا البيت و صاموا
شهررمضان ثم قالوا لشي‏ء صنعه اللّه او صنعه النبي ألّا صنع خلاف الذي صنع؟ او وجدوا ذلك
في قلوبهم لكانوا بذالك مشركين ثم تلا هذه الاية: (فلا و ربّك...) ثم قال ابو عبداللّه:
فعليكم‏بالتسليم. [164]

ثالثاً در آيه مورد استشهاد، براي حمل حكم پيامبر(ص) بر قاضي تحكيم ـ همان‏طور كه
قبلاً هم توضيح داده شد ـ مسأله روشن‏تر است؛ زيرا در آن‏جا اصلاً سخن از پذيرش يا عدم
پذيرش نيست تا حمل بر قضاوت در امور شود، بلكه بحث در اين است كه هرگاه امر مبرمي
از سوي خدا و رسول صادر گرديد، ديگر مؤمنان از خود اختياري ندارند؛ يعني حتي اموري
كه به‏طور عادي در اختيار خودشان است، با حكم خدا و رسول، از آنان سلب مي‏شود. اين
مطلب، حكايت از اين مي‏كند كه حكم پيامبر(ص) شامل همه دستورهايي است كه ايشان در


|93|

موارد مختلف داده‏اند و حتي عمل به اين احكام، اعم از اين است كه او حضور داشته باشد يا
نه و در صورت عدم حضور او نيز اگر مسأله‏اي پيش آيد كه حكمش از سوي پيامبر(ص)
صادر شده باشد، عمل به آن لازم است.


4. آياتي كه پيامبر(ص) را محور در امور اجتماعي معرفي مي‏كند


محور بودن انبيا در ايجاد قسط در جامعه

قرآن كريم يكي از اهداف بعثت انبيا(ع) را اقامه قسط در جامعه انساني معرفي مي‏كند:

عدالت اجتماعي يكي از آرزوهاي جوامع بشري در طول تاريخ بوده و هست و همه
كساني كه به گونه‏اي اداره جامعه را بر عهده دارند يا مي‏خواهند بر عهده بگيرند، آن را به مردم
نويد مي‏دهند و خداوند نيز پيامبران(ع) را با همين هدف، به ميان مردم فرستاده است و ابزار
لازم را نيز، كه عبارت از كتاب و ميزان باشد، در اختيار آنان قرار داده است (ناگفته نماند كه
قسط در مورد انبيا، دايره‏اي بسيار وسيع‏تر از آن‏چه مربوط به زندگي مادي انسان است، را
شامل مي‏شود).

نكته‏اي كه در آيه شريفه وجود دارد ـ و جزو سنت‏هاي تغييرناپذير خداوند است ـ اين
است كه مردم در پذيرش هدايت تشريعي خداوند، مختارند. از اين رو، رهبري پيامبران بر
اساس ايمان تحقق مي‏يابد، نه بر اساس زور و اجبار و در اين آيه نيز پس از تأمين محورهاي
تحقق قسط در اجتماع، كه عبارتند از: رهبري معصومان و قانون، قيام به قسط بر عهده خود
مردم گذاشته شده است. جالب اين‏كه قوه قهريه، كه يكي از ضروريات براي اصلاح جامعه
است، در مرحله بعد قرار داده شده است و هدف از آن، نصرت پيامبران(ع) و خداوند بيان
شده است:

در نتيجه، اجرا شدن قسط در جامعه به وسيله پيامبران(ع) پس از ايمان به آنان تحقق
خواهد يافت و پيش از اين مرحله ـ همان‏طور كه گذشت ـ وظيفه ايشان انذار براي ايمان
آوردن كافران و مشركان است كه خود، نوع ديگري از قسط است، زيرا در منطق قرآن كريم
(انّ الشرك لظلم عظيم)
[167] شرك ظلم بزرگي است. از اين‏جا اين پرسش نيز پاسخ داده


|94|

مي‏شود كه چرا عده‏اي از پيامبران(ع) به رهبري مردم نپرداختند؟ علت آن را بايد در عدم
پذيرش ايشان از سوي اقوام مخاطبشان جست‏وجو كرد به گونه‏اي كه شرايط تحقق يك
جامعه مؤمن، كه تابع ايشان باشد، فراهم نگرديد.


اجازه گرفتن از پيامبر(ص) هنگام شركت در امور اجتماعي

در سوره نور، خداوند بر محوريت پيامبر(ص) در امور اجتماعي تأكيد مي‏كند و مؤمنان
را كساني قلمداد مي‏كند كه در اين امور، تابع او هستند:

اين آيه شريفه، نقش رهبري مؤمنان را به پيامبر(ص) نسبت مي‏دهد و تقدم امور
اجتماعي بر امور شخصي را بيان مي‏كند و تذكر مي‏دهد كه در امور اجتماعي، هيچ كس حق
تك‏روي و عمل بر اساس رأي و نظر خويش را ندارد و بايد همه امور با اجازه پيامبر(ص)
انجام گيرد. البته به پيامبر نيز سفارش مي‏كند كه اگر افرادي براي رفع گرفتاري‏هاي شخصي
از تو اجازه خواستند، به آنان اجازه بده؛ ولي اين اجازه نيز به خواست آن حضرت بستگي
دارد. در آيه بعد نيز به اين محوريت، به گونه‏اي ديگر توجه شده و دعوت پيامبر(ص) به
عنوان رهبر، غير از دعوت ديگران تلقي گرديده و به آثار زيان‏بار مخالفت با دستورهاي
ايشان، كه تحقق فتنه يا نزول عذاب است، پرداخته شده است:

علامه طباطبايي در اين باره مي‏فرمايد:

بدين ترتيب، با توجه به سياق آيات، اين احتمالات كه مراد از خواندن رسول، صدا زدن
مردم اسم رسول خدا را، مانند ديگر مردم باشد، يا مقصود از مخالفت از امر، در
(فليحذرالذين يخالفون) دستور خداوند باشد، منتفي مي‏گردد، هر چند اگر اين احتمالات


|95|

را درست نيز فرض كنيم، صراحت آيات در محوريت پيامبر(ص) در امور اجتماعي، بر جاي
خود باقي است.


محور بودن پيامبر(ص) در امور مالي جامعه

از محورهاي مهم در امور اجتماعي، امور مالي است. در اسلام سه محور مهم براي تحقق
عدالت اجتماعي، در اين بعد در نظر گرفته شده است كه هر سه در اختيار پيامبر(ص) به
عنوان رهبر اجتماع قرار داده شده است. زكات، خمس و انفال، اين سه محور را تشكيل
مي‏دهند (هر چند صدقات و كفارات واجب و مستحب ديگري نيز در اين زمينه مطرحند كه
بيش‏تر جنبه فردي دارند و قابل پيش‏بيني نيز نيستند).

خداوند پيامبر(ص) را متولي امور زكات قرار داده و از مؤمنان مي‏خواهد به سهمي كه از
سوي خداوند و پيامبر(ص) به آنان داده مي‏شود، راضي باشند:

و پيامبر(ص) است كه سهام افراد و نيز افرادي را كه مشمول زكات هستند، معيّن مي‏كند.
علاوه بر اين‏كه يكي از مصاديق آن، كه في سبيل اللّه است، هنگام مصرف نيز نياز به
سرپرست‏دارد.

انفال و خمس نيز مانند زكات هستند، غير از اين‏كه انفال، تنها ويژه خداوند:

ولي در خمس افراد ديگري نيز شريكند:

آن چه در اين‏جا مهم است و روايات هر دو باب، بر آن دلالت دارد، سرپرستي
پيامبر(ص) و پس از ايشان، امام‏1 بر خمس و انفال است به گونه‏اي كه اين دو زير نظر ايشان
به مصارف خود مي‏رسند و هرچند پيامبر(ص) و امام(ع) براي امور شخصي خويش
مي‏توانند از اين دو منبع استفاده كنند، ولي مهم‏ترين مصرف آنها براي اداره امور حكومت و
عدالت اجتماعي است؛ از جمله اين روايات، حديثي است كه پس از بيان مواردي كه در آن،
خمس واجب است، مي‏فرمايد:


|96|

و در ادامه روايت، والي را تقسيم كننده خمس، بين ديگر شركا معرفي مي‏كند و اگر پس از
رفع نياز آنان چيزي زياد بيايد، آن را ويژه والي مي‏داند و اگر كمبودي باشد، بر عهده والي
است كه آن را تكميل كند
[175] .

هم‏چنين درباره مصرف اموالي كه نزد والي است، مي‏فرمايد:

آن گاه به مسأله انفال مي‏پردازد و آن را در اختيار پيامبر(ص) و سپس والي مي‏داند. [177]

روايات ديگري نيز به همين مضمون، نقل شده است. [178]


5. آياتي كه مؤمنان را به ايمان به پيامبر(ص) فرا مي‏خواند

در قرآن كريم آياتي وجود دارد كه مؤمنان را به ايمان به خداوند و رسول(ص) فرا
مي‏خواند. در بعضي از اين آيات، خداوند و رسول(ص) هر دو ذكر شده‏اند:

هر چند اين آيات نيز براي استدلال بر مطلوب، كفايت مي‏كند، ولي چون ممكن است بر
مراتب ايمان قلبي حمل شود، آيه‏اي را دراين باره مي‏آوريم كه مؤمنان را به ايمان به رسول
فرا مي‏خواند:

در اين آيه، مؤمنان به ايمان به رسول(ص) دعوت شده‏اند و با توجه به اين‏كه آنان قبلاً به
خداوند، رسول او و كتاب ايمان آورده‏اند، در اين آيه، نكته‏اي نهفته است. علامه طباطبايي
در اين باره مي‏فرمايد:

و آن گاه كه اين آيه شريفه را به ضميمه آيات قبل، كه هدف از بعثت انبيا را اقامه قسط
معرفي مي‏كنند، در نظر بگيريم و به نتيجه ايمان به رسول ـ كه نوري از سوي خداوند است كه
به واسطه آن، مردم در دنيا حركت مي‏كنند ـ توجه كنيم، اين مسأله آشكارتر مي‏شود كه
خداوند اطاعت كامل از پيامبرش را خواسته و او را حاكم بر امور مردم قرار داده است.


|97|


پي نوشت ها:
[98] . نساء، آيه 64.
[99] . نساء، آيه 80. [100] . نساء، آيه 59. [101] . انفال، آيه 21. [102] . نور، آيه 56. [103] . شعراء، آيه 108. [104] . اعراف، آيه 142. [105] . طه، آيه 90. [106] . طه، آيه 93. [107] . نور، آيه 64. [108] . نوح، آيه 3. [109] . حشر، آيه 7. [110] . بحارالانوار، ج‏17، ص‏6، ح‏7. [111] . همان، ج‏25، ص‏331. [112] . همان، ص‏10، ح‏19. [113] . همان، ص‏331. [114] . نساء، آيه 59. [115] . ر.ك: تفسير الميزان، ج‏4، ص‏39؛ التبيان، ج‏3، ص‏236؛ تفسير المنار، ج‏5، ص‏180. [116] . حشر، آيه 7. [117] . آل عمران، آيه 128. [118] . تفسير الميزان، ج‏4، ص‏9. [119] . آل عمران، آيه 154. [120] . بحارالانوار، ج‏17، ص‏12، ح‏12. [121] . حشر، آيه 7. [122] . قصص، آيه 56. [123] . نمل، آيه 81. [124] . شورا، آيه 52. [125] . آل عمران، آيه 159. [126] . آل عمران، آيه 154. [127] . رعد، آيه 31. [128] . انفال، آيه 17. [129] . آخرت‏وخدا، هدف بعثت انبيا، ص‏97؛ الاسلام و اصول الحكم، ص‏71. [130] . ق، آيه 45.


|98|
[131] . غاشيه، آيه 21 و 22. [132] . يونس، آيه 99. [133] . غاشيه، آيه 21. [134] . آل عمران، آيه 159. [135] . هود، آيه 59. [136] . تفسير الميزان، ج‏7، ص‏314. [137] . بحارالانوار، ج‏17، ص‏53، ح‏28. [138] . بحارالانوار، ج‏16، ص‏192، ح‏28. [139] . فاطر، آيه 73. [140] . اعراف، آيه 188. [141] . آخرت‏وخدا،هدف بعثت انبيا، ص‏97؛ الاسلام و اصول الحكم، ص‏73. [142] . مائده، آيه 19. [143] . فرقان، آيه 20. [144] . هود، آيه 12. [145] . احزاب، آيه 45 و 46. [146] . احزاب، آيه 6. [147] . مجله حكومت اسلامي، سال اول، ش‏دوم، ص‏224. [148] . همان، ش اول، ص‏55. [149] . همان، ش دوم، ص‏239. [150] . احزاب، آيه 36. [151] . تفسير الميزان، ج‏16، ص‏276. [152] . بحارالانوار، ج‏22، ص‏489، ح‏35. [153] . همان، ج‏27، ص‏243. [154] . نساء، آيه 105. [155] . نساء، آيه 65. [156] . اعراف، آيه 36. [157] . شورا، آيه 10. [158] . نحل، آيه 46. [159] . نساء، آيه 105. [160] . تفسير الميزان، ج‏4، ص‏388. [161] . اصول كافي، ج‏1، ص‏267، ح‏8. [162] . همان، ص‏266، ح‏4. [163] . مجله حكومت اسلامي، سال اول، ش دوم، ص‏224. [164] . اصول كافي، ج‏2، ص‏398، باب الشرك، ح‏6. [165] . حديد، آيه 25. [166] . حديد، آيه 25. [167] . لقمان، آيه 13. [168] . نور، آيه 62.


|99|
[169] . نور، آيه 63. [170] . تفسير الميزان، ج‏15، ص‏166. [171] . توبه، آيه 59. [172] . انفال، آيه‏1. [173] . انفال، آيه 41. [174] . اصول كافي، ج‏1، ص‏540، باب الفي‏ء و الانفال و تفسير الخمس. [175] . همان. [176] . همان، ص‏541. [177] . همان. [178] . همان، ص‏544. [179] . نساء، آيه 136. [180] . حديد، آيه 28. [181] . تفسير الميزان، ج‏19، ص‏174.